
برپایی «شب کمال بهروزکیا» در خانهی هنرمندان ایران

واقعگرای پرشور
علیرضا پیروزان، دکترای مطالعات فرهنگی: اما عظمت بالزاک فقط در انبوه آثارش نیست؛ در طرحی است که به آثار او جان میدهد. «کمدی انسانی» - عنوانی که بالزاک بر مجموعه رمانهای دنبالهدار و داستانهای منتشر شده خود در حد فاصل ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۶ گذاشته بود - صرفاً مجموعهای از رمانها و داستانها نیست؛ دنیایی است که در آن شخصیتها از کتابی به کتاب دیگر مهاجرت میکنند، جاهطلبیها ادامه پیدا میکنند، شکستها رسوب میکنند و پول همچون نیرویی بیچهره اما همهجا حاضر، به قلب روابط انسانی رخنه میزند.
بالزاک واقعگراست؛ اما واقعگراییاش هرگز خشک و گزارشوار نیست. پرشور است، گاه اغراقآمیز، گاه آمیخته با تخیل و در عین حال چنان دقیق که هر سطرش بوی چرم، کاغذ، گرد و غبار اتاقها، عطر نهان زنها یا سرمای حسابگری مالی را میدهد. در آثار او، جامعه فقط مجموعهای از آدمها نیست؛ یک ماشین اخلاقساز است و در عین حال یک دستگاه فرساینده. انسان در این جهان هم اراده دارد و هم گرفتار ساز و کارهایی است که فراتر از اراده او عمل میکنند. بالزاک، بیآنکه لازم باشد مدام واژههای سنگین نظری به کار ببرد، نشان میدهد خواستن، خریدن، صعود کردن، دوست داشتن و حتی بخشیدن، همگی در میدان نیروهایی روی میدهند که بهسادگی دیده نمیشوند.
بالزاک نویسنده تلههایی چون پول، جاهطلبی، خانواده، عشق، شهرت و زمان است. اما او فقط از تلهها نمیگوید؛ او نشان میدهد انسان چگونه با شکوهی دردناک درون این تلهها میدود، میجنگد، میسوزد و گاه حتی برای لحظهای میدرخشد. عظمت بالزاک در همین است؛ او نه به ما اجازه میدهد آدمیزاد را ساده و بینقص ببینیم، نه جهان را بیچهره و بیروح. جهان او زنده است، سنگین است، پرهیاهوست و در عین حال از اندوهی عمیق لبریز.
«چرم ساغری» از سوختن اراده میگوید، «اوژنی گرانده» از انجماد پول، «باباگوریو» از فداکاری بیپاداش، «زنبقدره» از عشق پرهیزکار و زخمی، «پیردختر» از خشونت سنجههای اجتماعی، «زن سیساله» از زمان نابرابر زنانه، «دهقانها» از پیوند بین زمین و انسان و «آرزوهای بربادرفته» از فساد در دستگاه فرهنگ و رسانه. و در همه اینها، بالزاک از ما میخواهد جهان را نه از بیرون، بلکه از درون مناسباتش ببینیم. در «پسرعمو پونس» و «دخترعمو بت»، که دو روی یک سکهاند، نزاع ارث، طمع خویشاوندها و شکنندگی پیوندهای خانوادگی به اوج میرسد؛ یکی در هیأت مهربانی هنرمندانه و دیگری کینه فرساینده؛ یکی انباشت اشیاء زیبا، دیگری انباشت حسد. در هر دو، خانواده به صحنه منازعه مالکیت بدل میشود. همین جا است که بالزاک معاصرتر از همیشه به نظر میرسد. او نشان میدهد خویشاوندی همیشه به معنای عاطفه نیست؛ گاه پوششی برای رقابت، میراثخواری و حذف دیگری است. بالزاک انسان را قضاوت نمیکند، بلکه او را در میدان نیروها مینشاند تا خواننده ببیند چگونه دوست میدارد، چگونه میفروشد، چگونه میسازد، چگونه میبازد و چگونه حتی در شکست، همچنان انسانی پیچیده و تراژیک باقی میماند. بالزاک به خواننده خود میآموزد زیر پوست روزمرگی، نبردی عظیم در جریان است؛ نبردی که نامش زندگی است.
خوانش بالزاک فقط لذت داستانی نیست؛ مجالی برای اندیشیدن به چند مسأله مهم است.
نخست آنکه، بالزاک جامعه را چون شبکهای از نیروها میبیند، نه چون مجموعهای از اخلاقیات فردی. این یعنی سقوط یا کامیابی شخصیتها را نمیشود صرفاً به «خوبی» یا «بدی» آنها فروکاست. ساختارها نقش دارند: قانون ارث، مناسبات طبقاتی، سرمایه، شهر، خانواده و ساز و کارهای شهرت.
دوم، او بهطرز شگفتانگیزی به رابطه بین اشیاء و جان توجه دارد. در رمانهایش، مبلمان، لباس، سند، خانه، تابلو، نامه، سکه و جواهر فقط تزئین نیستند؛ حامل قدرتاند. اشیاء در جهان بالزاک، حافظه دارند و سرنوشت میسازند. از این نظر، او نویسنده زندگی مادی است، اما نه به معنای سطحی؛ بلکه به معنای اینکه ماده، روح را شکل میدهد.
