قیمت طلا امروز




 سایت خبرآنلاین / ۱۴۰۵/۰۵/۰۸

لجاجت در اوج قدرت؛ چگونه ژاپن در جنگ جهانی دوم تمامِ بردهای اولیه خود را به حریف واگذار کرد؟

ژنرال‌ها همچنان بر ادامه جنگ اصرار داشتند؛ آن‌ها اطمینان داشتند که یک پیروزی بزرگ یا حتی یک نبرد فرسایشی طولانی، بهترین راه برای دستیابی به شرایط صلح شرافتمندانه خواهد بود. همچنین، سخن گفتنِ متفقین از «تسلیم بی‌قید و شرط»، دلیل مضاعفی برای ادامه نبرد به دست ژاپنی‌ها می‌داد.
 لجاجت در اوج قدرت؛ چگونه ژاپن در جنگ جهانی دوم تمامِ بردهای اولیه خود را به حریف واگذار کرد؟

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، حمله به پرل هاربر در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ [۱۶ آذر ۱۳۲۰]، با غافلگیری کامل همراه بود و درنتیجه، حضور نیروی دریایی ایالات متحده در اقیانوس آرام به‌ طور چشمگیری تضعیف شد. اگرچه برخی منتقدان، [فرانکلین] روزولت را متهم کردند که با شتاب بخشیدن به این درگیری، «درِ پشتی برای ورود به جنگ» ایجاد کرده است، اما حمله پرل هاربر مردم آمریکا را بسیج کرد و در آن‌ها عزمی راسخ برای به سرانجام رساندن موفقیت‌آمیز جنگ بیدار ساخت. این امر یکی از پیش‌فرض‌های اصلی را که ژاپنی‌ها تصمیم خود را بر پایه آن استوار کرده بودند، باطل کرد. آن‌ها انتظار داشتند که وقتی متصرفات جدیدشان را مستحکم کنند، دموکراسی‌های «سست» از بازپس‌گیری [آن مناطق]، که بی‌تردید از نظر خون و مال بسیار پرهزینه می‌بود، روی‌گردان شوند. درعوض، قدرت دریایی ایالات متحده در اقیانوس آرام به‌ طور چشمگیری گسترش یافت و پیش از آن‌که ژاپن بتواند به‌ طور مؤثر از این ثروت‌ها بهره‌برداری کند، زنجیره دفاعی‌اش درهم شکسته شد.

نخستین سال‌های جنگ اقیانوس آرام، پیروزی‌های خیره‌کننده‌ای را برای ژاپن به ارمغان آورد. نیروهای ژاپنی در دوم ژانویه ۱۹۴۲ [۱۲ دی ۱۳۲۰] مانیل را اشغال کردند، اگرچه مدافعان آمریکایی و فیلیپینی در «کورگیدور» تا ششم مه مقاومت کردند. سنگاپور در ۱۵ فوریه [۲۶ بهمن ۱۳۲۰] سقوط کرد، هند شرقی هلند در اوایل مارس و رانگون (یانگون) در هشتم مارس [۱۷ اسفند ۱۳۲۰] به تصرف درآمدند. نیروهای متفقین برای حفظ خطوط ارتباطی خود با استرالیا با دشواری مواجه بودند و غرق شدن ناوهای جنگی بریتانیایی «ریپالس» و «پرینس آو ولز»، در کنار خسارات وارده به ایالات متحده در «پرل هاربر»، گویی نویدبخش آزادی عمل کامل برای نیروی دریایی ژاپن بود. در ژاپن، این وضعیت نظامی موجب تقویت اعتماد به نفس و محبوبیت توجو شد و او شروع به اتخاذ رفتارهای یک رهبر فاشیست کرد. با این حال، در ماه‌های پس از آن مشخص شد که نیروی دریایی ایالات متحده برای همیشه از اقیانوس آرام جنوبی بیرون رانده نشده است.

از میدوی تا هیروشیما

نبرد میدوی (۳ تا ۶ ژوئن ۱۹۴۲ [۱۳ تا ۱۶ خرداد ۱۳۲۱] ) برای ناوگان ژاپن، به بهای از دست دادن توان ناوهای هواپیمابری تمام شد که ژاپن به هیچ‌وجه توانِ از دست دادن‌شان را نداشت. نبرد گوادال‌کانال در جزایر سلیمان نیز در فوریه ۱۹۴۳ با عقب‌نشینی نیروهای ژاپنی به پایان رسید. پس از نبرد میدوی، استراتژیست‌های نیروی دریایی ژاپن شروع به تحلیلِ تلفات کشتی‌ها و شکست‌های خود در نبردها کردند و به این نتیجه رسیدند که دورنمای پیروزی برای ژاپن تیره و تار است؛ با این حال، آنان این نتیجه‌گیری‌ها را با دقت از دیگران پنهان نگاه داشتند.

نبرد دریای فیلیپین (۱۹ تا ۲۰ ژوئن ۱۹۴۴ [۲۹ تا ۳۰ خرداد ۱۳۲۳]) باقی‌مانده‌ توان هواپیماهای ناوپایه ژاپن را درهم کوبید و به سقوط جزیره «سایپن» در ژوئیه ۱۹۴۴ منجر شد. این اتفاق، توکیو را در برد بمب‌افکن‌های ایالات متحده قرار داد و سرنوشت کابینه «توجو» را به زوال کشاند. در پی آن، کابینه «کوئیسو کونیاکی» جایگزین شد. کوئیسو یک شورای عالی جنگ تشکیل داد که هدف از آن برقراری پیوند میان دولت و فرماندهی عالی ارتش بود.

در این زمان دیگر آشکار می‌شد که ژاپن در حال باختن جنگ است، اما هیچ گروهی راهبرد خروجی که برای رهبران نظامی قابل پذیرش باشد، در اختیار نداشت. مردم ژاپن که تنها از پیروزی‌ها باخبر می‌شدند، تا حد زیادی از مسیری که جنگ در پیش گرفته بود، بی‌اطلاع ماندند. نبرد «خلیج لِیته» (۲۳ تا ۲۶ اکتبر ۱۹۴۴ [۱ تا ۴ آبان ۱۳۲۳) عملاً توانایی ناوگان مشترک ژاپن برای انجام عملیات‌های تهاجمی را از بین برد و آغازگر استفاده گسترده از حملات «کامیکازه» علیه کشتی‌های متفقین شد.

بمباران‌های آتش‌زای ایالات متحده در سال ۱۹۴۵، توکیو را ویران کرد و برای تمام شهرهای بزرگ ژاپن، به‌جز پایتخت باستانی یعنی «کیوتو»، ویرانی به بار آورد. با این حال، ژنرال‌ها همچنان بر ادامه جنگ اصرار داشتند؛ آن‌ها اطمینان داشتند که یک پیروزی بزرگ یا حتی یک نبرد فرسایشی طولانی، بهترین راه برای دستیابی به شرایط صلح شرافتمندانه خواهد بود. همچنین، سخن گفتنِ متفقین از «تسلیم بی‌قید و شرط»، دلیل مضاعفی برای ادامه نبرد به دست ژاپنی‌ها می‌داد.

در فوریه ۱۹۴۵، امپراتور با رجال ارشد سیاسی، ازجمله کونوئه، اوکادا و دیگر نخست‌وزیران سابق دیدار کرد تا گزینه‌های پیشِ روی ژاپن را به بحث بگذارد. پس از پیاده‌شدن نیروهای آمریکایی در اوکیناوا در آوریل ۱۹۴۵، دولت «کوئیسو» سقوط کرد. نخست‌وزیر جدید، دریاسالار «سوزوکی کانتارو»، از کهنه‌سربازان نخستین جنگ چین و ژاپن و از طرفداران دست‌یابی به توافق با آمریکایی‌ها در اسرع وقت بود؛ دیگر مسئله این نبود که آیا باید به جنگ پایان داد یا خیر، بلکه چگونگیِ انجام هرچه بهتر آن مطرح بود.

نخستین پیشنهاد، جلب میانجی‌گری شوروی بود که ژاپن هنوز با آن در صلح به سر می‌برد. کونوئه قصد داشت به مسکو سفر کند، اما شوروی متعهد شده بود که خود وارد جنگ اقیانوس آرام شود. از این رو، شوروی دادن پاسخ را به تأخیر انداخت، چراکه ژوزف استالین، رهبر شوروی، در ماه ژوئیه در کنفرانس پوتسدام شرکت کرده بود. با این‌که اعلامیه پوتسدام در ۲۶ ژوئیه [۴ مرداد ۱۳۲۴] ، اتمام‌حجت آمریکا برای تسلیم بی‌قید و شرط را دگربار مطرح کرد، اما متعهد شد که ژاپن «به عنوان یک نژاد به بردگی کشیده نخواهد شد و به عنوان یک ملت نابود نخواهد گشت.»

بدین ترتیب، مسیرِ یک تسلیم شرافتمندانه گشوده به نظر می‌رسید، اما پاسخ سوزوکی به اعلامیه پوتسدام مبهم و بدون تعهد صریح بود و دولت ژاپن نیز بیانیه دیگری صادر نکرد.

در ششم اوت [۱۵ مرداد ۱۳۲۴]، یک بمب‌افکن بی-۲۹ (B-۲۹) متعلق به نیروهای هوایی ارتش ایالات متحده، بمبی اتمی را بر روی هیروشیما رها کرد که منجر به نابودی شهر شد. اتحاد جماهیر شوروی در هشتم اوت [۱۷ مرداد ۱۳۲۴] به ژاپن اعلام جنگ داد. روز بعد، ارتش سرخ وارد منچوری شد؛ جایی که ارتش «کوانتونگ» ــ که بهترین واحدهایش از مدت‌ها پیش از آن‌جا خارج شده بودند ــ تنها توانست مقاومت ناچیزی از خود نشان دهد. دومین بمب اتمی نیز در نهم اوت [۱۸ مرداد ۱۳۲۴] بر روی ناکازاکی انداخته شد.

