
استانها
خبرگزاری تسنیم ـ عباس نورزائی، فعال سیاسی و اجتماعی | «برو مامان، از بیبیخانم تربت امام حسین(ع) بگیر تا وقتی بچه به دنیا آمد، کامش را با آن تبرک کنیم.» این نغمه مادر، سالها در گوشم طنین داشت. سهساله بودم که در مسجد جامع خشتیگِلی زهک، پدرم گفت: «برو بابا، آن چای را بده به کربلایی محمدعلی.» شاید همان روز، بیآنکه بدانم، نخستین جرعه شیرین خادمی امام حسین(ع) را چشیدم.
نوحهخوان میخواند:
عجب گلی روزگار ز دست لیلا گرفت
که تا قیامت گلاب ز چشم لیلا گرفت...
و بعد:
"گلش به خون غوطهور شدست چون ارغوان..."
منِ کودک، این ابیات را از بر میخواندم، اما ذهنم در برابر دو تصویر درمانده بود. نخست اینکه چگونه از چشم لیلا تا قیامت «گلاب» گرفته میشود؟ بعدها فهمیدم شاعر، اشکهای معطر به عشق را به گلاب تشبیه کرده است؛ اشکی که هرگز پایان نمییابد. دوم اینکه با تجربه شیرجه زدن در آب هیرمند، با خود میگفتم مگر یک گل چقدر خون دارد که در آن غوطهور شود؟ سالها بعد دریافتم اینها زبان شعر است؛ زبان تصویر، نه گزارش واقعیت.
به مکتب رفتم، «طوفانالبُکاء» را خواندم، در روضهها و مجالس محرم و اربعین بزرگ شدم. دلم برای زیارت کربلا آتشی بود که خاموش نمیشد و لحظهشماری میکردم تا قطرهای از آن وصال نصیبم شود.
جوان که شدم و توان سفر پیدا کردم، جنگ تحمیلی آغاز شد. هشت سال دیگر نیز حسرت کربلا بر دلم ماند.
سرانجام در سال 1381، آن آرزوی دیرینه به حقیقت پیوست، خوف حمله آمریکا به عراق مطرح بود و نخستین بار به زیارت امام حسین(ع) رفتم. دو سال بعد دوباره این توفیق نصیبم شد، هرچند محدودیتهای امنیتی اجازهی زیارت برخی اماکن را نمیداد.
سال 1394 نخستین پیادهروی اربعین را تجربه کردم. داعش هنوز بخشهایی از عراق را در اشغال داشت. به دلایل امتیتی قرار نبود به سامرا برویم؛ روز قبل، پارکینگ خودروها را منفجر کرده بودند. اما وقتی به گاراژ سامرا در کاظمین رسیدیم، دیدیم ازدحام عاشقان وصفناپذیر است. خودرو پیدا نمیشد. زائران فقط یک جمله میگفتند:
«نباید بگذاریم حرمها در این شرایط خلوت بماند.»
در …