سوم، بالزاک پیچیدگی اخلاقی آدمها را میفهمد. در آثار او کمتر کسی کاملاً پاک یا کاملاً پلید است. حتی شخصیتهای منفی نیز نوعی منطق درونی دارند و شخصیتهای شریف نیز از فشار ساز و کارها آسیب میبینند. این همان چیزی است که او را از سادهسازی اخلاقی دور میکند و به عمق میبرد.
چهارم، او خالق یکی از نخستین صورتبندیهای بزرگ مدرنیته در رمان است. در جهان او، شهر مرکز دگرگونی، سرعت، نمایش و سوداگری است. پاریس فقط مکان نیست؛ نیرویی است که انسان را میبلعد و بازمیآفریند. در برابر آن، شهرستان نیز نه صرفاً جغرافیا، بلکه نوعی زمان کندتر، اما اغلب شکنندهتر است.
پنجم، در آثار بالزاک همواره نوعی اندوه نهفته وجود دارد؛ اندوه از دست رفتن امکان معصومیت. شخصیتها شاید هنوز امیدوار باشند، اما جهان دیگر معصومانه نیست. این حس، بالزاک را به نویسندهای بدل میکند که هم واقعیت را میبیند و هم سوگ واقعیت ازدسترفته را.
به همین دلیل، خواندن بالزاک تجربهای دوگانه است. از یک سو، با جزئیات ریز و ملموس روبهرو میشویم و از سوی دیگر حس میکنیم که این جزئیات به چیزی بزرگتر اشاره دارند؛ به یک تراژدی مدرن، به سقوط ارزشهای قدیم، به قدرت بیامان پول، به تنهایی آدمی در متن اجتماع و به این حقیقت تلخ که میل انسانی غالباً خودش را میبلعد.
جهان به مثابه شبکهای از نیروها
پیش از ورود به جهان رمانهای او، باید فهمید که پروژه بالزاک چیست. او بهدنبال بازنمایی زندگی در کلیت آن بود؛ نه فقط زندگی قهرمانها، بلکه زندگی طبقات، حرفهها، شهرها، جنسیتها، سنین و اشکال متفاوت سقوط و کامیابی. عنوان «کمدی انسانی» اشارهای روشن به جاهطلبی او است: اگر دانته در «کمدی الهی» راهی در جهان اخروی میگشاید، بالزاک میخواهد کمدی اینجهانی آدمها را بنویسد؛ جهانی که در آن نجات، اگر باشد، بسیار نادر است و بیشتر باید از ساز و کارهای معاش، ثروت، قانون، ازدواج، ارث، شهرت و خواست اجتماعی سر درآورد. اما نکته مهم اینجاست که بالزاک جامعه را فقط صحنه مناظر بیرونی نمیبیند. او معتقد است اثرها را باید از علتها جدا کرد؛ یعنی چیزی در ساختار جامعه هست که انسانها را به شکل خاصی درمیآورد. در این نگاه، شخصیتها صرفاً افراد منفرد نیستند؛ بلکه هرکدام صورت فشردهای از یک نیرو یا وضعیتاند. همین است که بالزاک از یک سو خالق تیپهاست و از سوی دیگر، هرگز به تیپسازی ساده فروکاسته نمیشود. راستینیاق، گوریو، گرانده، ووتَن، آنژلیک، اورسه ساکن صومعه، یا اوژن دو راستاق و دیگران، همگی بهسرعت به چهرههایی ماندگار بدل میشوند، اما هر بار که برمیگردند، وجهی تازه از انسان را رو میکنند. جهان بالزاک، جهانی است که در آن «اخلاق» از «اقتصاد» جدا نیست، «عشق» از «مالکیت» کاملاً مستقل نیست و «خانواده» اغلب در معرض تبدیل شدن به میدان معامله است.
میل، نیرو و سوختن زندگی
شاید هیچ رمانی به اندازه «چرم ساغری» (۱۸۳۱) دروازهای مناسب برای ورود به بعد تیره و متافیزیکی بالزاک نباشد. داستان جوانی که با تکهای چرم جادویی روبهرو میشود و هر آرزوی برآوردهشده، عمر او را کوتاهتر میکند، فقط یک افسانه رازآلود نیست. این رمان، تمثیل درخشانی است از رابطه بین خواستن و فرسوده شدن. انسان تا وقتی میخواهد زنده است، اما هر خواستهای چیزی از او میکاهد. اگر بخواهیم از زاویهای جدیتر نگاه کنیم، بالزاک در اینجا نیروی محرک زندگی مدرن را به شکل تصویری هولناک نشان میدهد: میل به تصاحب، میل به کامیابی، میل به لذت، میل به قدرت، همگی با هزینه جان همراهاند. قهرمان «چرم ساغری» ابتدا میخواهد جهان را در اختیار بگیرد، اما کمکم درمییابد که اراده، اگر بیمهار شود، به جای قدرت، مصرف خویش را رقم میزند. این همان جایی است که رمان از سطح خیالپردازی فراتر میرود و به تأملی عمیق درباره وضعیت انسان بدل میشود؛ اینکه آیا زندگی چیزی جز خرج شدن تدریجی نیروهاست؟ آیا هر خواست برآوردهشده، بهای خود را از عمق وجود ما نمیستاند؟ بالزاک در این اثر، هم به سنت داستانهای شرقی و هم به فضای شهری و بورژوایی پاریس تکیه میکند. این پیوند عجیب، رمان را به نقطهای میرساند که در آن خیال و واقعیت به جای آنکه همدیگر را نفی کنند، یکدیگر را تشدید میکنند. مغازه عتیقهفروشی، محفلهای شهر، صحنههای مصرف و تأملات درباره عمر و لذت، همه در خدمت یک انگارهاند؛ اینکه انسان مدرن ممکن است همه چیز بخواهد، اما خود خواستن میتواند هستیاش را کوتاه کند.