دولت سوزوکی در این زمان تلاش کرد تنها شرط خود برای تسلیم را درج قیدی مبنی بر حفظ نهاد امپراتوری قرار دهد. پس از آن‌که متفقین پاسخ دادند که به اراده مردم ژاپن احترام گذارده خواهد شد، امپراتور بر تسلیم اصرار ورزید. جنگ اقیانوس آرام در ۱۴ اوت ۱۹۴۵ [۲۳ مرداد ۱۳۲۴] به پایان رسید.

تندروها در میان نظامیان آخرین تلاش خود را برای طولانی‌تر کردن جنگ انجام دادند تا از پخش رادیویی بیانیه تسلیم امپراتور در ۱۵ اوت [۲۴ مرداد ۱۳۲۴] جلوگیری کنند، اما ناموفق بودند. تسلیم ژاپن با موجی از خودکشیِ افسران نظامی و ملی‌گرایانی همراه شد که احساس سرافکندگی و بی‌آبرویی می‌کردند، اما اعتبار شخصی امپراتور برای به سرانجام رساندن فرآیند تسلیم کافی بود.

برای تسهیل فرآیند انتقال، در ۱۶ اوت [۲۵ مرداد ۱۳۲۴] کابینه «شاهزاده هیگاشیکونی ناروهیکو» جایگزین کابینه سوزوکی شد؛ هیگاشیکونی تنها عضو خانواده سلطنتی بود که به مقام نخست‌وزیری رسید. در ۲ سپتامبر ۱۹۴۵ [۱۱ شهریور ۱۳۲۴]، نمایندگان ایالات متحده و ژاپن بر عرشه ناو جنگی «یواس‌اس میسوری» در خلیج توکیو گرد هم آمدند تا پیمان رسمی تسلیم را به امضا برسانند.

پژوهشگرانی که عوامل سیاسی و اقتصادیِ پیش از تسلیم را بررسی کردند، به این نتیجه رسیدند که نه بمب اتمی و نه اعلام جنگِ شوروی عواملِ محوریِ تسلیم ژاپن نبودند، هرچند احتمالاً روند آن را شتاب بخشیدند. همچنین چنین نتیجه‌گیری شد که محاصره دریاییِ متفقین، با نابود کردن توانِ ناوگان بازرگانیِ ژاپن و جلوگیری از بهره‌برداری مؤثر از مستعمراتِ تازه ژاپن، پیروزی اقتصادی را رقم زد. زیردریایی‌های آمریکایی نزدیک به ۵ میلیون تُن از کشتی‌های بازرگانی ژاپن را غرق کردند و هواگردهای ارتش و نیروی دریایی نیز در مجموع ۲.۵ میلیون تُنِ دیگر را از میان بردند.

کارزار ویرانگرِ بمبارانِ راهبردیِ آمریکا، آگاهی از شکست را به افکار عمومی ژاپن آورد؛ صدها هزار نفر را کشت و نزدیک به یک‌سومِ جمعیتِ شهریِ ژاپن را بی‌خانمان کرد. نبردهای خونینِ اقیانوس آرام چنان توانِ نیروی دریایی و نیروی هوایی ژاپن را فرسوده کرده بود که جزایر اصلیِ این کشور در معرض تهدیدِ تهاجم قرار گرفت. نیروی اشغالگرِ آمریکا، شهرهای ژاپن را ویران، ذخایر را تهی و کارخانه‌ها را از رمق افتاده یافت. دولت، که لاف‌زنی‌ها و تضمین‌هایش درباره پیروزی پوچ از آب درآمده بود، بی‌اعتبار و بی‌احترام مانده بود. کمبودِ غذا و تورمِ افسارگسیخته آن‌چه از «کوکوتای» (نظام/هویتِ دولت-ملتِ امپراتوری) باقی مانده بود را نیز تهدید می‌کرد. زمان برای دگرگونی‌ها فرا رسیده بود.

ژاپن تحت اشغال ایالات متحده

در طول جنگ، سیاست‌هایی که قرار بود بر اشغال ژاپن حاکم باشند، در واشنگتن موضوع بحث‌های تند و جدی بودند. هرچند برخی خواهان آن بودند که نفوذ میانه‌روهای ژاپنیِ پیش از جنگ به‌کلی از میان برداشته شود، درنهایت بخش زیادی از امور به ابتکار عمل فرمانده عالی واگذار شد. اعلامیه پوتسدام متعهد شده بود که ژاپنِ پس از جنگ، آزادی بیان، مذهب و اندیشه را تضمین کند و به حقوق بنیادین بشر احترام بگذارد. همچنین دولت ژاپن موظف بود همه موانعِ احیاء و تقویت گرایش‌های دموکراتیک در میان مردم ژاپن را از میان بردارد.

در ۲۹ اوت ۱۹۴۵ [۷ شهریور ۱۳۲۴]، سندی که خطوط کلیِ سیاست اولیه ایالات متحده پس از تسلیم ژاپن را ترسیم می‌کرد، به‌ وسیله وزارتخانه‌های خارجه، جنگ و نیروی دریایی تنظیم شد؛ و این سند به بیانیه بنیادیِ اصول تبدیل گردید. این سند، به عنوان هدف نهایی، ژاپنی را در نظر داشت که دیگر تهدیدی برای صلح و امنیت جهان نباشد و زیر اداره دولتی مسئول قرار گیرد؛ دولتی که حقوق دیگر کشورها را محترم بشمارد و از اهداف منشور سازمان ملل متحد پشتیبانی کند.

ایالات متحده نمی‌خواست هیچ نوع حکومتی را تحمیل کند که با اراده آزادانه ابرازشده مردم ژاپن در تضاد باشد؛ با این همه امید می‌رفت ژاپن تا حد امکان با اصول «خودگردانیِ دموکراتیک» هماهنگ شود. قلمروی ژاپن به چهار جزیره اصلی و آن دسته از جزایر کوچک‌تری محدود می‌شد که قرار بود در تاریخ دیگری مشخص شوند.

شوروی‌ها به عنوان شرطِ اعلام جنگ خود، مدعیِ جزایر کوریل شده بودند؛ این انتقال در سال ۱۹۵۱ رسمیت یافت و تمامی جمعیت ژاپنیِ این مجمع‌الجزایر به اجبار به وطن بازگردانده شدند. ژاپن می‌بایست خلع سلاح و غیرنظامی شود و نفوذ نظامی‌گرایان از زندگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی «به‌کلی حذف» گردد. مردم ژاپن تشویق می‌شدند که احترام به آزادی‌های فردی و حقوق بشر را پرورش دهند و فرصتی به آنان داده می‌شد تا اقتصادی متناسب با نیازهای دوران صلحِ جمعیت کشور توسعه دهند.

اختیار اجرای این اهداف به ژنرال داگلاس مک‌آرتور، فرمانده عالی نیروهای متفقین (SCAP)، واگذار شد. براساس توافق وزیران خارجه ایالات متحده، بریتانیا و شوروی، کمیسیونی برای خاور دور با نمایندگی همه متحدان اقیانوس آرام تشکیل شد تا سیاست‌گذاری کند و اقدامات مک‌آرتور را مورد بازبینی قرار دهد؛ اما هرگونه توصیه و دستوری که از این نهاد صادر می‌شد، از راه مجاری عادی نظامی به او می‌رسید.

همچنین شورای متفقین برای ژاپن، با نمایندگی اتحاد شوروی، چین، کشورهای همسود بریتانیا و فرمانده عالی، در توکیو تشکیل جلسه می‌داد تا مشاوره و نظر کارشناسانه فوری ارائه کند. فرمانده عالی می‌بایست، در صورتی که شرایط اجازه می‌داد، پیش از صدور دستورها با این شورا مشورت کند، اما تصمیم نهایی با خود او بود. در عمل، ستاد فرماندهی عالی نیروهای متفقین توجه چندانی به شورای متفقین نشان نمی‌داد و به‌سرعت عمل می‌کرد تا از صدور دستورالعمل‌های کمیسیون خاور دور پیشی بگیرد. درنتیجه، او چندان از مداخله بیرونی متأثر نمی‌شد و بنابراین اشغال ژاپن عمدتاً به امری آمریکایی تبدیل شد.

ستاد فرماندهی عالی نیروهای متفقین به سازمانی بزرگ با چند هزار نفر تبدیل شد که هم کارکنان ستاد مرکزی عملیات اقیانوس آرام را در بر می‌گرفت و هم نیروهایی را که مسئولیت امور فنی، اداری و دیوان‌سالارانه را برعهده داشتند. مک‌آرتور از طریق دولت ژاپن عمل می‌کرد و خواسته‌های خود را از راه دستورالعمل‌ها یا پیشنهادهای محتاطانه‌تر اعلام می‌داشت. در همه تصمیم‌های مهم سیاسی و حکومتی باید با او مشورت می‌شد و از این رو، او تا حدی نقشی شبیه به «گِنرو» در روزگاران پیشین ایفا می‌کرد.

