
فرشتهای عاشقپیشه یا رادیکالی خطرناک که با «آرسنیک» مسموم شد؟ همه آنچه مردان نخواستند از جین آستین بدانید

شاعران ایرانی در قله ادبیات جهان ایستادهاند
به گزارش ایلنا به نقل از روابط عمومی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، در راستای توسعه همکاریهای علمی، آموزشی و فرهنگی میان جمهوری اسلامی ایران و پادشاهی تایلند، مهدی زارع بی عیب، رایزن فرهنگی کشورمان با اِک چون هاچات چارچای، معاون دانشگاه و کیتیچوک نیتیساتیان، مدیر آموزش تحصیلات تکمیلی دانشگاه بینالمللی استمفورد دیدار و گفتوگو کرد.
در این دیدار، ظرفیتهای دانشگاه استمفورد و زمینههای همکاری با دانشگاهها و مراکز علمی جمهوری اسلامی ایران مورد بررسی قرار گرفت.
زارع بی عیب با اشاره به اهمیت گسترش ارتباطات علمی و دانشگاهی میان دو کشور، اظهار کرد: دانشگاهها میتوانند نقش مؤثری در ایجاد ارتباطات پایدار میان ملتها ایفا کنند و توسعه همکاریهای دانشگاهی میان ایران و تایلند، علاوه بر دستاوردهای علمی و آموزشی، زمینهساز افزایش شناخت متقابل فرهنگی میان دو کشور خواهد بود.
رایزن فرهنگی کشورمان در تایلند با اشاره به ظرفیتهای گسترده دانشگاهها و مراکز آموزش عالی جمهوری اسلامی ایران در حوزههای مختلف علمی، آموزشی و پژوهشی، بر ضرورت ایجاد ارتباط مستقیم میان دانشگاههای دو کشور تأکید کرد و افزود: رایزنی فرهنگی میتواند در زمینه معرفی ظرفیتهای دانشگاههای ایرانی و ایجاد ارتباط میان مسئولان بینالملل دانشگاهها نقش تسهیلکننده داشته باشد.
وی یکی از زمینههای مناسب برای آغاز همکاری را تبادل دانشجو عنوان کرد و گفت: امکان حضور دانشجویان ایرانی در برنامههای آموزشی دانشگاه بینالمللی استمفورد و همچنین فراهم شدن فرصت حضور دانشجویان تایلندی در دانشگاههای ایران میتواند بهعنوان یکی از محورهای همکاری مورد بررسی قرار گیرد که این همکاری میتواند علاوه بر دورههای کامل دانشگاهی، در قالب دورههای کوتاهمدت، برنامههای تابستانی، کارگاههای آموزشی، دورههای تخصصی و برنامههای تبادل فرهنگی نیز دنبال گردد.
زارع بیعیب همچنین بر ظرفیت دانشگاه استمفورد بهعنوان یک محیط دانشگاهی بینالمللی تأکید کرد و افزود: حضور دانشجویانی از ملیتهای مختلف در این دانشگاه فرصت مناسبی برای معرفی فرهنگ، تمدن، هنر، زبان و ادبیات فارسی و ظرفیتهای علمی و معاصر جمهوری اسلامی ایران فراهم میکند.
وی پیشنهاد داد: برنامههای مشترکی با مشارکت دانشجویان ایرانی، تایلندی و سایر دانشجویان بینالمللی دانشگاه برگزار شود تا این فعالیتها بتواند در سطحی فراتر از روابط دوجانبه ایران و تایلند نیز به معرفی فرهنگ ایران کمک کند.
رایزن فرهنگی کشورمان با اشاره به ظرفیت همکاری میان رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران و دانشگاه بینالمللی استمفورد اظهار کرد: امکان برگزاری نشستهای علمی، سمینارهای تخصصی، برنامههای معرفی فرهنگ و تمدن ایران، نمایشگاههای فرهنگی و هنری، برنامههای مرتبط با زبان و ادبیات فارسی، نشستهای دانشجویی و گفتوگوهای فرهنگی در محیط دانشگاه وجود دارد و رایزنی فرهنگی آمادگی دارد در زمینه طراحی و اجرای این برنامهها با دانشگاه همکاری کند.