خانه، پول و اخلاق انجماد
اگر «چرم ساغری» داستان سوختن میل است، «اوژنی گرانده» (۱۸۳۴) داستان یخ بستن زندگی زیر سلطه پول است. پدر گرانده، نه فقط خسیسی افسانهای، بلکه نوعی مستبد خانگی است که خانه را به خزانه و اعضای خانواده را به تابعین سرمایه بدل میکند. در این رمان، پول دیگر وسیله نیست؛ اصل ساماندهنده جهان است. همه چیز در برابر آن رنگ میبازد؛ عاطفه، تربیت، عشق و حتی زمان. اوج تراژدی «اوژنی گرانده» آن است که فضیلت اوژنی، که در آغاز چون نوری آرام میدرخشد، در درون ساختاری بیمار شکل میگیرد. او دختر نیکسرشتی است که در محیطی نامهربان رشد میکند؛ اما نیکی او نه به رهایی میانجامد و نه به ظفر. برعکس، رمان نشان میدهد که در جهانی چنین سخت، اخلاق لطیف چقدر آسیبپذیر است. اوژنی دوست دارد، میبخشد، صبور است، اما این صفات در برابر عقلانیت دارایی و میراث، بهسادگی له میشوند. در اینجا بالزاک فقط یک خسیس مشهور نمیسازد؛ او چهرهای از جهان مدرن میسازد که در آن انباشت، جانشین حرمت میشود. خانه گرانده شبیه خزانهای است که در آن گرما کم است، نور کم است، سخن کم است و زندگی نیز کمکم کم میشود. این رمان از آن آثار نادری است که در آن اقتصاد خانگی، مستقیماً به اخلاق خانگی بدل میشود.
شهر بیرحم
اگر بخواهیم فقط یک رمان بالزاک را برگزینیم که هم تصویر پاریس را بهطور بیمانند ارائه میدهد و هم سقوط روابط انسانی را در عصر پول و جاهطلبی به نهایت میرساند، آن رمان بیتردید «باباگوریو» (۱۸۳۵) است. این اثر یکی از ستونهای اصلی «کمدی انسانی» است، زیرا هم دنیای بازگشتی شخصیتها را تثبیت میکند و هم چهره پاریس را به عنوان شهری میسازد که در آن صعود و نابودی همزمان رخ میدهد. گوریو، پدری است که همه چیزش را برای دخترهایش میدهد، و همین «همهچیز دادن» او را به نابودی میکشاند. در ظاهر، او نمونه عشق پدرانه است؛ اما رمان هرچه جلوتر میرود، این عشق را در تراژدی عریانتری قرار میدهد؛ اینکه عشق اگر در جهانی بیوفا و حسابگر به نهایت برسد، میتواند به شکل قربانی شدن کامل درآید. گوریو از آن پدرهایی است که فرزندهایش را بیش از خود دوست میدارد، اما فرزندها در منطق جامعه اشرافی و بورژوایی، از محبت او به مثابه منبعی مصرفی بهره میبرند. در کنار او، راستینیاق قرار دارد؛ جوانی جاهطلب که آرامآرام از معصومیت شهرستانی به آگاهی پاریسی میرسد. او یکی از مهمترین شخصیتهای بالزاک است، زیرا مسیر تبدیل شدن انسان به بازیگر صحنه قدرت را نشان میدهد. در پایان، وقتی راستینیاق پاریس را به چالش میکشد، نه با قهرمانی اخلاقی، بلکه با نوعی شجاعت بیرحمانه روبهرو هستیم؛ اینکه اینک او فهمیده که شهر، میدان نبرد است، نه مدرسه فضیلت. «باباگوریو» همزمان رمان پدرها، پسرها، جاهطلبی، سقوط، و شهر است و شاید از همه مهمتر، رمانی در باب این حقیقت است که محبت بیپشتوانه در جهانی محاسبهگر چگونه میتواند به فاجعه تبدیل شود.