کوشش‌ها برای دموکراتیزه کردن جامعه ژاپن، گاه پیاپی «رادیکال» و گاه «محتاطانه» می‌نمود و به تناوب، از این دو منظر مورد انتقاد قرار می‌گرفت: یک بار آن را دگم‌اندیشانه می‌خواندند و بار دیگر نیم‌بند و بی‌جان. با برانگیخته شدنِ نگرانی از دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسیِ بیش از اندازه بر اثر عوامل بیرونی، روحیه اصلاح‌طلبی جای خود را به تأکید بر بازسازی و از سرگیری تولید داد. روشن است که پیروزی کمونیست‌ها در جنگ داخلی چین، نگاه ایالات متحده به نقش ژاپن در مناسبات بین‌المللی را دگرگون کرد و ضرورتِ شتاب بخشیدن به بهبود اقتصادیِ ژاپن را افزایش داد. رویکرد ستاد فرماندهی عالی نیروهای متفقین (SCAP) نسبت به کمونیسم، جنبش کارگری و «تمرکززدایی» دستخوش تغییرات آشکاری شد. با این همه، تاریخ‌نگاران عموماً هم‌داستان‌اند که اقدام‌های SCAP فضای سیاسیِ گشوده‌ای پدید آورد که در آن نیروهای تازه می‌توانستند ــ و واقعاً نیز ــ سر برآورند. این روندها در حوزه‌هایی موفق و پایدار از کار درآمد که تدابیر دوران اشغال با گرایش‌های دیرپایِ تغییر در درون جامعه ژاپن ــ گرایش‌هایی که هرچند سرکوب شده بودند ــ هم‌جهت شده بود.

در ماه‌های نخستِ اشغال، SCAP به‌سرعت برای برچیدنِ تکیه‌گاه‌های اصلیِ دولت نظامی‌گرا ــ دولتی که ژاپن زیر سایه آن به جنگ رفته بود ــ دست به کار شد. نیروهای مسلح منحل و مرخص شدند، «شینتوی دولتی» برچیده شد، و سازمان‌های ملی‌گرا منحل گردیدند و اعضای آن‌ها از تصدیِ مناصب مهم محروم شدند. پاکسازی‌های دیگری نیز همه کسانی را که در سازمان‌ها و سیاستِ دوران جنگ چهره‌های برجسته بودند ــ ازجمله افسرانِ دارای درجه در نیروهای مسلح ــ از نقش‌های فعال کنار گذاشت؛ این روند بعدها گسترش یافت و مدیران ارشدِ همه شرکت‌های صنعتیِ اصلی را نیز در بر گرفت. در توکیو، «دادگاه بین‌المللی نظامی برای خاور دور» توجو و دیگر رهبران را به اتهام جنایات جنگی محاکمه کرد و ۷ نفر را به مرگ، ۱۶ نفر را به حبس ابد و ۲ نفر را به مجازات‌های کوتاه‌تر محکوم ساخت. همچنین میلیون‌ها ژاپنی از مستعمرات سابق و از جنوب‌شرقی آسیا به کشور بازگردانده شدند.

وزارت کشور، که در دوران جنگ از طریق استاندارانِ انتصابی و پلیس ملی بر ژاپن حکومت می‌کرد، منحل شد و وزارت آموزش نیز از اختیارات گسترده‌اش برای کنترل آموزش اجباری محروم گردید. از آن‌جا که کنترل متمرکز و نفوذ نظامی به‌ وسیله یک حکومت نظامی در حال برچیده شدن بود، در حالی که همان حکومت نظامی برای کارآمد بودن خود به قدرت‌های متمرکز نیاز داشت، نقش نیروهای اشغالگر اغلب ماهیتی متناقض پیدا می‌کرد. در جریان صدور دستورالعمل‌ها به دولت ژاپن برای اطمینان از اجرای تغییرات، ستاد فرماندهی عالی نیروهای متفقین (SCAP) بقای همان دولتی را تضمین کرد که به‌ طور نزدیک با الگوی رویدادهای محلی در سراسر کشور درگیر و مرتبط بود. در بسیاری از موارد، عوامل جغرافیایی و ملاحظات عقلانیِ اقتصادی منطق تمرکزگرایی را تقویت می‌کردند و برخی از حرکت‌ها به سوی تمرکززدایی نیز به‌زودی تعدیل یا معکوس شدند.

اصلاحات سیاسی و قانون اساسی «صلح» ۱۹۴۷

ساختار سیاسیِ جدید ژاپن بر محور یک قانون اساسیِ دموکراتیکِ تازه شکل گرفت. حکومت غیرمستقیم، محافل پنهان و ماهیت سایه‌وارِ قدرت واقعی در پشتِ نمای ظاهریِ فرمانرواییِ امپراتوری، قانون اساسی میجی را آشکارا ناکافی ساخته بود و SCAP به رهبران ژاپن اعلام کرد که اصلاح قانون اساسی باید در اولویت نخست قرار گیرد. سیاست‌ورزانِ کهنه‌کارِ دهه‌های پیشینِ حکومت پارلمانی نتوانستند نوع اصلاحی را که مد نظر بود، به‌درستی درک یا بپذیرند.

بین اکتبر ۱۹۴۵ و فوریه ۱۹۴۶، کمیته‌ای کابینه‌ای به ریاست «ماتسوموتو جوجی» اصلاحاتی را برای قانون اساسی میجی تهیه کرد. با این حال، هنگامی که پیش‌نویس حاصل به SCAP ارائه شد، معلوم شد که تنها شامل تغییراتی اندک و سطحی است. بخش دولتیِ تحت نظر مک‌آرتور، در عرض شش روز پیش‌نویس تازه‌ای را با شتاب آماده کرد. این سند سپس به دولت ژاپن ارائه شد تا مبنای بررسی‌های بیشترِ ژاپنی‌ها قرار گیرد. با وجود تردیدها و بدگمانی‌های رجال محافظه‌کار، این پیش‌نویس به تصویب امپراتور رسید و برای اصلاح و تصویب نهایی به نخستین مجلس ملیِ پس از جنگ ارائه شد؛ مجلسی که در آوریل ۱۹۴۶ انتخاب شده بود و نخستین انتخابات ژاپن به شمار می‌رفت که در آن زنان نیز حق رأی داشتند. این قانون اساسی، با اندکی اصلاح، در سوم مه ۱۹۴۷ [۱۲ اردیبهشت ۱۳۲۶] به اجرا درآمد.

مقدمه‌ آن با لحنی طنین‌انداز، عزمِ مردم ژاپن را برای تضمین همکاری مسالمت‌آمیز با تمامی ملت‌ها و برخورداری خود و نوادگان‌شان از برکات آزادی بیان می‌کرد. این قانون اساسی شامل یک منشور حقوق با ۳۱ ماده بود. شاید برجسته‌ترینِ آن‌ها «ماده ۹» بود که جنگ را به عنوان «حق حاکمیتیِ ملت» سلب کرد و متعهد شد که «نیروهای زمینی، دریایی و هوایی و همچنین سایر توانمندی‌های جنگی، هرگز حفظ نخواهند شد.» امپراتور، که در اول ژانویه ۱۹۴۶ [۱۱ دی ۱۳۲۴] از ادعای الوهیت خود دست کشیده بود، به عنوان «نماد کشور و وحدت مردم» توصیف شد که «جایگاه خود را از اراده مردمی می‌گیرد که قدرت حاکمیت در یدِ آن‌هاست.» این در حالی بود که قانون اساسیِ پیش از جنگِ «میجی»، او را «مقدس و تعرض‌ناپذیر» خوانده بود.

قانون اساسی جدید، یک پارلمان (دایت) دومجلسی را پیش‌بینی کرده بود که بیشترین قدرت در آن به «مجلس نمایندگان» واگذار می‌شد و اعضای آن برای دوره‌های چهارساله خدمت می‌کردند. نظام اشرافیِ کهن منحل گشت و «مجلس اعیان» جای خود را به «مجلس مشاوران» داد که اعضای آن دوره‌های شش‌ساله داشتند. نخست‌وزیر می‌بایست توسط پارلمان و از میان اعضای آن برگزیده می‌شد و یک قوه قضائیه مستقل نیز، مشابه ایالات متحده، حقِ «تجدیدنظر قضایی» (نظارت بر انطباق قوانین با قانون اساسی) را دارا بود.

بدین ترتیب، قانون اساسی جدید الگوی «میجی» را معکوس کرد؛ الگویی که تمام حاکمیت را در نهاد امپراتوری متمرکز ساخته بود و قدرت از طریق آن به مقامات دربار، افسران نظامی، شورای سلطنتی و همچنین نخست‌وزیر تفویض می‌شد. با حذف رؤسای خدمات نظامی، شورای سلطنتی و اشراف، و با تعیین نقشی آشکارا غیرسیاسی برای امپراتور، اقتدار صرفاً در اختیارِ پارلمانِ منتخب قرار گرفت که قوه مجریه را از میان رده‌های خود برمی‌گزید. برای نخستین بار در ژاپنِ مدرن، ماهیت و نقش قوه مجریه به‌وضوح تعریف شد. تغییرات موازی دیگری نیز استانداران و سایر مقامات محلی را «انتخابی» کرد تا دولت بتواند پاسخ‌گوی اراده عمومی باشد.

قانون اساسی ۱۹۴۷ با شتاب تنظیم شد و پژوهش‌های بعدیِ دانشوران ژاپنی این گمان را پدید آورد که SCAP شتاب کرده بود تا پیشاپیش توصیه‌های کمیسیون خاور دور را بی‌اثر کند. با این همه، این قانون اساسی در عمل خوب کار کرد و در ژاپن از پشتیبانی گسترده برخوردار شد. از آن‌جا که اجرای آن هم‌زمان با پاکسازیِ بیشترِ رهبران ژاپنِ پیش از جنگ و دوران جنگ بود، شرایط برای رشد اندیشه‌ها و شیوه‌های تازه مساعد بود.

