
هنر جامعه را تلطیف میکند

امارات حملاتی را علیه خاک ایران انجام داده بود
واشنگتنپست در گزارشی به تغییر نگاه رهبران کشورهای خلیج فارس نسبت به جنگ با ایران پرداخته و مدعی شده است محاسبات ریاض و ابوظبی در ماههای گذشته دستخوش تغییر شده است.
بر اساس این گزارش، عمان از همان آغاز با جنگ مخالف بود، اما عربستان سعودی، امارات و بحرین در مقاطعی مواضع متفاوتی داشتند.
یک دیپلمات غربی به واشنگتنپست گفته است نیروهای امارات طی ماههای گذشته حملاتی علیه خاک ایران انجام دادهاند. این دیپلمات همچنین مدعی شده نیروهای سعودی نیز در واکنش به حملات گروههای همسو با تهران از خاک عراق، دست به حملات متقابل زدهاند.
یک مقام ارشد اروپایی نیز درباره محاسبات اولیه عربستان و امارات گفته است که نمیتوان این کشورها را کاملاً حامی جنگ دانست، اما آنها در آغاز نیز بهطور کامل با جنگ مخالف نبودند.
مردی که با اختراع یک آدمک، جان میلیونها انسان را نجات داد
، در این گزارش قصد داریم با ساموئل دبلیو آلدرسون، مخترع یکی از مهمترین اختراعات در تاریخ صنعت خودروسازی یعنی آدمک آزمایش تصادف آشنا شویم. وسیلهای که تا نیمه دوم قرن بیستم به طور گسترده برای آزمایش استحکام کمربندهای ایمنی و ارزیابی سایر الزامات و تجهیزات ایمنی خودرو مورد استفاده قرار میگرفت.
آلدرسون در روز ۲۱ اکتبر سال ۱۹۱۴ در کلیولند، ایالت اوهایو، متولد شد و در کالیفرنیا بزرگ شد. پدرش، که مهاجری متولد رومانی بود، صاحب یک کارگاه ساخت قطعات فلزی سفارشی و تابلوهای تبلیغاتی بود. آلدرسون در ۱۵سالگی دبیرستان را به پایان رساند و در مقاطع مختلف در چند کالج تحصیل کرد که از جمله آنها میتوان به کالج موسسه فناوری کالیفرنیا (Caltech) و دانشگاه کالیفرنیا در برکلی اشاره کرد.
تحصیلات او به دلیل دورههایی که در کسبوکار خانوادگی ساخت قطعات فلزی کار میکرد، چند بار متوقف شد. آلدرسون در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، زیر نظر جی. رابرت اوپنهایمر و ارنست او. لارنس در رشته فیزیک برای دریافت مدرک دکتری تحصیل کرد، اما هرگز پایاننامه خود را تکمیل نکرد.
در عوض، او در جریان جنگ جهانی دوم موتورهای الکتریکی کوچکی برای سامانههای هدایت موشک توسعه داد و پس از آن به شرکت IBM پیوست. تحقیقات او در IBM شامل طراحی یک دست مصنوعی مجهز به موتور نیز میشد.
آلدرسون بر اساس این تجربه، در سال ۱۹۵۲ شرکت خود را تاسیس کرد و قراردادی برای طراحی یک آدمک آزمایشی دریافت کرد که قرار بود برای آزمایش ایمنی صندلیهای پرتاب شونده هواپیما مورد استفاده قرار گیرد. صنعت خودروسازی نیز به چنین آدمکی علاقهمند بود، زیرا تعداد تلفات ناشی از تصادفات رانندگی همچنان در حال افزایش بود.
پس از تصویب قانون ملی ایمنی ترافیک و وسایل نقلیه موتوری، نیاز به ساخت یک آدمک آزمایشی که بتواند رفتار بدن انسان را به طور دقیق شبیهسازی کند، به شدت افزایش یافت. آغاز علم بیومکانیک
رشته بیومکانیک در آن زمان هنوز بسیار جدید بود و اطلاعات قابلاعتمادی درباره تاثیر نیروهای ناگهانی و شدید بر بدن انسان وجود نداشت. همچنین ابزار مناسبی برای اندازهگیری چنین ضربههایی در دسترس نبود.