عشق ناممکن و انضباط احساس
در «زنبقدره» (۱۸۳۵) بالزاک به قلمرویی میرود که شاید از نظر ظاهری آرامتر از «باباگوریو» باشد، اما از نظر درونی به همان اندازه پرتنش است. این رمان از عشق میگوید، اما عشقی که در برابر خودمراقبتی، خاطره و آرمانگرایی قرار میگیرد. در اینجا احساس، نه در هیجان رمانتیک سطحی، بلکه در صحنه کشاکش بین خواستن و نخواستن دیده میشود. آنچه «زنبقدره» را ویژه میکند، ظرافت روانشناختی آن است. بالزاک در این اثر نشان میدهد عشق فقط شور نیست؛ ساختاری از پرهیز، نگاه، توقع و سرکوب است. طبیعت دره، دوری از پاریس و فضای نیمهروحانی روایت، همه بستری میسازند برای شکلگیری عشقی که بیش از آنکه به تصاحب برسد، به مراقبت و رنج بدل میشود. اما این رمان فقط داستان عشق پاک نیست. در لایهای عمیقتر، تلاقی آرمان و اجتماع را مشاهده میکنیم. احساسات بلندپروازانه در برابر قواعد نانوشته نظم اجتماعی شکنندهاند. آنچه در نگاه اول نجابت عاطفی مینماید، در پایان به تجربهای از دلتنگی و فقدان بدل میشود. بالزاک در اینجا به مخاطب یادآوری میکند حتی شریفترین احساسها نیز باید در جهانی زندگی کنند که از جنس حساب، موقعیت و ملاحظه است.
عشق، سن و ازدواج
«پیردختر» (۱۸۳۷) یکی از برندهترین رمانهای بالزاک درباره جایگاه زن در جامعه بورژوایی است. عنوان رمان خود حامل خشونتی نهان است؛ زنی که «پیر» و «دختر» باقی مانده، یعنی در حاشیه نظم زناشویی ایستاده است. این حاشیهنشینی، در نگاه جامعه، نه فقط وضعیت شخصی، بلکه نوعی شکست محسوب میشود. بالزاک در این رمان نشان میدهد که مناسبات ازدواج در جامعه بورژوازی چگونه افراد را به کالا بدل میکند. سن، زیبایی، موقعیت خانوادگی و اعتبار اجتماعی، همگی در تعیین سرنوشت زن نقش دارند. اما مهمتر از همه، رمان نشان میدهد چرا جامعه، زن مستقل بدون ازدواج را با نگاهی آمیخته به ترحم و تحقیر مینگرد. این نگاه فقط بیرونی نیست؛ درون خود شخصیتها نیز رسوخ کرده و به زخم درونی بدل میشود. «پیردختر» از آن رمانهاییست که با طنزی تلخ و مشاهدهای دقیق، ساز و کار شرم اجتماعی را آشکار میکند. بالزاک در اینجا مثال جراحی است که نه فقط زخم را نشان میدهد، بلکه منبع عفونت را هم عریان میکند: جامعهای که ارزش زن را بیش از اندازه با ازدواج و تعلق اقتصادی میسنجد، ناگزیر آدمهایی زخمی بهجا میگذارد.
زمان زنانه و پیچیدگی تجربه
«زن سی ساله» (۱۸۴۲) از آن دست آثار بالزاک است که به جای یک روایت یکدست، از گسترش تجربه زن در طول زمان خبر میدهد. عنوان رمان در ظاهر ساده است، اما در بطن خود حامل یک حساسیت تاریخی است؛ در جامعهای که سن زن با داوریهای اجتماعی، اخلاقی و عاطفی سنجیده میشود، سی سالگی فقط یک عدد نیست؛ نقطه عبور است. نقطهای که در آن معصومیت اجباری، تجربه ازدسترفته و خرد رنجآلود به هم میرسند. این اثر را باید در کنار دیگر رمانهای بالزاک درباره زنان خواند، زیرا او یکی از نخستین رماننویسهایی است که پیچیدگی روانی و اجتماعی زنها را با چنین وسعتی در مرکز دید قرار داد. «زن سی ساله» در اصل درباره این است که جامعه چگونه گذر زمان را به گونهای نامتوازن توزیع میکند؛ برای مردهای ثروتمند، سن میتواند نشان اعتبار باشد؛ اما برای زنها، همان سن ممکن است به موضوع داوری بیرحمانه تبدیل شود. بالزاک این عدم توازن را نه با شعار، بلکه با سرگذشتهای زنده و عاطفی شخصیتهایش آشکار میکند.