تا زمانی که «معاهده صلح با ژاپن» در سال ۱۹۵۲ به اجرا درآمد، برخی عناصر الگوی سیاسی پیشاپیش دگرگون شده بودند و دولت‌های بعدی نیز نشان دادند که می‌توانند از راه اقدامات اداری، قانون اساسی‌ای را که متنش تغییر نکرده بود، در عمل تعدیل کنند. تمرکززدایی در برخی حوزه‌ها پرهزینه و ناکارآمد از کار درآمده بود. برای مثال، پلیس، هرچند دیگر به اندازه روزگار وزارت کشور متمرکز نبود، بار دیگر عملاً به سازمانی تا حد زیادی ملی بدل شد. با وجود اهداف اعلام‌شده درباره تمرکززدایی محلی، دگرگونی در الگوهای ارتباطات و اداره امور نشان داده بود که ادغام واحدهای کوچک متعدد در واحدهای بزرگ‌تر، منطقی‌تر است؛ گرایشی که به‌ویژه در نواحی روستایی آشکار بود، جایی که روستاها و شهرک‌ها با یکدیگر ادغام شدند تا ساختار مالیاتی معقول‌تری پدید آید. ماده ۹ قانون اساسی نیز با تصمیم SCAP برای تشکیل یک «نیروی ذخیره پلیس» ۷۵ هزار نفری در خلال جنگ کره، عملاً دستخوش مصالحه شد. این نیرو که در سال ۱۹۵۴ به «نیروی دفاع از خود» تغییر نام داد، در سده بیست‌ویکم شمارش به حدود ۲۵۰ هزار نفر رسید.

با این حال، اصول بنیادی قانون اساسی ۱۹۴۷ از پشتیبانی همه جناح‌های سیاسی ژاپن برخوردار بود. رهبریِ قوه مجریه یکی از مهم‌ترین امتیازهای نهادهای جدید به شمار می‌رفت. با برچیده شدن نیروهای رقیبی که نخست‌وزیران دهه ۱۹۳۰ را در تنگنا قرار داده بودند، نخست‌وزیرانِ پس از جنگ خود را در رأس دستگاه اداری و، با آغاز تجدید تسلیح، در رأس نیروهای مسلح نیز یافتند. بدین‌سان، رهبریِ مسئولانه به‌تدریج جای ادعاهای مبهمِ فرمانرواییِ امپراتوری در روزگار پیشین را گرفت.

منبع:

بریتانیکا

۲۵۹ کد مطلب 2253774



۵ ساعت قبل / سایت افکارنیوز

سنتکام از ورود ناو «جورج واشنگتن» به منطقه خبر داد

به نقل از الجزیره، ستاد فرماندهی مرکزی ارتش تروریستی آمریکا (سنتکام) اعلام کرد که ناو هواپیمابر «یو اس اس جورج واشنگتن» دیروز چهارشنبه وارد منطقه عملیاتی در خاورمیانه شده است.

خبرگزاری آسوشیتدپرس پیشتر گزارش داده بود که ناو جورج واشنگتن هفته گذشته سواحل ویتنام را ترک کرده و در مسیر اقیانوس هند قرار گرفته است.

قرار است ناو جورج واشنگتن جایگزین ناو آبراهم لینکلن شود که از نوامبر ۲۰۲۵ در دریا بوده و در چند وقت اخیر حرف و حدیث‌ها درباره آن از خودکشی ملوانان و خدمه گرفته تا تلاش آنها برای پریدن به دریا و همچنین وضعیت تغذیه و بهداشت‌شان، بسیار زیاد بوده است.

روزنامه نیویورک تایمز در گزارشی با اشاره به این تحولات نوشت: مشکلات پشتیبانی و تدارکاتی ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن زمانی آغاز شد که ایران در ابتدای جنگ آسیب شدیدی به پایگاه نیروی دریایی آمریکا در بحرین وارد کرد و این پایگاه را که نیروی دریایی آمریکا دهه‌ها به آن متکی بود از رده خارج ساخت.

گزارش‌ها درباره وضعیت سلامتی نیروهای آمریکایی در ناو هواپیمابر یواس‌اس آبراهام لینکلن، کنگره و خانواده این نیروها را بر آن داشته تا تحقیقات جدیدی را در این باره انجام دهند، تحقیقاتی که به نظر می‌رسد پایانی ندارد حتی با وجود آنکه دولت روز جمعه اعلام کرد این ناو در حال بازگشت به آمریکاست.


۵ ساعت قبل / سایت افکارنیوز

تهدیدهای ترامپ به شروط ایران منجر شد نه امتیازدهی

روزنامه «نیویورک‌تایمز» در گزارشی درباره وضعیت روابط ایران و آمریکا نوشت: ۲ کشور نه در حال مذاکره جدی هستند و نه در جنگ تمام عیار، بلکه در وضعیتی ناپایدار و بینابینی قرار گرفته‌اند که می‌تواند یا به بازگشت درگیری نظامی منجر شود یا به یک بن‌بست طولانی تبدیل شود.

به نوشته این روزنامه آمریکایی، مقام‌های ایرانی معتقدند مقاومت در برابر فشار اقتصادی آمریکا و حفظ کنترل بر تنگه هرمز، بیش از دادن امتیازات بزرگ در یک توافق مذاکره‌شده برای تهران منفعت دارد. در مقابل، واشنگتن ظاهراً شرط بسته است که تشدید فشار اقتصادی بتواند کاری را انجام دهد که حملات نظامی از انجام آن عاجز مانده‌اند.

آتش‌بسی که ۲ ماه پیش میان طرفین برقرار شد، قرار بود مسیر دستیابی به توافقی گسترده‌تر ظرف ۶۰ روز را باز کند؛ توافقی که برنامه هسته‌ای ایران و رفع تحریم‌های آمریکا را در بر بگیرد. اما این مهلت در هفته جاری به پایان رسید و ترامپ روز سه‌شنبه اعلام کرد هیچ «مذاکره یا گفت‌وگویی» در جریان نیست و برنامه‌ای نیز برای آن وجود ندارد.

نیکول گراجوسکی استادیار مرکز مطالعات بین‌المللی ساینس‌پو در پاریس وضعیت موجود را «برزخی دائمی» توصیف کرد و گفت در چند ماه گذشته، جز «تثبیت بیشتر موضع ایران و تلاش‌های مکرر و تاکنون ناموفق آمریکا برای یافتن نوعی راه خروج»، تغییر بنیادین چندانی رخ نداده است. شروط ایران برای تنگه هرمز

نیویورک‌تایمز نوشت تهران در ماه جاری فهرستی از مطالبات خود از واشنگتن برای بازگشایی تنگه هرمز ارائه کرده است؛ از جمله لغو تحریم‌ها، آزادسازی دارایی‌های مسدودشده ایران و پرداخت غرامت جنگی.

شرایط مشابهی پیش از این نیز به‌عنوان بخشی از یک توافق احتمالی میان طرفین مطرح شده بود و در تفاهم‌نامه‌ای که ماه ژوئن مورد توافق قرار گرفت اما خیلی زود از هم پاشید، به آنها اشاره شده بود.

طبق این گزارش، ایران طی هفته‌های گذشته با عمان نیز درباره نحوه مدیریت آینده تنگه هرمز مذاکره کرده است.

مهرزاد بروجردی رئیس کالج هنر، علوم و آموزش دانشگاه علوم و فناوری میزوری گفت: «تهران پس از عبور از شوک اولیه جنگ، اکنون مصمم است قدرت خود را نشان دهد. استفاده ایران از تنگه هرمز به‌عنوان یک سلاح و چانه‌زنی سخت آن در مذاکرات موازی با آمریکا و عمان را باید در همین چارچوب درک کرد.» تهدیدهای ترامپ نتیجه معکوس داد

نیویورک‌تایمز در بخش دیگری از گزارش خود نوشت لحن ترامپ طی چند ماه گذشته میان «تهدید به نابودی» ایران و وعده نزدیک بودن یک توافق دیپلماتیک در نوسان بوده است.

این روزنامه سپس به نتیجه این راهبرد پرداخت و نوشت اگر هدف چنین رویکردی ترساندن مقام‌های ایرانی و وادار کردن آنها به امتیازدهی بوده، ظاهراً نتیجه‌ای معکوس داشته است.

به گزارش نیویورک‌تایمز، فشار نظامی نتوانسته واشنگتن را به اهداف خود برساند و آمریکا اکنون بر تشدید فشار اقتصادی علیه ایران تأکید دارد.

«جرد کوشنر» داماد و فرستاده ترامپ روز دوشنبه به فاکس نیوز گفت مقام‌های ایرانی تمایلی به پذیرش شرایط مطلوب آمریکا ندارند. او در پاسخ به سوالی درباره وضعیت مذاکرات، به محاصره دریایی با هدف وارد کردن ضربه بیشتر به اقتصاد ایران اشاره کرد و آن را محور فعلی تمرکز ترامپ دانست.

ترامپ نیز روز سه‌شنبه اعلام کرد این محاصره همچنان به‌طور کامل برقرار است.

اسکات بسنت وزیر خزانه‌داری آمریکا نیز اخیراً در گفت‌وگو با نیوزمکس گفت وزارتخانه تحت مدیریت او قصد دارد اقداماتی علیه ایران اعمال کند که به ادعای او «در تاریخ انزوای اقتصادی» یک کشور سابقه نداشته است.

در عین حال، نیویورک‌تایمز یادآوری کرد که ایران پیش از این نیز فشارهای اقتصادی بین‌المللی را پشت سر گذاشته است. بسیاری از کارشناسان بین‌المللی نیز یادآور شده‌اند که دولت آمریکا در سال‌های گذشته تمام ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک خود را برای اعمال فشار بر تهران به کار گرفته و گزینه جدیدی روی میز ندارد.

