قیمت طلا امروز




 خبرگزاری مهر / ۱۴۰۵/۰۴/۳۰

دعوت از مادران جهان برای خواندن لالایی برای فرزندان میناب

 نخستین جشنواره بین‌المللی «لالایی‌های بیداری میناب» با مشارکت سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی به دبیری مازیار رضاخانی برگزار می شود.
 دعوت از مادران جهان برای خواندن لالایی برای فرزندان میناب



۱۵ ساعت قبل / خبرگزاری برنا

تجلیل از هنرمندان نقش آفرین در حماسه جنگ رمضان

به گزارش برنا به نقل از روابط عمومی صندوق اعتباری هنر، در این برنامه که شامگاه چهارشنبه ۲۸ مرداد مردادماه برگزار شد، هنرمندان و فعالان فرهنگی این استان با مدیرعامل و مدیران صندوق به گفت‌وگو نشستند و مسائل، دغدغه‌ها و دیدگاه‌های خود را در فضایی صمیمانه و صریح مطرح کردند.

مدیرعامل صندوق در ابتدای سخنان خود با ابلاغ سلام وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: اصفهان برای فرهنگ و هنر ایران یک نام آشنا و ریشه‌دار است و خوشبختانه از ظرفیت‌های ارزشمند و زیرساخت‌های خوبی برخوردار است. آنچه برای ما اهمیت دارد این است که این ظرفیت و خدمات، در سراسر استان و میان هنرمندان شهرستان‌ها نیز به یک اندازه در دسترس باشد.

مدیرعامل صندوق اعتباری هنر تأکید کرد: حضور ما در اصفهان برای شنیدن مسائل هنرمندان است؛ اینکه بدانیم هنرمند در شهرستان چه دغدغه‌ای دارد، چه خدمتی برایش دسترس‌پذیر نیست و صندوق در کجا می‌تواند نقش مؤثرتری ایفا کند.

پوراحمدی ضمن تشریح خدمات صندوق بیان کرد: صندوق اعتباری هنر خدمات خود را در قالب ۴۰ طرح و در ۵ بخش اصلی خدمات بیمه تأمین اجتماعی، بیمه درمان تکمیلی، تسهیلات و طرح تکریم و کمک مستمری ارائه می دهد.

پوراحمدی در تشریح وضعیت ارائه خدمات صندوق در استان اصفهان بیان کرد: صندوق اعتباری هنر در حال حاضر بیش از ۱۰۰ هزار عضو دارد که از این میان ۴ هزار و ۷۰۰ نفر، هنرمندان اصفهانی هستند. از این تعداد، بیش از ۳ هزار و ۸۰۰ نفر از خدمات بیمه تأمین اجتماعی، ۲ هزار نفر از خدمات بیمه تکمیلی بهره‌مندند و ۱۷ نفر از هنرمندان دارای نشان درجه یک هنری تحت پوشش طرح تکریم هستند.

مدیرعامل صندوق اعتباری هنر ادامه داد: اصفهان از نظر زیرساخت‌ها و ظرفیت‌های فرهنگی و هنری شرایط ارزشمندی دارد، اما گستردگی استان و حضور هنرمندان در شهرستان‌های مختلف، ضرورت توجه به دسترسی برابر آنان به خدمات و حمایت‌ها را بیشتر می‌کند. بر همین اساس، یکی از اهداف حضور میدانی صندوق، شناخت مسائل هنرمندان در نقاط مختلف و تسهیل دسترسی آنان به خدمات است.

پوراحمدی با اشاره به اجرای طرح «فرا تهران» نیز اظهار داشت: این طرح با تاکید وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی با شعار «ایران فقط تهران نیست» و با هدف گسترش ارتباط مستقیم صندوق با جامعه فرهنگ و هنر استان‌ها و توزیع متوازن خدمات و حمایت‌ها اجرا می شود.

وی افزود: در جریان سفرهای استانی، با پیشکسوتان، هنرمندان و فعالان جوان فرهنگی و هنری دیدار کرده‌ایم و گفت‌وگو با آنان، مسائل و پیشنهادهایی را پیش روی صندوق قرار داده که می‌تواند در اصلاح فرآیندها و ارتقای کیفیت خدمات مؤثر باشد.

پوراحمدی تصریح کرد: چهار تیم از مسئولان و مدیران صندوق طی سه روز با حضور در تمامی شهرستان‌های استان، با هنرمندان و فعالان فرهنگ و هنر دیدار و گفت‌وگو کردند.

وی همچنین از اجرای طرح «هفت بحر هنر» در استان اصفهان خبر داد و گفت: در این طرح، با همکاری ادارات فرهنگ و ارشاد اسلامی استان‌ها، از هنرمندان پیشکسوت و چهره‌های شاخص فرهنگ و هنر تجلیل می‌شود که تاکنون این آیین در ۱۷ استان برگزار شده و در شهریورماه نیز در استان اصفهان برگزار خواهد شد.