میل و موقعیت اجتماعی
در «دخترعمو بت» (۷-۱۸۴۶)، بالزاک به یکی از ظریفترین و در عین حال بیرحمانهترین جنبههای روابط انسانی میپردازد؛ عشق در پرتو قدرت و جایگاه. این اثر، برخلاف برخی از آثار پرهیاهوی او، با نوعی ملایمت فریبنده آغاز میشود، اما در پس این ملایمت، تحلیل عمیقی از پویاییهای قدرت در روابط بینجنسیتی و طبقاتی نهفته است. بالزاک در اینجا با مفهوم «موقعیت» بازی میکند. او نشان میدهد احساسات انسانی، هرچند درونی و خالص به نظر میرسند، اما نمیتوانند از فضای طبقاتی و اجتماعی که در آن تنیده شدهاند، رهایی یابند. در این رمان، شخصیتها در کشاکش بین «میل شخصی» و «تصویر اجتماعی» سرگردانند. بالزاک با دقت فوقالعادهای نشان میدهد که چگونه یک نگاه، یک کلمه یا یک موقعیت اجتماعی خاص، میتواند مسیر یک رابطه را از یک پیوند عاطفی به یک بازی پیچیده جایگاهسازی تبدیل کند. «بت» نه صرفاً یک شخصیت، بلکه نمادی از آن بخش از واقعیت است که در آن، مرز میان محبت و تمایل به تثبیت موقعیت بسیار نازک و لغزنده است. این اثر، بررسی دقیق این مسأله است که چگونه ساختارهای اجتماعی، حتی در خصوصیترین لحظات انسانی، همچون سایهای بر سر عشق سنگینی میکنند و آن را از یک تجربه رها، به یک تجربه محصور در قواعد بازی قدرت بدل میکنند.
در حصار اخلاق و ضرورت
اگر در آثار دیگر بالزاک با تلاطم میل و پول مواجهیم، در «پسرعمو پونس» (۱۸۴۷) با یکی از پیچیدهترین و دردناکترین تقابلهای بشری مواجه میشویم؛ تقابل میان «وظیفه اخلاقی» و «ضرورت بقاء». این اثر، تمرکز ویژهای بر لایههای زیرین روابط خانوادگی و فشار ساختارهای اجتماعی بر فرد دارد. بالزاک در اینجا دیگر با قهرمانهای پرجنب و جوش میدانهای نبرد پاریس روبهرو نیست، بلکه با انسانهایی در گودال تنگ مسئولیتها روبهروست. در این رمان، مفهوم «خانواده» از یک پناهگاه عاطفی به یک ساختار فشار بدل میشود. شخصیتها در میان انتخابهای دشوار، میان آنچه «باید» انجام دهند و آنچه «میتوانند» برای نجات خود انجام دهند، گیر میافتند. بالزاک با نگاهی نقادانه به سنتها، نشان میدهد چگونه قواعد نانوشته اخلاق و وفاداری به خاندان، میتواند به زنجیری برای پاهای روح بدل شود. او نشان میدهد فقر یا تنگنای مالی، تنها از طریق فقدان مادی وارد زندگی نمیشود، بلکه از طریق از بین رفتن گزینههای اخلاقی وارد میشود. در «پسرعمو پونس»، تراژدی از جنس انتخابهای ناگزیر است؛ جایی که انسان مجبور است برای حفظ یک تصویر ظاهری از پاکدامنی یا وفاداری، بخشی از حقیقت وجودی خود را قربانی کند. این اثر، مطالعهای است بر چگونگی فرسایش شخصیت در برابر سنگینی انتظارات جمعی.
انتهای پیام/
روایت ادبی میناب در مصر منتشر شد
به گزارش برنا به نقل از روابط عمومی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، به مناسبت صدوشصتوهشتمین روز شهادت ۱۶۸ شهید حادثه مدرسه میناب، روایت ادبی ـ انسانی «طعم الجنة» با هدف گرامیداشت یاد و خاطره شهدای این حادثه و انتقال پیام آن به مخاطبان عربزبان، به زبان عربی تهیه و در فضای رسانهای مصر منتشر شد.
این اثر با فاصله گرفتن از قالب متعارف گزارش خبری و پیام رسمی، زندگی و خاطره میکائیل میردورقی، دانشآموز دهساله مدرسه شجره طیبه میناب را دستمایه یک روایت انسانی قرار داده و با تمرکز بر رابطه مادر و فرزند، آخرین شام، آخرین عکس و رؤیاهای ناتمام یک کودک، تلاش کرده است واقعه را از سطح یک خبر و آمار به یک تجربه عاطفی و انسانی برای مخاطب تبدیل کند.
این روایت در رسانههایی از جمله أخبار الوطن و وکالة برق غزة بازنشر شده و از این طریق، یک اقدام یادبود مناسبتی به محتوایی قابل انتشار در فضای رسانهای عربی تبدیل شده است.
اهمیت این اقدام در آن است که یادبود ۱۶۸ شهید صرفاً در قالب بیان یک آمار یا بازگویی حادثه دنبال نشده، بلکه تلاش شده است هر یک از این اعداد در ذهن مخاطب، نماینده یک انسان، یک خانواده، یک زندگی و یک آینده ناتمام باشد.
انتخاب میکائیل به عنوان محور روایت نیز با همین هدف صورت گرفته است؛ کودکی دهساله که برای مخاطب، پیش از آنکه «شهید یک حادثه» باشد، یک فرزند، یک دانشآموز و عضوی از یک خانواده است.
از منظر ارتباطات فرهنگی، انتخاب قالب داستانی و روایی برای مخاطب مصری نیز واجد اهمیت ویژه است. مصر از مهمترین خاستگاههای ادبیات معاصر عربی بوده و ادیبان و داستاننویسان این کشور نقشی پیشرو و پیشران در شکلگیری و تحول ادبیات عرب داشتهاند.
