
عصر ایران؛ یلدا آذرپی - الآن چه وقتِ رفتن بود؟ مگر ۶۶ سالگی هم سنِ رفتن است؟
چند صد سال دیگر باید بگذرد تا دوباره ستارهای بیبدیل، در قامتِ طناز و رعنای تو، بر آسمانِ هنر این سرزمین بدرخشد؟
به حاشیهها و فراز و فرودهای زندگیات کاری ندارم؛ هرچند در این جهانِ وامانده، حاشیهها از متن پررنگتر و اثرگذارترند؛ همان حاشیههای فرساینده حول چرخشِ سیاستها، آدمها، فیلمسازها، جریانها و غوغاهایی که زندگی همهٔ ما را دشوارتر کردهاند.
چه کنیم این روزها با فِراق یاران و فقدان عزیزان؟ چهقدر بگوییم و بگرییم و لب بگزیم و آه بکشیم؟ زندگی هر روز صعبتر، سردتر، تاریکتر و نازیباتر میشود. با این همه، وجود هنرمندانی چون تو، این روزگارِ ناشاد را سزاوار دیدن کرد. همین هم نشد؛ نگذاشتند. همهٔ ساحتها به جریانهای خاص تعلق گرفت و هنرمندانی غریزی از جنس تو، آرامآرام به حاشیه رانده شدند یا ناگزیر از پذیرشِ آثار بیارزش شدند؛ خانهنشینیم همهٔ ما ! اگر خانهای بر جای بماند. از سایهٔ خودمان هم میترسیم و نمیدانیم قرار است چه بر سرمان بیاید.
زندگیِ این روزها تلخ و سیاه شده؛ گذرانِ ناچاریست؛ انتخابِ هیچکس نیست؛ باید تاب بیاوریم و از این سالها عبور کنیم. مجبوریم به هر سازی برقصیم و تن به هر سیاستی بدهیم. تو هم ناگزیر، تن به نقشها و فیلمهایی دادی که در شأن و قامتِ هنریات نبود. چه افسوس که روزگار، ستارهای چون تو را به چُنین بزنگاهی رساند، تا آن همه شور، آن همه طنازی، آن همه خلاقیت و درخشش و زیبایی در پسِ هزاران حرفِ گفته و نگفتۀ این روزها به تاریخ بپیوندد.
تو شایستۀ نقشهای بزرگتری بودی؛ شایستۀ فیلمهایی که نامت را بیش از پیش جاودانه کنند، نه آنکه حسرت بر دلِ دوستداران سینما بگذارند.
دلم گرفته غلامرضای «مادر»، دلم گرفته ناصر «اجارهنشینها»، ملیجکِ «ناصرالدینشاه»، آقای «هنرپیشه».
همیشه زندگی ما را بازی نه، زندگی کردی قهرمانانی ساختی از جنس مردم؛ همان آدمهایی که با اجارهخانه، نگرانی فردا، عشقهای کوچک، شکستهای بزرگ و امیدهای نیمهجان، روزگار میگذراندند. برای همین هم هر بار روی پرده ظاهر میشدی، یکی مثل خودمان را میدیدیم.
در «اجارهنشینها»، روایت شهری بودی با ساختار معیوب، خسته از ساختن و خواستن و تهیدستی. در «مادر»، مهربانی و …