وی ادامه داد: زمینه دعوت از استادان، پژوهشگران و متخصصان ایرانی و تایلندی برای حضور در نشستها و برنامههای علمی مشترک فراهم گردد تا امکان تعریف چارچوب رسمی همکاری میان دانشگاه استمفورد، دانشگاههای ایران و رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران مورد بررسی قرار گیرد.
رایزن فرهنگی کشورمان تأکید کرد: استمرار ارتباطات و تبدیل گفتوگوهای اولیه به برنامههای مشخص و قابل اجرا، میتواند زمینهساز شکلگیری همکاریهای پایدار دانشگاهی و فرهنگی میان دو کشور باشد.
اِک چون هاچات چارچای، معاون دانشگاه بینالمللی استمفورد با ارائه توضیحاتی درباره رویکرد آموزشی و ظرفیتهای بینالمللی دانشگاه، اظهار کرد: دانشگاه استمفورد با رویکردی بینالمللی فعالیت میکند و حضور دانشجویانی از کشورهای مختلف، این دانشگاه را به محیطی مناسب برای تعاملات علمی، آموزشی و فرهنگی تبدیل کرده است.
وی افزود: دانشگاه از توسعه ارتباطات بینالمللی استقبال میکند و ایجاد همکاری با دانشگاهها و مراکز علمی جمهوری اسلامی ایران میتواند فرصت مناسبی برای گسترش تعاملات آموزشی و فرهنگی باشد.
معاون دانشگاه بینالمللی استمفورد با اشاره به موضوع تبادل دانشجو اظهار کرد: حضور دانشجویان ایرانی در برنامههای آموزشی دانشگاه استمفورد میتواند فرصت مناسبی برای آشنایی آنان با محیط دانشگاهی و جامعه تایلند فراهم و در مقابل، حضور دانشجویان تایلندی در دانشگاههای ایران نیز میتواند به شناخت بیشتر آنان از فرهنگ، جامعه و ظرفیتهای علمی ایران منجر گردد.
وی افزود: این نوع همکاری میتواند در قالب دورههای کوتاهمدت، برنامههای تابستانی، کارگاهها و فعالیتهای آموزشی و فرهنگی مشترک نیز دنبال شود.
معاون دانشگاه بینالمللی استمفورد همچنین بر اهمیت استفاده از ظرفیت دانشجویان بینالمللی دانشگاه تأکید کرد و گفت: حضور دانشجویانی از کشورهای مختلف، امکان برگزاری برنامههایی با مشارکت ملیتهای گوناگون را فراهم میکند و معرفی فرهنگ و تمدن ایران در چنین محیطی میتواند مورد استقبال جامعه دانشجویی قرار گیرد.
کیتیچوک نیتیساتیان، مدیر آموزش دانشگاه بینالمللی استمفورد از پیشنهاد برگزاری برنامههای علمی و فرهنگی مشترک استقبال کرد و افزود: نشستهای علمی، برنامههای فرهنگی، معرفی فرهنگ و تمدن ایران و برنامههای مرتبط با زبان و ادبیات فارسی میتواند به شناخت بیشتر دانشجویان از ایران کمک و امکان دعوت از استادان و متخصصان ایرانی برای حضور در برنامههای دانشگاه و برگزاری نشستهای مشترک را فراهم سازد.
وی با تأکید بر اهمیت ارتباط مستقیم میان دانشگاهها اظهار کرد: ایجاد ارتباط میان دانشگاه استمفورد و دانشگاههای جمهوری اسلامی ایران میتواند به شناخت دقیقتر ظرفیتهای دو طرف و شناسایی زمینههای همکاری عملی منجر شود و دانشگاه آمادگی دارد این موضوع را در چارچوب ظرفیتهای موجود مورد بررسی قرار دهد.
در پایان این دیدار، دو طرف بر تداوم ارتباطات و پیگیری زمینههای همکاری، بهویژه در حوزه تبادل دانشجو، ارتباط میان دانشگاه استمفورد و دانشگاههای ایران، تبادل استاد و پژوهشگر، برگزاری برنامههای علمی و آموزشی مشترک و اجرای برنامههای فرهنگی در محیط دانشگاه تأکید کردند.