نیویورک‌تایمز در ادامه نوشت در صورت آغاز دوباره یک درگیری گسترده، پیامدهای آن به ایران محدود نخواهد ماند.

به گزارش این روزنامه، ازسرگیری جنگ احتمالاً زیرساخت‌های انرژی منطقه، پایگاه‌های آمریکا در غرب آسیا و کشتیرانی تجاری را نیز وارد درگیری خواهد کرد.

با این حال، در شرایط فعلی ادامه بن‌بست نیز به همان اندازه محتمل است و مسائل اصلی اختلاف، از جمله برنامه هسته‌ای ایران و سرنوشت تنگه هرمز، همچنان بدون راه‌حل باقی مانده‌اند.

گراجوسکی با اشاره به شکست تلاش‌های واشنگتن برای یافتن راه خروج هشدار داد هرچه این وضعیت طولانی‌تر شود، مواضع طرفین نیز سخت‌تر خواهد شد.

او گفت: «هرچه این وضعیت برزخی بیشتر ادامه پیدا کند، بیشتر تثبیت می‌شود و ساختن یک راه خروج که هیچ‌یک از طرفین مجبور نباشد آن را به‌عنوان امتیازدهی معرفی کند، دشوارتر خواهد شد.»


۵ ساعت قبل / سایت صفحه سیاست

آمریکا در مقابل ایران دچار اشتباه محاسباتی شد؛ تهران تسلیم نخواهد شد

صفحه سیاست-

ماه‌ها پس از کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، پیامدهای آن همچنان در حال ارزیابی است؛ جنگی که شاید بیش از آنکه قدرت آمریکا را تثبیت کند، محدودیت‌های آن را آشکار کرده باشد و به نظر می‌رسد همان بازآرایی منطقه‌ای را که قرار بود از آن جلوگیری شود، سرعت بخشیده است.

روزنامه تهران تایمز با ویجی پراشاد، مورخ و مدیر اجرایی مؤسسه تحقیقات اجتماعی تری‌کانتیننتال، درباره محاسبات راهبردی نادرست پشت کارزار آمریکا و اسرائیل، اعتبار ادعای هسته‌ای که برای توجیه این جنگ مطرح شد، و معماری امنیتی نوظهوری که از تنگه هرمز تا توافق جدید مکه میان ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان در غیاب واشنگتن در حال شکل‌گیری است، گفت‌وگو کرده است.

متن کامل این مصاحبه در ادامه می‌آید:

شما کارزار آمریکا و اسرائیل را یک محاسبه راهبردی بزرگ و اشتباه توصیف کرده‌اید. با نگاه به روند جنگ، عمیق‌ترین نقص در تفکر راهبردی آنها چه بود و آنها اساساً چه چیزی را درباره ایران اشتباه فهمیدند؟

اگر آنها جنگ ایران و عراق در سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ را مطالعه کرده بودند، یک نکته اساسی درباره ماهیت جامعه ایران را درک می‌کردند. جامعه ایران بر پایه‌ای دیرینه از میهن‌دوستی و عزت‌نفس استوار است؛ نوعی احساس عزت که اشغال استعماری هرگز نتوانسته آن را از بین ببرد. در بخش‌های زیادی از آسیا و آفریقا، استعمار به‌شدت به عزت ملی و اجتماعی آسیب زد. ایران به آن معنا هرگز به‌طور کامل مستعمره نشد. اگرچه زمانی شرکت‌های چندملیتی بر بخش نفت آن سلطه داشتند، ایران همچنان درک عمیقی از تاریخ خود دارد و مردم آن تا حد زیادی مصمم هستند این حس عزت‌مندانه نسبت به خود را حفظ کنند. به عبارت دیگر، تسلیم شدن برای ایران گزینه آسانی نیست.

در طول جنگ با عراق، بغداد از سلاح‌های شیمیایی ــ گاز خردل و دیگر عوامل شیمیایی ــ علیه نیروهای ایرانی استفاده کرد، اما ایران باز هم تسلیم نشد. این در حالی بود که جمعیت عراق بسیار کمتر بود و این کشور از حمایت غرب و کشورهای عرب حوزه خلیج فارس ــ در واقع تقریباً از سوی همه طرف‌ها علیه ایران ــ برخوردار بود. باید به خاطر داشت که در سال ۱۹۸۰، جامعه ایران هنوز به‌طور کامل شکل نگرفته بود: انقلاب به‌تازگی رخ داده بود و جمهوری اسلامی تازه در حال تثبیت خود بود که حمله آغاز شد. واشنگتن و تل‌آویو باید از آن جنگ درس‌های زیادی می‌گرفتند؛ مهم‌ترین آنها این بود که ایران به‌سادگی تسلیم نمی‌شود. این نخستین محاسبه اشتباه بود.

دومین اشتباه، این فرض واشنگتن و تل‌آویو بود که ترور قاسم سلیمانی توان دفاع پیش‌دستانه ایران را تضعیف کرده است؛ یعنی توانایی ایران برای دفاع از خود فراتر از مرزهایش. سلیمانی کشته شد. گروه‌های مقاومت فلسطینی به‌شدت آسیب دیدند. حزب‌الله تضعیف شد و سید حسن نصرالله کشته شد.

در سوریه، دولت بشار اسد سرنگون شد و جولانی، شخصیتی با سابقه ارتباط با القاعده، به قدرت رسید. مجموع این تحولات واشنگتن و تل‌آویو را به این نتیجه رساند که ایران دیگر توان پاسخ‌گویی در صورت حمله را ندارد؛ یعنی خط دفاعی منطقه‌ای ایران، شبکه‌ای که از طریق آن حزب‌الله و گروه‌های مقاومت فلسطینی به نمایندگی از ایران به اسرائیل حمله می‌کردند، از بین رفته است. برنامه‌ریزان آمریکایی با این تصور که دفاع پیش‌دستانه ایران را از کار انداخته‌اند، فرض کردند که یک رویارویی مستقیم اکنون قابل مدیریت خواهد بود.

این فرض یک محاسبه بسیار جدی و اشتباه از آب درآمد، زیرا ایران دو اقدام انجام داد که واشنگتن انتظارش را نداشت. نخست، ایران با دقت به اهداف نظامی آمریکا در کشورهای عرب حوزه خلیج فارس حمله کرد؛ حملاتی که به دلیل ضعف دفاعی این اهداف، به هدف اصابت کردند. برای مثال، تأسیسات راداری در کویت تقریباً بلافاصله منهدم شد. دوم، واشنگتن تصور نمی‌کرد ایران بتواند عبور و مرور از تنگه هرمز را محدود کند؛ اما ایران توانست این کار را انجام دهد.

بنابراین دو محاسبه اشتباه اصلی وجود داشت: یکی درباره آمادگی ایران برای تسلیم شدن و دیگری درباره گزینه‌های ایران فراتر از دفاع از مرزهای خود. نکته قابل توجه اینکه هنوز گزینه سومی وجود دارد که ایران از آن استفاده نکرده است: ارسال پیام به گروه‌های مسلح در عراق برای حمله به پایگاه‌های آمریکا در این کشور. این گزینه هنوز فعال نشده است، به این معنا که ایران همچنان در نردبان تشدید تنش فضای مانور دارد.

قابل توجه است که عراق، با وجود داشتن دولتی که به‌طور کلی با تهران همدل است، در طول این بحران عمدتاً سکوت کرده است. بغداد می‌تواند، برای مثال، فردا به واشنگتن بگوید پایگاه‌های خود را از خاک عراق خارج کند. این اتفاق هنوز رخ نداده است، اما من معتقدم این موضوع همچنان بخشی از روند تشدید تنش است که ممکن است در ادامه رخ دهد. اسرائیل و آمریکا در این کارزار مجموعه‌ای از محاسبات اشتباه را انجام دادند، اما به باور من، این دو مورد از همه مهم‌تر بودند.

آمریکا برتری آشکاری در فناوری و قدرت هوایی دارد، اما ایران توانست هزینه‌های قابل توجهی بر آن تحمیل کند. آیا این جنگ محدودیت بنیادی برتری نظامی متعارف در درگیری‌های نامتقارن را نشان می‌دهد یا ایران یک مورد استثنایی است؟

فکر نمی‌کنم ایران کاملاً یک مورد استثنایی باشد. البته استثناهایی وجود دارند، اما نه در حدی افراطی. آمریکا پیش از این نیز شکست‌های نظامی متحمل شده است؛ در ویتنام، عراق که در نهایت مجبور شد از آن خارج شود، و افغانستان، پنج سال پیش. در واقع، آمریکا کارنامه قدرتمندی از پیروزی‌های نظامی ندارد.

من می‌پرسم: نمونه‌ای نام ببرید که آمریکا در آن یک جنگ را به‌طور قاطع پیروز شده باشد. من چنین نمونه‌ای نمی‌بینم. مواردی از تسلیم شدن وجود داشته است، زیرا شدت خشونت آمریکا گاهی آن‌قدر زیاد بوده که طرف مقابل از پیش تسلیم شده است؛ اما این با پیروزی در جنگ یکسان نیست. واشنگتن روسیه را نیز شکست نداده است.

سوریه در این زمینه مورد آموزنده‌ای است. آنچه در آنجا رخ داد، در واقع نوعی فروپاشی شدید روحیه جامعه سوریه بود؛ روحیه آنها پیشاپیش شکسته شده بود. رئیس‌جمهور کشور را ترک کرد، به جای آنکه بماند و بجنگد، و همین موضوع نشان می‌دهد روحیه تا چه اندازه فروپاشیده بود.

