
در روزهای اخیر، جدال کلامی میان عبدالکریم سروش و موسی غنینژاد بر سر میراث علی شریعتی، بار دیگر توجهات را به پرسشهای بنیادین درباره ماهیت اندیشهی شریعتی و نحوهی مواجهه با آن معطوف کرده است. غنینژاد با طرح اتهاماتی چون «قالتاق» و «شیادی»، شریعتی را به استفاده از نامهای ساختگی (مانند «پروفسور شاندل») برای فریب مخاطبان متهم کرد و سروش با واکنشی تند، این حملات را «بیادبی» و «ناشی از نادانی» خواند. این منازعه، هرچند در ظاهر شخصی و رسانهای است، اما ریشه در اختلافی عمیقتر دارد: آیا اندیشهی شریعتی را باید با معیارهای گزارهای و ارجاعی (صحت و سقم تاریخی) سنجید، یا با معیارهای کارکردی و زایشی (توانایی برساختنِ سوژههای جدید)؟
دعوای سروش و غنینژاد، بیش از آنکه دعوایی بر سر «حقیقتِ تاریخیِ» شریعتی باشد، دعوایی بر سر روشِ مواجهه با میراثِ او است. سروش – با وجود نقدهایِ پیشینِ خود بر شریعتی – این بار بر «حرمتِ» او پای میفشارد: «واژهها را در پای آن پلشتیها نمیریزم.» نقدِ شریعتی ممکن و ضروری است. میتوان با بسیاری از مبانیِ فکری، زبانِ ایدئولوژیک و نتایجِ سیاسیِ پروژهی او اختلاف داشت. اما آنچه امروز در قالبِ حمله و اهانت به شریعتی جریان دارد، نه نقد که هتکِ حرمت است؛ هتکِ حرمتِ انسانی که – خواه با او موافق باشیم یا نه – یکی از بزرگترین معمارانِ آگاهیِ سیاسیِ ایرانِ معاصر است.
خاطرهای از شایگان و نقدِ ایدئولوژیکشدنِ سنت
چه کسی بود که نخستین بار ایدئولوژیک شدن سنت یا دین را نقد کرد؟ شایگان یا شریعتی؟ این دو البته حرف متفاوتی داشتند در نحوهی نقد ایدئولوژی. اما عبدالکریم سروش بسی زودتر از هر دو – از همان سالهای ۵۶ و ۵۷ و ۵۸ در خارج از کشور – بهطور جدی درگیر نقد ایدئولوژی شد.
یادم هست آن روز در تابستان ۷۳ که حجاریان، شایگان را به مرکز تحقیقات استراتژیک (ساختمان گاندی) دعوت کرده بود، مقالهی «ایدئولوژیک شدن سنت» او را کپی و تکثیر کرد و به دست مدعوین داد تا پیش از بحث، تصویری اجمالی از آن داشته باشند. سیدجواد طباطبایی نیز آنجا بود و سخنی گفت که مضمونش هنوز در خاطرم مانده است. اما نکتهای که بیش از همه در مرور آن خاطره، ذهن مرا به خود مشغول میکند، توضیح شفاهیِ شایگان دربارهی مقالهاش است؛ توضیحی که در متن …












