
استانها
به گزارش خبرگزاری تسنیم ، جملهای که حضرت زینب(س) در میان تمام رنجها، مصیبتها و مرارتهای کربلا بر زبان آوردند؛ جملهای که این روزها میتوان معنای آن را در مرز مهران، در چهرههای آفتابسوخته و خسته زائران و در قدمهایی دید که عاشقانه به سوی کربلا برداشته میشوند.
اینجا مرز مهران است؛ نقطه صفر مرزی، اما آغاز راهی که انتهای آن به حرم میرسد.
آفتاب داغ مهران بیامان میتابد. گرما بر زمین و آسمان سایه انداخته و نفس کشیدن در بعضی ساعتهای روز دشوار میشود. نسیمی هم که گاهی میوزد، داغ است و گرد راه را بر صورت زائران مینشاند. بااینحال، مسیر لحظهای از قدمهای عاشقان حسین(ع) خالی نمیشود.
زائران میآیند؛با صورتهایی خیس از عرق، لباسهایی غبارگرفته و پاهایی خسته، اما دلهایی که شوق رسیدن به کربلا، گرمای هوا را برایشان کمرنگ کرده است. بطریهای آب در دستها میچرخد، دستمالهای خیس روی صورت کودکان گذاشته میشود و چادر مادران، گاهی سایهبانی کوچک برای فرزندانشان میشود؛ اما هیچکس از رفتن بازنمیماند.
مادری دست کودک خردسالش را محکم گرفته است. کودک با قدمهای کوتاهش تلاش میکند از جمعیت عقب نماند. گرما صورت کوچکش را سرخ کرده و قطرههای عرق بر پیشانیاش نشسته است. گاهی سرش را بالا میآورد و میپرسد: «تا کربلا چقدر مانده؟» مادر بطری آب را به دستش میدهد، دستی بر سر او میکشد و با لبخند میگوید: «دیگر چیزی نمانده؛ آقا خودشان دعوتت کردهاند.»
کمی آنسوتر، مادربزرگی با چادری که گوشه آن را زیر بغل زده، آرام قدم برمیدارد. گرمای زمین از کف کفشهایش احساس میشود و خستگی در پاهایش پیداست، اما نگاهش به دوردست دوخته شده است. تسبیحی در دست دارد و زیر لب ذکر میگوید. گاهی در سایهای کوتاه میایستد، نفسی تازه میکند، جرعهای آب مینوشد و دوباره راه میافتد؛ گویی شوق دیدار، هر بار توان تازهای به قدمهایش میبخشد.
پدری، کودک خوابآلودش را روی شانههایش گذاشته و چمدان خانواده را با دست دیگر میکشد. آفتاب مستقیم بر صورتش میتابد و خستگی در نگاهش موج میزند، اما قدمهایش متوقف نمیشود. مادر خانواده نیز کنار او، مراقب دو کودک دیگر است؛ یکی را با آب خنک میکند و برای دیگری با گوشه چادرش سایه میسازد.
دختر نوجوانی کولهپشتی کوچکی بر …