پژوهشگران دانشگاه وین استیت در دیترویت آزمایشهایی را با استفاده از اجساد دانشکده پزشکی این دانشگاه آغاز کردند که معمولا متعلق به مردان سفیدپوست سالمند بود. آنها شتابسنجهایی را روی اجساد قرار میدادند و آنها را داخل خودرو میبستند تا تاثیر برخوردهای شدید، از جمله تصادفات از روبهرو و واژگونی خودرو بر بدن را بررسی کنند.
در اواخر دهه ۱۹۴۰، تعدادی از افراد شجاع نیز داوطلب شدند تا بهعنوان آدمک آزمایش تصادف زنده عمل کنند. آنها خود را به سورتمههای موشکی میبستند تا اثر کاهش سرعت شدید بر بدن را آزمایش کنند، اجازه میدادند اجسام سنگین به قفسه سینهشان برخورد کند و حتی با شیشههای خردشده مورد آزمایش قرار میگرفتند.
از جمله این افراد سرهنگ جان استپ بود که گردهمایی سالانه آزمایشکنندگان تصادفات خودرو به نام او نامگذاری شده است. لارنس پاتریک، استاد دانشگاه وین استیت نیز در این آزمایشها شرکت داشت. پاتریک معتقد بود این آزمایشها، اگرچه دردناک بودند، برای توسعه نخستین مدلهای ریاضی مورد استفاده در این حوزه ضروری بودند. استفاده از حیوانات در آزمایش تصادف
بعدها از حیوانات زنده نیز برای جمعآوری اطلاعات درباره میزان زنده ماندن در تصادفات استفاده شد. خوکها برای این کار گزینه مناسبی بودند، زیرا ساختار داخلی بدن آنها شباهت زیادی به بدن انسان داشت و میتوانستند در حالت نشسته داخل خودرو قرار بگیرند.
این آزمایشها، اگرچه بحثبرانگیز بودند، مدلهای آناتومیکی لازم برای طراحی نخستین آدمکهای آزمایش تصادف را فراهم کردند و همچنین به تغییراتی در طراحی خودروها منجر شدند که جان هزاران نفر را نجات داده است.
آلبرت کینگ در مقالهای که در سال ۱۹۹۵ در مقالهای تخمین زد که چنین تحقیقاتی هر سال جان حدود ۸۵۰۰ نفر را نجات میدهد. در واقع، به ازای هر جسدی که در این تحقیقات مورد استفاده قرار گرفت، تقریبا ۳۰۰ نفر از تصادفهایی که در غیر این صورت مرگبار بودند، جان سالم به در بردند.
با این حال، مدلهای اولیه مشکلاتی داشتند؛ بخشی از این مشکلات به این دلیل بود که هیچ دو جسدی کاملا شبیه یکدیگر نبودند و همین موضوع جمعآوری دادههای قابلاعتماد و قابلمقایسه را دشوار میکرد.
یک آدمک آزمایشی که بتوان آن را به تعداد زیاد تولید کرد و بارها مورد آزمایش و آزمایش مجدد قرار داد، میتوانست این نقص اساسی را برطرف کند.
این همان وظیفهای بود که آلدرسون هنگام تاسیس شرکت خود بر عهده گرفت.
آلبرت کینگ در مقالهای که در سال ۱۹۹۵ در مقالهای تخمین زد که چنین تحقیقاتی هر سال جان حدود ۸۵۰۰ نفر را نجات میدهد
تولد «سیِرا سام»
نخستین آدمک از این نوع «سیِرا سام» (Sierra Sam) نام داشت و در سال ۱۹۴۹ برای آزمایش صندلیهای پرتابشونده هواپیما، کلاههای خلبانی و کمربندهای ایمنی خلبانان معرفی شد.
در سال ۱۹۶۸، آلدرسون مدل ویآیپی را تولید کرد که برای آزمایشهای خودرویی طراحی شده بود. این آدمک دارای قفسه سینه فولادی، مفاصل متحرک و گردنی انعطافپذیر بود و در قسمتهای مختلف آن حفرههایی برای نصب تجهیزات اندازهگیری در نظر گرفته شده بود.
ویآیپی بهگونهای طراحی شده بود که ویژگیهای مربوط به شتاب و توزیع وزن یک مرد متوسط را شبیهسازی کند.