از اینرو، مخاطب مصری با زبان داستان، روایت و ادبیات پیوند عمیقی دارد و پیام در این قالب میتواند گیرایی و ماندگاری بیشتری پیدا کند.
بر همین اساس، استفاده از روایت ادبی در «طعم الجنة» را میتوان نوعی بومیسازی شیوه انتقال پیام متناسب با ظرفیت فرهنگی جامعه میزبان ارزیابی کرد.
روایت «طعم الجنة» با ملاحظات فرهنگی و ادبی متناسب با مخاطب عربزبان تدوین شد. ساختار اثر به گونهای طراحی شده است که مخاطب ابتدا با زندگی عادی یک کودک و رابطه او با مادرش همراه میشود و در ادامه درمییابد که این روایت، بخشی از زندگی واقعی یکی از ۱۶۸ شهید مدرسه میناب است.
انتشار «طعم الجنة» را میتوان اقدامی هدفمند در حوزه دیپلماسی فرهنگی و روایتگری برونمرزی ارزیابی کرد که با استفاده از ظرفیت ادبیات و متناسبسازی شیوه انتقال پیام با ذائقه فرهنگی مخاطب مصری، توانسته است یاد شهدای مدرسه میناب را از قالب یک مناسبت یادبودی فراتر برده و به یک روایت انسانی قابل ارتباط برای مخاطب عربزبان تبدیل کند.
انتهای پیام/
استفاده از هوش مصنوعی و اسناد شهودی برای تاریخنگاری
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو ، نشست «طلیعه مهر؛ تاریخنگاری نو با پیوند شهود و تکنولوژی» همراه با رونمایی و بررسی کتاب «از حقانیت شهیدین تا طلیعه مهر؛ چهل سال تلاش فرهنگی، اجتماعی و آموزشی (مهر ۱۳۶۴ تا مهر ۱۴۰۴)» نوشته محمود دامغانی از انتشارات نیکتاب، صبح چهارشنبه (۲۸ مرداد ۱۴۰۵) در سرای اهل قلم برگزار شد. در این نشست کریم نجفیبرزگر؛ مدرس دانشگاه تهران و دبیرکل شبکه دانشگاههای مجازی جهان اسلام، سیدحمیدرضا قریشی؛ پژوهشگر و مدرس دانشگاه و محمود دامغانی نویسنده و پژوهشگر سخن گفتند.
کریم نجفیبرزگر در این نشست با اشاره به اهمیت ثبت خاطرات دهه شصت گفت: در تاریخنگاری هند باستان بخش مهمی از میراث فرهنگی را «ملفوظات» یا ثبت سخنان بزرگان توسط شاگردان تشکیل میدهد. شاگردان خواجه نظامالدین اولیا دهلوی و امیرحسن سجزی سخنان استاد را مینوشتند و به این ترتیب منبع تاریخی ماندگار میشد. کاری که آقای دامغانی برای ثبت خاطرات مدرسه حقانی و دهه شصت انجام داده، از همین جنس است.
او با اشاره به برنامه آموزشی مدرسه حقانی و شهیدین بیان کرد: شهید بهشتی و شهید قدوسی برنامهای ۹ و ۱۰ ساله برای طلاب طراحی کردند که در آن زمان مرسوم نبود. طلبه باید با شعر حافظ و سعدی آشنا میشد، ادبیات فارسی میخواند، زبان انگلیسی میآموخت، قرآن حفظ میکرد و حتی خط خوش تمرین میکرد. کلیله و دمنه از درسهای اصلی بود. کتابهای حوزوی مانند جامع المقدمات نیز بهصورت سادهشده و منسجم در اختیار طلاب قرار میگرفت.
نجفیبرزگر با اشاره به تجربه خود در هند ادامه داد: در دانشگاه دهلی نشستی درباره روابط فرهنگی ایران و هند برگزار کردیم و محور آن کلیله و دمنه بود. این کتاب در دوره ساسانی از هند به ایران آمد و بعدها به چهل زبان ترجمه شد. هندیها معتقدند ایرانیها فرهنگ هندی را به جهان معرفی کردند. در آن نشست، اشعار کلیله و دمنه را از حفظ خواندم و رئیس دانشگاه تعجب کرد. این نشان میدهد که میراث ادبی ما چقدر ظرفیت دارد.
سیدحمیدرضا قریشی نیز در ابتدای سخنان خود با اشاره به سالروز کودتای ۲۸ مرداد گفت: این عملیات از سال ۱۳۲۵ و با اعتراضهای کارگری و کشاورزی و بعد جریان ملیشدن صنعت نفت شکل گرفت. در سال ۱۳۲۷ انگلیسیها با گلشائیان، وزیر دارایی وقت، وارد مذاکره شدند تا امتیازهایی بگیرند و ملیشدن صنعت نفت را به تعویق بیندازند. این روند تا ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ که صنعت نفت ملی شد، ادامه پیدا کرد. کودتای ۲۸ مرداد نیز با سرنگونی دولت مصدق و بازگشت شاه از ایتالیا به نتیجه رسید و دولت نظامی فضلالله زاهدی آغاز شد. این نزدیکی محمدرضا به بریتانیا و آمریکا تا سال ۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت و انقلاب بود که این کودتا را به محاق برد.