دانشگاه بینالمللی استمفورد (Stamford International University) یکی از دانشگاههای خصوصی بینالمللی تایلند است که فعالیت خود را از سال ۱۹۹۵ با راهاندازی نخستین پردیس در منطقه هواهین آغاز و در سال ۲۰۰۹ دومین پردیس خود را در بانکوک و در منطقه رامای ۹ واز سال ۲۰۱۵ مرکز آموزشی آسُک در مرکز تجاری بانکوک را راهاندازی کردد.
استمفورد با تمرکز بر آموزش بینالمللی، یادگیری نوآورانه و تعاملی، ارتباط با صنعت و تقویت قابلیت اشتغال دانشآموختگان فعالیت و رویکرد خود را بر چهار محور "یادگیری نوآورانه، ارتباط با صنعت، نگاه بینالمللی و پایبندی به اصول حرفهای" استوار کرده و بر اساس اطلاعات رسمی دانشگاه، دانشجویانی از بیش از ۱۰۰ ملیت در این دانشگاه تحصیل میکنند و بخش قابل توجهی از اعضای هیئت علمی آن نیز از کشورهای مختلف هستند.
انتهای پیام/
نقش رهبر شهید انقلاب در ترویج ادبیات مقاومت
به گزارش شهرآرانیوز، حسن خجسته باقرزاده امروز ۲۹ مرداد در مراسم «امین ایران ۴» در مشهد با اشاره به فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی رهبر شهید انقلاب اظهار کرد: به نظر من ایشان یکی از پایهگذاران سبک جدید شعر در ایران و یکی از مشوقان اصلی شکلگیری ادبیات مقاومت بودند.
وی افزود: مسجد کرامت و مسجد امام حسن (ع) از جمله مکانهایی بودند که ایشان در آنها فعالیت داشتند و این فعالیتها بعدها توسعه پیدا کرد. ارتباط ایشان با شاعران و اهالی فرهنگ نیز قابل توجه بود و جلساتی که بهویژه در ماه رمضان برگزار میشد، فرصت مهمی برای گفتوگو و نقد آثار ادبی بود.
برادر همسر رهبر شهید انقلاب ادامه داد: در برخی از این جلسات، نقدهایی که بر شعرها مطرح میشد بسیار دقیق بود و ایشان گاهی نکات مشخصی را به شاعران گوشزد میکردند. به باور من، این نگاه و توجه به فرهنگ و ادبیات بعدها در شکلگیری ادبیات مقاومت در کشور تأثیر زیادی گذاشت.
در ادامه حتما بخوانید استاندار خراسانرضوی: اربعین رهبر شهید انقلاب آغاز تداوم مکتب ایشان است | مشهد برای رهبر شهید یک هویت و خاطره بود «ملتسازی»؛ یکی از دستاوردهای مهم رهبری
وی با اشاره به دیدگاه یکی از چهرههای برجسته خارجی درباره انقلاب اسلامی و رهبر شهید انقلاب گفت: یکی از شخصیتهای برجسته خارجی که در دورههای مختلف با تحولات ایران آشنا بود، معتقد بود امام خمینی (ره) کار بسیار بزرگی انجام داده و انقلاب ایران با نام ایشان شناخته میشود، اما در ادامه تاریخ جمهوری اسلامی، این «ملتسازی» است که اهمیت ویژهای پیدا میکند.
خجسته باقرزاده تصریح کرد: امروز نتایج این ملتسازی را میتوان در حوادث یک سال اخیر مشاهده کرد. اتفاقات اخیر نشان داد که این ملتسازی، اصولی و درست بوده و مردم توانستهاند بر اساس اهداف و ظرفیتهای خود متمرکز شوند و از خود دفاع کنند.
وی همچنین با اشاره به ارتباط رهبر شهید انقلاب با جریان مقاومت و گروههای مقاومت منطقه گفت: ایشان در سالهای مختلف با جریان مقاومت ارتباط و انس ویژهای داشتند و در ترویج ادبیات مقاومت و حمایت فکری و فرهنگی از این جریان نقش مؤثری ایفا کردند.
خجسته باقرزاده در پایان تأکید کرد: به اعتقاد من، مجموعه این فعالیتها نشان میدهد که نقش ایشان تنها محدود به عرصه سیاسی نبودند، بلکه در حوزه فرهنگ، شعر، ادبیات مقاومت و تقویت هویت و انسجام ملی نیز اثرگذاری قابل توجهی داشتند.
داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم
فرهنگی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را میخوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راهآهن
پنجره نیمهباز بود و پردۀ گلگلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان میخورد. با هر وزش نسیم پرده کنار میرفت و آسمان پیدا میشد. ستارهها مثل هزار گلمیخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.
مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلکهایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه میرفت. این بیدارخوابی باعث میشد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»
امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شبهای دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار میکرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.
شبهایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او میانداخت و دست او را روی گردن خودش میگذاشت و آرام به خواب میرفت. آن شبها اصلا دلش نمیخواست، صبح شود.
از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شببهخیر گفته بود، یک ساعت میگذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر میفهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی میشد اما مینو چارهای نداشت. گرمای اسفند کلافهاش کرده بود. میدانست صبح هوا سرد میشود اما با خود میگفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را میبندم.
مینو با خود فکر میکرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمیزند. ساعت اول انشا میخواند و بیست میگیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشمهایش را باز نگه میداشت.
در شهر آنها بهار یک ماه زودتر از راه میرسید. نهرها و رودخانههایی که مثل رگهای پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو میافتادند. صدای رودخانهای که از پنجاه متری خانۀ آنها میگذشت، همیشه به گوش میرسید اما کسی را آزار نمیداد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.
فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان میزد. موقع شام میگفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آنها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر میجنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه میماندند و غباری نارنجی روی برگهایشان مینشست.
نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان را دید. ستارهها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش میخواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز میانداخت. حتما آن موقع زیباتر میشد.
مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرامآرام محو و بیرنگ میشد.
صدای مامانش را دور و دورتر میشنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانیاش سُر خورد و واضحتر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»
مینو بزحمت چشمهایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی میکرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسهای زد و نشست. چشمهایش داغ بود و نمیتوانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفتجلد خاردار در گلویش فروکردهاند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسهم دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»
مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز مینشستند. هیچکس اختلافی بین آنها ندیده بود. در شادی و غم با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگهاش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.
بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آنها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیونتومانی جایزه داد.
نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسکفروشی میایستادند و قربانصدقۀ یکی از عروسکها میرفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو میدیدند.
آنها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بیحوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آنها دو میلیون داشتند.
فقط میماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو میدانستند که این، کار راحتی نیست و آنها بسادگی قبول نمیکنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینههای زندگی خود و تنها فرزندش را تامین میکرد.
بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آنها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.
مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آنها باشد.
دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود میخوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمیکرد و سرما نمیخورد. دستش را دور گردن میناز میانداخت و دست او را روی گردن خودش میگذاشت و به خواب فرومیرفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومیرود.
مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. میدانست مادرش هرگز نمیگذارد با این حال به مدرسه برود.
ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.
ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بیآستین شهر را تکان میدهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد میکشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشههای شهر را در هم میشکنند. از پشت پنجره که الان شیشهای نداشت، میشد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش میرسید. آمبولانسها آژیر میکشیدند. زنها جیغ میزدند. کودکان گریه میکردند و مردان این طرف و آن طرف میدویدند.
پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.
فردا تابوتهای سبک بر فراز دستهای شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. میشد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانشآموز و هفده معلمی که با موشکهای آمریکایی به شهادت رسیدهاند، در خود ندارند.
سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر همکلاسیهایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شدهاند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمیتوانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمیتواند آنها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمیدانست چه بر سرش آمده است.
روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمیپذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.
دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده میشد. هیچچیز سر جایش نبود. اثری از کلاسها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آبخوری دیده نمیشد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن میوزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.
مینو یکباره در میان خرابیها کیف خاکآلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بالهایش را تمام باز کرده بود. یکمرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بیاعتنا به سربازی که آنجا نگهبانی میداد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.
حالا مینو بود و میناز؛ میتوانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب میتوانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.
یکباره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.
فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمیگشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت میکرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را میدید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین میخواست میتوانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.
انتهای پیام/

واقعگرای پرشور

دزدی هنری در سالزبورگ

غفلت از دین؛ دومین اشتباه بزرگ مصدق که زمینهساز کودتای 28 مرداد شد - تسنیم

عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

ببینید| رهبری آیتالله مجتبی خامنهای حقیقت شگفتانگیزی را آشکار کرد - تسنیم

