در چند فرسنگی اصفهان، جایی که افق با غبار درخشان صنعت گره میخورد، سازهای عظیم نه تنها به تولید فولاد، که به بازتولید معنا مشغول است. در نگاه نخست، مجتمع فولاد مبارکه شاید تنها مجموعهای از سولههای غولآسا، دودکشهای بلند و خطوطِ بی پایانِ تولید به نظر برسد؛ اما در پس این کالبد خشن، پرسشی بنیادین در جریان است؛ آیا مرز میان ماده و معنا در کورههای ذوب از میان رفته است؟در دنیایی که شاخصهای اقتصادی معمولا بر مبنای تُناژ خروجی و سود خالص سنجیده میشوند، این مجتمع صنعتی روایت دیگری را دیکته میکند. اینجا، فولاد تنها یک کالای استراتژیک نیست، بلکه محصول نوعی ساختار معرفتی است که بر پایه تجربه و شهود بنا شده است.برای درک اهمیت این فضا، باید از منطق خشک حسابداری فراتر رفت و به لایههایی نفوذ کرد که در آن، صنعت به مثابه یک دانشگاه زنده عمل میکند؛ جایی که هر شمشِ گداخته، حامل پیامی از آگاهی جمعی …