قریشی با اشاره به اسناد منتشرشده، افزود: سیا اعلام کرده است که برای این کودتا یک میلیون دلار هزینه کرده است. شنبه ۲۴ مرداد به مصدق خبر دادند که امشب کودتا انجام میشود و باید افراد را بازداشت کنی. مصدق تنها توانست چهار روز کودتا را عقب بیندازد. در ۲۶ مرداد هندرسون از آمریکا آمد و گفت برای تعامل باید وضعیت کشور امن باشد. مصدق نیز دستور داد مردم خیابانها را ترک کنند. همین اشتباه استراتژیک باعث شد کودتا پیروز شود. در ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ مردم در خیابان ماندند و انقلاب پیروز شد. ما امروز نباید این اشتباه را تکرار کنیم.
او تاکید کرد: اعتماد به وعدههای آمریکا اشتباه است. هانتینگتون سالها پیش اعلام کرد با چهار هزار دلار و دو گردان توانستهاند ۲۸ مرداد را سامان دهند؛ اما امروز برای چنین کاری در ایران سیصد میلیارد دلار و سیصد هزار نیروی نظامی لازم است. ترامپ هم گفته است ما ۵۱ سال است با ایران مشکل داریم. این نشان میدهد سیاست آمریکا مقابله با ایران است، نه فقط جمهوری اسلامی ایران. در زمان شاه نیز همین مشکل وجود داشت.
محمود دامغانی نیز در این نشست، با اشاره به انگیزه خود از نگارش کتاب گفت: بسیاری از رویدادهای دهه شصت در سینه امثال من مانده و بروز پیدا نکرده است. اگر ما این رویدادها را بیان نکنیم، دیگران از نبود روایت ما سوءاستفاده میکنند. به همین دلیل تصمیم گرفتم این مقطع را به یک فرایند تاریخنگاری تبدیل کنم.
وی افزود: برای نخستینبار در دنیا تاریخنگاری را با پیوند هوش مصنوعی و اسناد شهودی انجام دادیم. هوش مصنوعی بهعنوان یک قدرت دیجیتال در کنار مدارک شهودی و توضیحاتی که من ارائه میکردم، تاریخ جدیدی را ثبت کرد. تاریخنگاری با هوش مصنوعی پیش از این بهصورت ویراستاری یا تحلیل انجام شده، اما نگاهی که هوش مصنوعی همراه با احساس و تحلیل من به این موضوع داشت، برای نخستینبار است که در یک کتاب ثبت میشود.
دامغانی با اشاره به نام کتاب بیان کرد: من سال ۵۹ وارد حوزه علمیه قم شدم و به مدرسه حقانی رفتم. بعد از درگذشت واقف مدرسه، ورثه ادعای موقوفه کردند و محتوای مدرسه حقانی به مدرسهای به نام «شهیدین» منتقل شد. نام شهیدین برگرفته از نام دو شهید بزرگوار، شهید قدوسی و شهید بهشتی است. به همین دلیل کتاب را «از حقانیت شهیدین تا طلیعه مهر» نام گذاشتم.
وی افزود: از اوایل سال ۶۴ برای مدیریت و سرپرستی مدارس علمیه به هرمزگان رفتم. در بندرعباس مدرسهای به نام مدرسه نبوی طراحی کردیم که در بازار بندرعباس و محل گمرک قدیم قرار داشت. دورتادور این مدرسه را با مغازههایی برای تامین درآمد پایدار طراحی کردیم تا مدرسه وابسته به کمکهای دولتی نباشد. این مدرسه امروز یکی از قدیمیترین حوزههای علمیه کشور است. سال ۶۶ نیز درباره علت تاسیس این مدرسه با روزنامه کیهان مصاحبه کردم و توضیح دادم که هدف اصلی، تقویت وحدت میان شیعه و سنی بوده است.
دامغانی با اشاره به مسئولیت فرهنگی زندانهای هرمزگان ادامه داد: سازمان زندانها اوایل سال ۶۴ شکل گرفت و در هر استان اداره کل ایجاد شد. مدیرکل وقت زندانهای استان نزد ما آمد و گفت به بخش فرهنگی نیاز دارند. من در آن زمان مسئول حوزه بودم و همزمان در نیروی دریایی منطقه یکم تدریس میکردم. با این حال آیتالله احمدی فقیه امامجمعه تکلیف کرد که مسئولیت فرهنگی زندانها را بپذیرم.
این پژوهشگر ادامه داد: در آن مجموعه حدود سه هزار زندانی داشتیم و بیش از سیصد نفر از آنان به گروهکهای مختلف وابسته بودند؛ از مجاهدین خلق گرفته تا فدائیان و تودهایها و اقلیتها. اما تا پایان مأموریت ما در سال ۶۷، هیچکدام از آنان در مسیر خشونت باقی نماندند و با ما همکاری داشتند. خود زندانیها جزوه مینوشتند، تکثیر میکردند و در کلاسها استفاده میکردند. حتی دعوت از امامجمعه اهل سنت بندرعباس برای تدریس به زندانیان اهل سنت انجام شد که آن زمان بیسابقه بود. مجری یکی از برنامهها نیز از میان خود زندانیان انتخاب شد.