ایران تصویر کاملاً متفاوتی ارائه کرد. رهبر شهید انقلاب به دفتر خود رفت، در حالی که به‌خوبی می‌دانست ممکن است بمباران شود.

این نشانه یک جامعه با روحیه بالاست. در مقابل، سوریه شاهد فروپاشی اجتماعی بود؛ این کشور تقریباً نجنگید، زیرا روحیه آن پیشاپیش از بین رفته بود. این دو، سناریوهایی کاملاً متفاوت بودند.

افغانستان را در نظر بگیرید: طالبان با موشک‌های زمین‌به‌هوا می‌جنگید که حتی به هواپیماهای نظامی آمریکا نمی‌رسیدند، چه رسد به اینکه بتوانند آنها را هدف قرار دهند؛ اما با این حال آمریکا را شکست دادند. روحیه بالا بود. افغانستان جامعه‌ای پیچیده است و همه مردم آن از نتیجه کار راضی نیستند، اما از نظر علمی، روحیه اجتماعی آن هرگز به فروپاشی نزدیک نشد.

چین امروز نیز جامعه‌ای با روحیه بالاست و حتی اندکی در برابر فشار آمریکا عقب‌نشینی نمی‌کند. شی جین‌پینگ صرفاً اعلام کرده است که چین سیاست ارزی خود را تغییر نخواهد داد. آنچه این موضوع نشان می‌دهد این است که تسلیحات برتر، پیروزی را تضمین نمی‌کنند. آنچه لازم است روحیه بالا و رهبری‌ای است که آمادگی پرداخت بالاترین هزینه را داشته باشد.

آمریکا و اسرائیل برنامه هسته‌ای ایران را توجیه اصلی اقدام نظامی معرفی کردند. پس از جنگ، آیا فکر می‌کنید این توجیه اعتبار بیشتری پیدا کرده یا کمتر؟

این بستگی دارد از چه کسی بپرسید. در اروپا و آمریکا، بخش‌های بزرگی از ساختار حاکمیت به‌خوبی می‌دانند که ایران برنامه‌ای برای ساخت سلاح هسته‌ای ندارد. آنها می‌دانند ایران در حال غنی‌سازی اورانیوم بوده است ــ شاید در سطحی که برای برخی ناخوشایند بوده ــ اما در چارچوب‌های قانونی و بدون نقض تعهدات خود تحت پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای یا مقررات آژانس بین‌المللی انرژی اتمی. واقعیت‌ها این را تأیید می‌کنند و آنها این موضوع را می‌دانند. با این حال، مسئله هسته‌ای عملاً به‌عنوان بهانه‌ای برای تضعیف استقلال ایران مورد استفاده قرار گرفته است.

این موضوع شبیه این استدلال است که کوبا تهدیدی علیه آمریکا محسوب می‌شود. کوبا با جمعیتی ۱۱ میلیون نفری، تهدید نظامی برای واشنگتن نیست و واشنگتن این موضوع را کاملاً می‌داند؛ با این حال همچنان به خفه کردن کوبا ادامه می‌دهد، زیرا این بهانه هدف خود را تأمین می‌کند.

ایران سیاست ساخت سلاح هسته‌ای ندارد. اگر چنین سیاستی را دنبال می‌کرد، شاید اصلاً با چنین حمله‌ای مواجه نمی‌شد. کره شمالی و لیبی را مقایسه کنید: لیبی برنامه سلاح هسته‌ای خود را کنار گذاشت و پس از آن کشورش نابود شد. کره شمالی یک سلاح هسته‌ای آزمایش کرد و هیچ حمله‌ای علیه آن امکان‌پذیر نبوده است، زیرا چنین حمله‌ای کره جنوبی را ویران می‌کرد. اگر ایران سلاح هسته‌ای داشت، بعید بود با این حجم از بمباران مواجه شود.

اما ایران به دلایل اخلاقی و انسانی تصمیم گرفته است به دنبال سلاح‌های کشتار جمعی نرود؛ تصمیمی که خود ایرانیان گرفته‌اند. می‌توان انتخاب منطقی را میان مسیر لیبی و کره شمالی ترسیم کرد، اما ایران اساساً این چارچوب را رد کرده است. ایران چنین سلاح‌هایی را نمی‌خواهد و این تصمیمی اخلاقی است. رهبران ایران، از آیت‌الله خمینی گرفته تا آیت‌الله خامنه‌ای، بارها و به‌صورت علنی گفته‌اند که این سلاح‌ها غیراخلاقی هستند و ایران با آنها مخالف است. این انتخابی است که این جامعه انجام داده است ــ و با وجود آن، بمباران شده است.

واشنگتن و متحدانش می‌دانند که ایران سلاح هسته‌ای ندارد. این یک جعل است که به‌عنوان بهانه‌ای برای اصرار بر این موضوع مطرح شده که ایران باید «متوقف شود». در مقابل، اسرائیل دارای برنامه تسلیحات هسته‌ای است؛ موضوعی که مورد تأیید قطعی موردخای وانونو، افشاگر اسرائیلی، قرار گرفته است؛ شواهد او وجود تسلیحات هسته‌ای اسرائیل را تأیید کرد.

اگر هدف واقعی جلوگیری از اشاعه سلاح‌های هسته‌ای بود، اقدام منطقی این بود که اسرائیل برای کنار گذاشتن برنامه خود و پیوستن به منطقه عاری از سلاح هسته‌ای در خاورمیانه تحت فشار قرار گیرد؛ توافقی که خود ایران نیز آن را ترویج کرده است. همه کسانی که در این زمینه اطلاعات دارند می‌دانند این بهانه نادرست است، اما رسانه‌ها آن را به‌گونه‌ای بازتاب داده‌اند که گویی واقعیت دارد و بسیاری از مردم عادی، که به گزارش‌های بازرسی آژانس بین‌المللی انرژی اتمی دسترسی ندارند، باور کرده‌اند ایران یک تهدید هسته‌ای است.

این‌طور نیست، زیرا ایران چنین سلاحی ندارد. اگر داشت، بمباران نمی‌شد. موضوع به همین سادگی است‌.

ترامپ چندین بار میان تهدید، اقدام نظامی، پیشنهاد آتش‌بس و مذاکره تغییر موضع داد. آیا فکر می‌کنید این یک غیرقابل‌پیش‌بینی بودن عمدی است یا واشنگتن برای جنگ با ایران پایان مشخصی در نظر ندارد؟

من معتقدم آمریکا واقعاً غافلگیر شده است، زیرا تحولاتی رخ داده که واشنگتن انتظار آنها را نداشت. به باور من، بزرگ‌ترین خسارت برای واشنگتن، از دست رفتن اعتماد به توانایی خود برای ادامه ارائه چتر امنیتی به کشورهای عربی خلیج فارس، به‌ویژه اعضای شورای همکاری خلیج فارس، بوده است.

در نظر بگیرید که در سال ۲۰۲۵، پس از نخستین بمباران غیرقانونی ایران، پاکستان و عربستان سعودی یک توافق دفاعی امضا کردند. این جنگ در سال ۲۰۲۶ آغاز نشد؛ نخستین حمله بمب‌افکن‌های دولت ترامپ، که اهدافی را که آنها تأسیسات هسته‌ای توصیف می‌کردند هدف قرار داد، در سال ۲۰۲۵ انجام شد. توافق دفاعی پاکستان و عربستان که پس از آن امضا شد، در آن زمان عمدتاً مورد توجه قرار نگرفت و به نظر می‌رسید در حاشیه تحولات در حال شکل‌گیری است. اما در واقع، این توافق بسیار مهم است.

ماه گذشته در مکه، ترکیه ــ که عضو ناتو است ــ در کنار پاکستان و عربستان به این توافق پیوست و آنچه اکنون «توافق مکه» نامیده می‌شود شکل گرفت. تهران از قبل در جریان قرار گرفته بود و به همین دلیل در ایران درک می‌شد که این توافق ترتیبی ضدایرانی نیست.

بعید است مصر به آن بپیوندد، هرچند ترکیه ابراز تمایل کرده است که در نهایت مصر را نیز وارد این روند کند. با توجه به روابط نزدیک موجود میان پاکستان و ایران، هدف این ترتیبات ایجاد جایگزینی برای معماری امنیتی تحت حمایت آمریکا در منطقه است.

این اقدام سیگنال دیگری است مبنی بر اینکه در واقع از واشنگتن خواسته می‌شود عقب‌نشینی کند: عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان ــ سه کشوری که زمانی ستون‌های ساختار مداخله آمریکا بودند ــ اکنون در حال ایجاد یک ترتیبات امنیتی منطقه‌ای مستقل هستند؛ ترتیبی که ممکن است پس از پایان این درگیری در نهایت ایران را نیز شامل شود.

ایران در حال حاضر در گفت‌وگویی با عربستان سعودی با میانجیگری چین مشارکت دارد که می‌تواند به سمت یک ترتیبات امنیتی گسترده‌تر منطقه‌ای حرکت کند و ممکن است ایران به این ترتیبات نیز بپیوندد.

اشتباه است که این توافق را «ناتوی سنی» بنامیم؛ چنین تعبیری شرق‌شناسانه و نادرست است. این یک ترتیبات امنیتی منطقه‌ای است که بر این فرض استوار است که آمریکا در حال ترک منطقه است: قطر قرار است پایگاه آمریکا در خاک خود را برچیند و کویت نیز همین کار را خواهد کرد. پس از آن، چتر امنیتی آمریکا کجا خواهد بود؟ عملاً دیگر وجود نخواهد داشت.