پوراحمدی با اشاره به برگزاری مراسم ضیافت با اهالی فرهنگ و هنر در سفرهای استانی صندوق اعتباری هنر گفت: در تمامی استان‌ها، در کنار دیدارهای فردی با هنرمندان، ضیافتی با حضور اهالی فرهنگ و هنر برگزار می‌کنیم، اما برنامه اصفهان از این جهت تفاوت داشت که نخستین سفر استانی صندوق پس از جنگ تحمیلی بود و به همین دلیل، رویکرد متفاوتی برای این مراسم در نظر گرفتیم.

وی افزود: در این برنامه تلاش کردیم از هنرمندانی که در جریان جنگ تحمیلی با حضور مؤثر خود در میدان، نقشی آگاهانه در روشنگری افکار عمومی ایفا کردند، تقدیر کنیم. این هنرمندان در آن مقطع نشان دادند که نسبت به شرایط جامعه و تحولات پیرامون خود آگاه و بصیر هستند و می‌توانند با حضور و نقش‌آفرینی خود در آگاهی‌بخشی به مردم اثرگذار باشند.

مدیرعامل صندوق اعتباری هنر ادامه داد: هیچ اقدامی نمی‌تواند به اندازه زحمات و تلاش‌های شما و حضورتان در میدان، ارزشمند باشد. ما نیز تلاش کردیم در کنار شما باشیم و از این حضور و نقش‌آفرینی تقدیر کنیم.

پوراحمدی در ادامه از رویکرد و تلاش‌های مهدی جمالی‌نژاد، استاندار اصفهان در حوزه فرهنگ و هنر قدردانی کرد و گفت: یکی از ویژگی‌های برجسته استاندار اصفهان، علاقه‌مندی و توجه ویژه ایشان به حوزه فرهنگ و هنر است و این رویکرد در حمایت و پیگیری مسائل فرهنگی و هنری استان نمود دارد. امیدواریم با استمرار این نگاه و حمایت‌ها، شاهد اتفاقات و دستاوردهای بیشتری در حوزه فرهنگ و هنر اصفهان باشیم.

وی همچنین از تلاش‌های سیدمهدی سیدین‌نیا، مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اصفهان و مجموعه اداره‌کل در همراهی با جامعه فرهنگ و هنر استان و همکاری با صندوق اعتباری هنر قدردانی کرد و گفت: تعامل و همراهی مدیران فرهنگی استان، زمینه را برای ارتباط مؤثرتر با هنرمندان و پیگیری مسائل و مطالبات آنان فراهم می‌کند..

در بخش پایانی این برنامه، از شماری از هنرمندان اصفهانی که با آفرینش آثار فرهنگی و هنری، در بازتاب حماسه و وقایع جنگ رمضان و حفظ و انتقال این رویدادها در قالب هنر نقش داشتند، تقدیر به عمل آمد.

انتهای پیام/

 

 


۲۱ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  




 کنایه تند و تیز نورا هاشمی به ترانه و شاکی پژمان
۶ ساعت قبل / سایت تابناک

کنایه تند و تیز نورا هاشمی به ترانه و شاکی پژمان

استوری نورا هاشمی فرزند مهدی هاشمی و گلاب آدینه، در نکوهش ملیکا پارسادوست، شاکی پرونده پژمان جمشیدی در ساعات اخیر مورد توجه قرار گرفته است.

 ماجرای یافته‌های جدید در «کاخ جهان‌نما» چیست؟
۱ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

ماجرای یافته‌های جدید در «کاخ جهان‌نما» چیست؟

سرپرست اداره‌کل حفظ، احیا و مرمت بناها و محوطه‌های تاریخی با تاکید بر اینکه یافته‌های اخیر در جبهه جنوبی کاخ جهان‌نما براساس اسناد، نقشه‌ها و عکس‌های تاریخی است، گفت: این عملیات غافلگیرکننده نیست و تمام اقدامات با اشراف کامل بر نقشه‌ها و مستندات تاریخی انجام می‌شود.

 ناگفته‌های مهم افشین علا از گلایه‌هایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم
۱۷ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

ناگفته‌های مهم افشین علا از گلایه‌هایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم

افشین علا شاعر برجسته کشور ناگفته‌های بسیار مهمی از گلایه‌هایش در فتنه 88 و نوع برخورد امام شهید را بیان کرد.

 هیفا وهبی با استایل لاکچری در عربستان + عکس
۳ ساعت قبل / سایت تابناک

هیفا وهبی با استایل لاکچری در عربستان + عکس

هیفا وهبی با یک استایل لاکچری و چشمگیر در جده ظاهر شد و توجه‌ها را به خود جلب کرد.

 دزدی هنری در سالزبورگ
۱۵ ساعت قبل / خبرگزاری همشهری‌آنلاین

دزدی هنری در سالزبورگ

نمایش بزرگداشت دویست وهفتادمین سالگرد تولد ولفگانگ آمادئوس موتزارت در شهر زادگاهش، سالزبورگ با یک سرقت گسترده به‌طور جدی خراب شد.

 ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم
۱۸ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم

افشین علا: مردم آقا را دیده بودند و عاشقشان شده بودند؛ اما حاج‌آقا مجتبی را ندیده، عاشقشان شدند.