دامغانی با اشاره به دعوت از امامجمعه اهل سنت بندرعباس گفت: دو سوم زندانیان ما اهل سنت بودند. نزد آقای خطیب، امامجمعه اهل سنت، رفتم و گفتم چه کسی باید به اینها مسائل دینی درس بدهد؟ شما باید این کار را بکنید. هفتهای یک بار ماشین میفرستادند دنبال ایشان. ایشان میآمدند و برای زندانیان اهل سنت فقه و احکام خودشان را درس میدادند. اینطور نبود که چون زندان دست من شیعه است، فقط فقه شیعه تدریس شود. ما این فضا را از بین برده بودیم و همه برابر بودند.
او همچنین به واقعه هواپیمای ایرباس ایرانی اشاره کرد و ادامه داد: وقتی آمریکا هواپیمای ایرباس شماره ۶۵۵ را زد، سه تن از نوههای همان امامجمعه اهل سنت بندرعباس به نامهای مسعود، آلا و سودا شهید شدند. اما تا امروز هیچ تجلیلی از این عالم سنی که این خدمتها را در جهت وحدت انجام داده بود، انجام نشده است. این درد را بارها مطرح کردهام و باز هم پیگیری میکنم.
دامغانی سپس به خاطرهای از زمستان سال ۶۳ اشاره کرد و گفت: در آن سال به واسطه آیتالله مصلحی به دیدار آیتالله اراکی رفتیم. جمعی از دوستان از جمله آقای نجفی و آقای شهریاری هم حضور داشتند. ایشان بیش از یک ساعت و ربع درباره مکاشفات عرفانی سخن گفتند. در همان جلسه از ایشان پرسیدیم نظرشان درباره حضرت امام چیست. ایشان جمله معروفی فرمودند: «اگر آقای خمینی روز عاشورا بود، شهدای کربلا ۷۳ نفر میشدند.» این جمله را ضبط کردم. بعد از اینکه ایشان به رحمت خدا رفتند، نوار را پیاده کردم و در مجله حضور چاپ شد. کل نوار هم در کتاب آمده است. این مکاشفهای بود که ایشان از یک عارف نقل کردند و من از ایشان شنیدم.
وی با اشاره به فعالیتهای پژوهشی خود در آن سالها بیان کرد: در همین سالها سه سال پشت سر هم در رشته مقالهنویسی در سطح کشور برگزیده کشوری شدم. مقالاتم تحت عنوان «استراتژی ابرقدرت خلیج فارس» چاپ شد و بعدها به کتاب تبدیل شد. این کتاب از سوی ستاد فرماندهی کل قوا بهعنوان اثر برگزیده دفاع مقدس شناخته شد. سال ۶۶ هم در سمیناری که استانداری هرمزگان درباره اهمیت تنگه هرمز برگزار کرده بود، برای نخستینبار این موضوع مطرح شد.
دامغانی با اشاره به پیام سوم اسفند ۱۳۶۷ امام خمینی گفت: من نخستین کسی بودم که این پیام را در سه شماره روزنامه رسالت کالبدشکافی فرهنگی کردم. امام در آن پیام چند خطر بزرگ را برای انقلاب پیشبینی کرده بودند؛ خطر تحجرگرایی، خطر خشکمقدسها و مقدسنماها و خطر روحانینمایانی که آینده انقلاب را تهدید میکنند. متاسفانه همه این هشدارها مورد بیمهری قرار گرفت.
این پژوهشگر در بخش دیگری از سخنانش به درخواست خود برای ثبت میراث فرهنگی اشاره کرد و ادامه داد: باید مدرسه حقانی در کوچه آرامگاه قم بهعنوان میراث فرهنگی به یک پایگاه میراثی تبدیل شود. ما دیدیم که بلدوزرها گنبد مسجد خرمشهر را که یادگار جنگ بود، پایین آوردند. اگر این گنبد در روسیه بود، آن را با شیشه حفظ میکردند. اینها مواردی است که باید به آن توجه کنیم.
دامغانی در پایان با اشاره به همکاریاش با مختار کلانتری در مسائل دفع اشرار جنوب شرقی گفت: در آن سالها در خدمت ایشان بودیم. بعدها هم با آقای دکتر میر که از جانبازان لشکر ثارالله و از سربازان حاج قاسم بودند، همراه بودیم. اینها از نکات برجسته دهه شصت است که در کتاب سعی کردیم مستند بیان کنیم. از همه همنسلیهای خودم، متولدین سالهای ۳۲ تا ۵۰، میخواهم خاطراتشان را بنویسند. هشتاد درصد شهدای ما از این نسل هستند. اگر ما افراد باقیمانده این وقایع را نویسیم، فردا همین واقعیتها را تحریف میکنند.

عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

مردم ما در جنگ اقتصادی هم پیروز میشوند - تسنیم

واقعگرای پرشور

ناگفتههای مهم افشین علا از گلایههایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم

اصغر فرهادی «قلب سارایوو» را گرفت