مسیر این درگیری اسرائیل را منزوی و آمریکا را از منطقه خارج می‌کند. واشنگتن نمی‌داند چگونه از این جنگ خارج شود، زیرا عقب‌نشینی در شرایط کنونی ممکن است به معنای از دست دادن هرگونه مسیر بازگشت به منطقه باشد. آمریکا از این منظر گرفتار شده است: می‌تواند به بمباران ایران ادامه دهد، اما برای رسیدن به چه هدف سیاسی؟

من هیچ نتیجه مطلوبی برای واشنگتن در این وضعیت نمی‌بینم. توافق مکه آمریکا را منزوی می‌کند و عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان ــ و احتمالاً برخی اعضای دیگر شورای همکاری خلیج فارس به‌عنوان ناظر ــ احتمالاً گفت‌وگویی منطقه‌ای با ایران ایجاد خواهند کرد، زیرا به این نتیجه رسیده‌اند که ایران در صورت حمله پاسخ خواهد داد و آماده است تا پایان بجنگد.

آمریکا می‌تواند به بمباران ادامه دهد؛ پهپادها نیز همچنان خواهند آمد و تأسیسات آب‌شیرین‌کن، کارخانه‌های کود، تأسیسات فرآوری نفت و تأسیسات گاز طبیعی قطر را هدف قرار خواهند داد.

قطر به‌طور قابل توجهی صنعتی شده است؛ دیگر صرفاً صادرکننده مواد خام نیست، بلکه صادرکننده محصولات فرآوری‌شده نفتی، کود و دیگر کالاهای صنعتی با ارزش افزوده بالا است. قطر هیچ علاقه‌ای ندارد که از این طریق صنعتی‌زدایی شود. این همان محاسبه اشتباه است.

شما جنگ را به مبارزه گسترده‌تری بر سر نظم بین‌المللی مرتبط می‌کنید. این حمله تا چه اندازه تلاشی نه‌تنها برای مهار ایران، بلکه برای حفظ نظم منطقه‌ای رو به افول تحت رهبری آمریکا بود؟

اگر من در واشنگتن بودم ــ و می‌دانم که در آنجا نگرانی واقعی درباره این مسئله وجود داشت ــ از لحظه‌ای که چین شروع کرد به انجام دو اقدام متمایز در منطقه، وضعیت از نگاه واشنگتن غیرقابل‌قبول شد.

وقتی چین با ابتکار «کمربند و جاده» وارد شد، مسیری که از آسیای مرکزی به ایران می‌رسید ــ با یک خط راه‌آهن که از شمال ایران عبور می‌کرد و به دریاچه وان در مرز ترکیه و سپس به اروپای شرقی می‌رسید ــ و زمانی که ابتکار کمربند و جاده بعداً به عربستان سعودی نیز گسترش یافت و چشم‌انداز ریاض برای آینده خود شروع کرد به سمت اقتصاد چین به جای اقتصاد آمریکا متمایل شود، این موضوع هنوز برای واشنگتن قابل تحمل بود. در آن نقش، چین صرفاً یک شریک اقتصادی بود.

چیزی که واشنگتن واقعاً غیرقابل‌قبول یافت، ورود گسترده بعدی چین به عرصه دیپلماسی بود. نخستین موفقیت بزرگ دیپلماتیک چین در منطقه ــ که باز هم در سطح بین‌المللی به‌خوبی پوشش داده نشد ــ میانجیگری برای برگزاری یک نشست سطح بالا میان عربستان سعودی و ایران در پکن بود.

از طریق میانجیگری چین، عالی‌ترین مقام‌های تهران و ریاض شروع به گفت‌وگوی مستقیم تلفنی کردند. این موضوع برای واشنگتن عبور از یک خط قرمز بود، زیرا معماری امنیتی آمریکا در منطقه برای مدت طولانی به تداوم تنش میان ایران و عربستان سعودی وابسته بوده است.

محمد بن سلمان، با وجود همه محدودیت‌هایش، به‌طور مشخص نگران آینده عربستان سعودی پس از پایان اهمیت نفت است. علاقه او به متنوع‌سازی اقتصاد عربستان از طریق چشم‌انداز ۲۰۳۰ نشان‌دهنده درک این موضوع است که علاقه غرب به کشورهای عربی خلیج فارس پس از بی‌اهمیت شدن نفت کاهش خواهد یافت و او می‌پرسد پس از آن چه بر سر این کشورها خواهد آمد.

قطر و دبی هم‌اکنون در حال چرخش به سمت دور شدن از سوخت‌های کربنی هستند. موضع چین اساساً این بود که عربستان و ایران منابع و تلاش عظیمی را صرف رقابت با یکدیگر می‌کنند؛ از جمله جنگ یمن که پکن آن را بی‌هدف و نیازمند حل‌وفصل می‌دانست. محمد بن سلمان که جنگ را آغاز کرده بود، سرانجام زمانی که مشخص شد این جنگ پرهزینه و غیرقابل پیروزی است، مجبور شد در محاسبات خود تجدیدنظر کند.

این روند در نهایت به مجموعه‌ای از نشست‌ها در پکن، سپس تهران و بعد ریاض منجر شد و عربستان و ایران به یکدیگر نزدیک‌تر شدند. یک توافق بزرگ و جامع میان آنها برای واشنگتن فاجعه‌بار می‌بود.

من معتقدم جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران ممکن است در نهایت به‌جای جلوگیری از این توافق، آن را تسریع کند؛ به‌ویژه با توجه به ترتیبات ترکیه، عربستان، ایران و پاکستان که اکنون در حال شکل‌گیری است و همزمان با نزدیک‌ترین روابطی که ایران و پاکستان تاکنون داشته‌اند، پیش می‌رود.

باید به خاطر داشت که ایران و پاکستان تنها حدود یک سال تا ۱۸ ماه پیش در نزدیکی بلوچستان با یکدیگر تبادل آتش کردند؛ اما اسلام‌آباد و تهران اکنون شرکای نزدیکی هستند. این یک شکست دیپلماتیک عظیم برای آمریکا است.

به باور من، توافق مکه را نباید پاسخی به نگرانی درباره ایران دانست، بلکه باید آن را پاسخی به نگرانی درباره خروج آمریکا از منطقه دانست.

شما جنگ ایران را به غزه، لبنان، یمن و جنوب جهانی مرتبط کرده‌اید. آیا اینها اجزای یک مبارزه منطقه‌ای واحد هستند یا اینکه نگاه کردن به آنها به‌عنوان یک رویارویی واحد، خطر نادیده گرفتن منافع و محاسبات متفاوت آنها را در پی دارد؟

وسوسه‌انگیز است که همه این تحولات را یک مبارزه واحد علیه تجاوز آمریکا و اسرائیل توصیف کنیم، اما فکر نمی‌کنم این چارچوب کاملاً درست باشد. اینها مسائل جداگانه‌ای هستند که در عین حال با یکدیگر ارتباط دارند.

اسرائیل برای مثال مدت‌هاست جاه‌طلبی تصرف کرانه باختری، غزه و قدس شرقی ــ سرزمین‌های اشغالی فلسطین ــ را در سر داشته است؛ اقدامی که عملاً قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت سازمان ملل را بی‌اثر می‌کند و این سرزمین‌ها را به‌طور کامل در خود ادغام خواهد کرد. این یک پروژه دیرینه در سیاست اسرائیل است.

حتی گادی آیزنکوت، ژنرال سابق و رقیب سیاسی احتمالی بنیامین نتانیاهو که انتظار می‌رود در انتخابات آینده با او رقابت کند، گفته است راه‌حل دو دولتی و اساساً ایده تشکیل کشور فلسطین دیگر موضوعیت ندارد. در حال حاضر، عملاً دیگر جایی برای راه‌حل دو دولتی در سیاست اسرائیل باقی نمانده است؛ هدف، تصرف غزه، کرانه باختری و دست‌کم قدس شرقی است.

دوم، با تشدید کارزار برای درهم شکستن نظامی مقاومت فلسطین، ورود حزب‌الله به درگیری به‌طور طبیعی رخ داد. سید حسن نصرالله روشن کرده بود که مأموریت حزب‌الله بر دو ستون استوار است: دفاع از لبنان و همبستگی با فلسطینیان.

از آنجا که موضوع فلسطین بخش اساسی هویت حزب‌الله است، این گروه وارد درگیری شد و موشک‌هایی به سمت اسرائیل شلیک کرد. اسرائیل سپس اجازه آمریکا را برای ویران کردن جنوب لبنان ــ عملاً بمباران گسترده آن ــ دریافت کرد؛ کارزاری که ارتباط مستقیمی با نسل‌کشی در غزه داشت.

اگر حزب‌الله وارد درگیری نمی‌شد و اسرائیل بدون مخالفت به نسل‌کشی ادامه می‌داد، شاید جنوب لبنان از این حملات در امان می‌ماند. شاید. اما من این استدلال را نمی‌پذیرم: حزب‌الله نقشی سیاسی در دفاع از فلسطینیان داشت و برای ایفای آن نقش هزینه پرداخت کرد.

پس از پرداخت این هزینه، تضعیف حزب‌الله اسرائیل را متقاعد کرد که می‌تواند یک گام فراتر برود؛ ابتدا نصرالله را ترور کرد، پس از ترور پیشین قاسم سلیمانی توسط آمریکا، و سپس برای برکناری بشار اسد حرکت کرد.