فعالیتهای او در نهایت به توسعه خانواده هیبرید (Hybrid) از آدمکهای آزمایش تصادف منجر شد؛ آدمکهایی که در اوایل قرن بیستویکم به استاندارد صنعت برای آزمایشهای ایمنی تبدیل شدند.
تولد خانواده هیبرید
در دهه ۱۹۷۰، دانشمندان شرکت جنرال موتورز نیز وارد این حوزه شدند و هیبرید یک را معرفی کردند. این مدل ترکیبی از ویژگیهای طراحی اولیه آلدرسون و طراحی شرکت مهندسی رقیب به نام Sierra Engineering بود.
پس از آن، مدلهای هیبرید دو و سه معرفی شدند که انعطافپذیری بهتر گردن و قابلیت چرخش سر بیشتری داشتند تا حرکات بدن انسان را با دقت بیشتری شبیهسازی کنند.
هیبرید چهار از زمان معرفی در سال ۱۹۷۷ به استاندارد صنعت تبدیل شده است. این استاندارد بعدها از یک آدمک شبیهساز مرد متوسط فراتر رفت و به یک «خانواده» کامل از آدمکها گسترش یافت.
این آدمکها چندین حسگر را در نقاط کلیدی «بدن» خود در اختیار دارند تا مواردی مانند گشتاور وارد شده به گردن در اثر تصادف یا میزان فشرده شدن قفسه سینه توسط کمربند ایمنی را اندازهگیری کنند. آدمکهایی برای انواع مختلف تصادف
خانواده هیبرید بهطور ویژه برای تصادفات از روبهرو طراحی شده بود؛ بنابراین مدلهای دیگری از آدمکهای آزمایش تصادف نیز برای اندازهگیری اثر انواع دیگر تصادفات توسعه یافتند.
از جمله آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
آدمک اسآیدی برای اندازهگیری اثر برخوردهای جانبی بر دندهها، ستون فقرات و اندامهای داخلی.
آدمک بایورید برای بررسی اثر تصادفهای از عقب، بهویژه آسیبهای ناشی از حرکت ناگهانی گردن.
آدمک CRABI برای بررسی میزان اثربخشی کمربندهای ایمنی و کیسههای هوا در محافظت از کودکان.
یکی از پیشرفتهترین آدمکهای آزمایش تصادف تا به امروز WorldSID است که میتواند در یک آزمایش تصادف، ۲۵۸ اندازهگیری مجزا را ثبت کند.
با این حال، تولیدکنندگان همچنان در حال بهبود این فناوری هستند. برای مثال، RibEye نمونه اولیهای از شرکت Denton ATD است که روی هر یک از ۱۲ دنده آدمک، چراغهای الایدی قرار دارد. این چراغها توسط حسگرهای زاویه نور ردیابی میشوند و به این ترتیب امکان اندازهگیری حرکت دندهها در هر سه بُعد فراهم میشود. فعالیتهای آلدرسون خارج از صنعت خودرو
آلدرسون بعدها پیکرههای انساننمایی به نام شبیهسازهای پزشکی را ساخت که برای اندازهگیری میزان قرارگیری در معرض تابش پرتوها طراحی شده بودند.
او همچنین زخمهای مصنوعی ساخت که سربازان در جریان تمرینهای آموزشی آنها را میپوشیدند. این زخمها حتی میتوانستند خون مصنوعی ترشح کنند تا شرایط آموزش به وضعیت واقعی نزدیکتر شود.
او همچنین بعدها آدمکهایی ساخت که برای آزمایش بخش مخروطی فضاپیمای آپولو هنگام فرود در آب مورد استفاده قرار گرفتند.
با این حال، مهمترین میراث آلدرسون همچنان سهم او در ایمنی خودروها و اختراع آدمک آزمایش تصادف است؛ اختراعی که جان انسانهای بسیاری را نجات داده و به یکی از نمادهای شناخته شده فرهنگ عامه تبدیل شده است.
ساموئل آلدرسون در روز ۱۱ فوریه سال ۲۰۰۵ در خانه خود در لسآنجلس، در آرامش و در سن ۹۰ سالگی درگذشت.