این رویدادها به‌صورت زنجیره‌ای رخ دادند. اردن قرار نبود اقدامی انجام دهد. ارتش مصر نیز کنار ایستاد و هیچ کاری نکرد. اسرائیل در آن جبهه‌ها امنیت داشت. تنها نیرویی که همچنان از نظر نظامی با اسرائیل درگیر بود، انصارالله در یمن بود که اسرائیل تلاش زیادی برای نابودی آن انجام داد؛ هرچند عربستان سعودی، آمریکا و بریتانیا همگی پیش‌تر تلاش کرده و با حملات موشکی نتوانسته بودند یمن را متوقف کنند. هیچ‌کس نتوانسته آنها را متوقف کند؛ اعتراف می‌کنم که هرگز این پویایی را کاملاً درک نکرده‌ام، اما اصل موضوع همچنان پابرجاست.

این زنجیره ادامه یافت: نسل‌کشی علیه فلسطینیان، سپس تضعیف حزب‌الله. با تضعیف حزب‌الله، درگیر بودن روسیه در جنگ اوکراین و پایین بودن روحیه در سوریه، احمد الشرع عملاً از طریق حملات هوایی اسرائیل به مواضع نظامی سوریه با یک مسیر باز مواجه شد و پس از آن ارتش سوریه عملاً منحل شد؛ ارتشی که روحیه‌اش کاملاً از بین رفته بود.

راه دمشق باز شد و تصمیم بشار اسد برای نماندن و جنگیدن نشان می‌دهد روحیه تا چه اندازه فروپاشیده بود. آن را با معمر قذافی مقایسه کنید که در کشور خودش کشته شد، یا صدام حسین که همین کار را کرد؛ هر دو در برابر شانس‌های تقریباً غیرممکن ایستادند و جنگیدند. اسد این کار را نکرد. او حاضر نبود در کنار مردمش بمیرد و حتی به عراق نیز فرار نکرد، همان‌طور که برخی از نزدیکانش با خودرو این کار را کردند؛ خروجی که به نظر من نشان‌دهنده توافقی با اسرائیل است که به برخی شخصیت‌ها اجازه خروج داده شد.

همه اینها راه را برای حمله احتمالی به ایران باز کرد، همان‌طور که پیش‌تر توضیح دادم. بنابراین من این را یک مبارزه واحد و یکپارچه نمی‌بینم؛ این تلاشی از سوی آمریکا برای بازطراحی غرب آسیا بود و در نهایت منطقه را تغییر داد، اما برخلاف منافع آمریکا.

اکنون بخش زیادی به رابطه میان توافق مکه و ایران بستگی خواهد داشت. با این حال، توجه خود من به عراق معطوف است. پیش‌تر اشاره کردم که عراق در طول این بحران نسبتاً ساکت مانده است. عراق از اینجا به کجا خواهد رفت؟

وزیر خارجه ترکیه مصر را شریکی طبیعی برای توافق مکه توصیف کرد، اما نامی از عراق نبرد و این حذف برای من معنادار بود. وابستگی شدید مصر به عربستان سعودی ممکن است بخشی از توضیح باشد، اما بعید می‌دانم تمام ماجرا همین باشد.

برای من، عراق شاخص واقعی چگونگی تغییرات در آینده خواهد بود و به‌ویژه به بحث داخلی عراق درباره توافق مکه علاقه‌مندم.

شما در مقاله خود استدلال کرده‌اید که ایران بحث را تغییر داده و آن را از اینکه ایران چه چیزی باید واگذار کند، به سمت نظم امنیتی گسترده‌تر در منطقه سوق داده است. ایران چگونه توانسته چارچوب بحث را تغییر دهد؟

بحثی که واشنگتن برای مدت طولانی بر منطقه تحمیل کرده بود، کاملاً حول برنامه موسوم به تسلیحات هسته‌ای ایران متمرکز بود: آیا ایران چنین برنامه‌ای دارد؟ آیا باید اجازه غنی‌سازی اورانیوم داشته باشد؟ چه ظرفیتی از سانتریفیوژها باید به آن اجازه داده شود؟ آیا باید اجازه واردات برخی فلزات را داشته باشد، با توجه به کاربرد دوگانه احتمالی آنها؟ و مواردی از این دست.

امروز سؤال تغییر کرده و به این موضوع تبدیل شده است که تنگه هرمز چه زمانی به روی عبور و مرور بدون محدودیت باز خواهد شد.

حتی در آمریکا نیز مسئله هسته‌ای تا حد زیادی از گفت‌وگوها خارج شده است و بحث اکنون حول هرمز می‌چرخد: آیا باید به ایران اجازه داده شود برای عبور و مرور عوارض دریافت کند؟ آیا باید نظارت وجود داشته باشد؟ اگر یک شرکت کشتیرانی این عوارض را به ایران پرداخت کند، آیا این کار تحریم‌های آمریکا را نقض خواهد کرد؟ تمام چارچوب بحث تغییر کرده است.

اما این تغییر با هزینه‌ای عظیم برای ایران به دست آمده است؛ این تغییر رایگان نبوده است. کودکان جان خود را از دست داده‌اند. بی‌شمار زندگی‌هایی که می‌توانستند ادامه پیدا کنند، دیگر ادامه نخواهند یافت. این مسئله بدون هزینه نبوده است.

اخیراً کسی به من گفت که دیگر نمی‌تواند آلبوم عکس خانوادگی خود را پیدا کند؛ او به دنبال عکس‌های دوران کودکی‌اش می‌گشت. این موضوع باعث شد به فکر نوشتن درباره این مسئله بیفتم که امروز چند خانواده دیگر آلبوم خانوادگی ندارند، زیرا دیگر زندگی‌هایی باقی نمانده است که بتوان از آنها عکس گرفت. این هزینه‌ای عظیم برای پرداختن است.

 




 جنگ؛ دچار بزرگنمایی و خودفریبی نشویم
۵ ساعت قبل / سایت عصرایران

جنگ؛ دچار بزرگنمایی و خودفریبی نشویم

اگر تصمیم‌ سازان خود نیز در دام بزرگنمایی گرفتار آیند و قدرت متعارف عظیم آمریکا، یا برتری فناوری و اطلاعاتی اسرائیل را دستکم گیرند، آن‌گاه غره‌سازی دشمن به...

 تنگه هرمز دوباره به نقطه جوش می‌رسد؟ | آخرین خبر
۴ ساعت قبل / سایت آخرین خبر

تنگه هرمز دوباره به نقطه جوش می‌رسد؟ | آخرین خبر

اکو ایران/متن پیش رو در اکو ایران منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست کشورهای خلیج فارس تصور می‌کنند ایران در نهایت در برابر افزایش فشار اقتصادی، پاسخ نظامی خواهد داد و در هر صورت درگیری دوباره به نقطه جوش خواهد رسید. به نظر می‌رسد دولت دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، بر فشا

 ویدئو | صدوهفتادوسه شب حضور حماسی مردم مشهد در خیابان | راه آقای شهید ایران را ادامه خواهیم داد (۲۹ مرداد ۱۴۰۵)
۴ ساعت قبل / سایت شهرآرانیوز

ویدئو | صدوهفتادوسه شب حضور حماسی مردم مشهد در خیابان | راه آقای شهید ایران را ادامه خواهیم داد (۲۹ مرداد ۱۴۰۵)

مردم مشهد همراه با دیگر شهر‌ها ۱۷۳ شب است که خیابان را رها نکرده‌اند. خیابانی که سنگر مهمی در برابر دشمن سفاک آمریکایی و صهیونی است. خیابانی که طومار توطئه‌های دشمنان ایران را در هم پیچیده است.

 عکس: تصاویر ماهواره‌ای از ناو جدید آمریکا در خاورمیانه
۴ ساعت قبل / سایت تابناک

عکس: تصاویر ماهواره‌ای از ناو جدید آمریکا در خاورمیانه

تصاویر ماهواره‌ای Sentinel-۲ از دیروز، یک ناو هواپیمابر آمریکایی کلاس نیمیتز را نشان می‌دهد که در خلیج عمان در حال حرکت است.

 ۱۲ نیروی صلیب سرخ و هلال احمر از ابتدای سال جان باختند/  هشدار درباره عادی‌ شدن حمله به امدادگران
۵ ساعت قبل / سایت رکنا

۱۲ نیروی صلیب سرخ و هلال احمر از ابتدای سال جان باختند/ هشدار درباره عادی‌ شدن حمله به امدادگران

اجتماعی رکنا، رؤسای فدراسیون بین‌المللی جمعیت‌های صلیب سرخ و هلال احمر و کمیته بین‌المللی صلیب سرخ همزمان با روز جهانی بشردوستی، با هشدار نسبت به افزایش خطر برای کارکنان امدادی، خواستار اقدام عملی دولت‌ها و طرف‌های درگیر برای حفاظت از نیروهای بشردوستانه و تضمین امنیت فعالیت‌های امدادی شدند.

 پیروزی سریع بر ایران محقق نشد؛ نارضایتی متحدان عرب آمریکا از ترامپ افزایش یافته است
۴ ساعت قبل / سایت جماران

پیروزی سریع بر ایران محقق نشد؛ نارضایتی متحدان عرب آمریکا از ترامپ افزایش یافته است

روزنامه «واشنگتن‌پست» در گزارشی از افزایش نارضایتی دولت‌های عرب حاشیه خلیج فارس از سیاست دونالد ترامپ در قبال ایران خبر داده و نوشته است: متحدان منطقه‌ای واشنگتن که برخی از آنها در ابتدای جنگ تصور می‌کردند یک پیروزی سریع و قاطع می‌تواند به سودشان تمام شود، اکنون پس از ماه‌ها درگیری، تداوم حملات موشکی و پهپادی و بسته‌ماندن تنگه هرمز، بیش از گذشته نسبت به راهبرد آمریکا و توان ترامپ برای پایان دادن دیپلماتیک به بحران تردید دارند.