جانم سوخت ولی در مصیبتش صبر کردم
جوان آنلاین: فاطمه پورخلفی و همسرش «پاسدار شهید مهدی سهرابی» به عنوان دو جوان دهه هشتادی، تنها هشت ماه از ازدواجشان میگذشت که آقا مهدی به شهادت رسید. این دو یک زندگی ساده، اما پر از عشق و محبت را تجربه میکردند تا اینکه جنگ تحمیلی ۱۲ روزه در خردادماه ۱۴۰۴ آغاز شد و با شهادت مهدی، سرنوشت دیگری برای این خانواده رقم خورد. شهید سهرابی یکی از نیروهای جوان هوافضای سپاه بود که برای جنگ با شقیترین دشمنان اسلام و بشریت یعنی صهیونیستها، رخت رزم پوشید و هنگام مقابله با دشمن به شهادت رسید. در حالی که نزدیک به یک سال و دو ماه از شهادت آقا مهدی میگذرد، همسرش فاطمه پورخلفی راوی مجاهدتها و خاطرات مردی میشود که در زندگی مشترکشان، دنیایی حرف و خاطره از خود برجای گذاشته است.
چطور با شهید سهرابی آشنا شدید؟ ایشان موقع شهادت چند سال داشتند؟
ما در یک محله زندگی میکردیم و خانوادهها با یکدیگر آشنایی داشتند. البته خودم شهید را قبل از ازدواج ندیده بودم. پدرم شهید را میشناخت و پدر آقا مهدی بحث خواستگاری را مطرح کردند. آن موقع من کلاس دوازدهم بودم. سال ۱۴۰۰ بود. شهید که متولد ۴اسفند سال ۷۹ است (میتوانیم بگوییم متولد ۸۰ است) فقط ۲۰ سال داشت. بعد از خواستگاری و مراسم اولیه، نهایتاً ۲۷ اسفند سال ۱۴۰۰ عقد کردیم. دو سال و هفت ماه عقد بودیم و هشت ماه قبل از شهادت آقا مهدی ازدواج کردیم. بعد از قریب به سه سال و سه ماه و چند روز زندگی مشترک، ۲۷ خرداد سال ۱۴۰۴ آقا مهدی که فقط ۲۴ سال داشت، مجروح شد و بعد از چهار روز و نیم که در کما بود، به شهادت رسید.
پس زمان خواستگاری، ایشان پاسدار نبودند؟
نه، آن موقع دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد بود. البته ایشان برای استخدام سپاه اقدام کرده و مراحلی از گزینش را هم گذرانده بود. بعد از استخدام در سپاه، آقا مهدی از دانشگاه انصراف داد و به دانشکده افسری در تهران رفت. یعنی ازدواجمان با استخدام آقا مهدی تقریباً در یک زمان صورت گرفت.
اولین نکتهای که از اخلاق ایشان درک کردید چه بود؟
حسنخلق مهدی و ادب و احترامی که برای افراد قائل میشد، طوری بود که اگر کسی حتی یک بار مهدی را میدید، متوجه ادب در کردار و گفتارش میشد. بسیار مسئولیتپذیر بود و هر کاری را به بهترین نحو ممکن به آخر میرساند. اهل کمک کردن بود. فرقی نمیکرد به غریبهها در قالب اردوهای جهادی بسیج باشد یا به دوست و آشنا و غریبه یا در کارهای خانه به من که همسرش بودم. نماز اول وقت برایش در اولویت قرار داشت و دائمالوضو بود. خیلی خوشاخلاق و مهربان بود و در نهایتِ ادب، فردی شوخطبع بود.
ما در این سه سال و چند ماه لحظات نابی را با هم تجربه کردیم. با هم نماز جماعت میخواندیم، با هم پیتزا یا کیک میپختیم، گاهی با هم ظرف میشستیم و بهترین رفیق و همراه برای همدیگر بودیم. یکی از بهترین اوقات دونفره ما نیز وقتهایی بود که به گلستان شهدا میرفتیم و بین مزار شهدا راه میرفتیم و از شهدا صحبت میکردیم.
در همان گلزار شهدا که میرفتید، ایشان به شهید خاصی توجه داشتند؟
دو شهید بزرگوار بودند که مهدی بیشتر از بقیه شهدا به آنها توجه داشت: شهید سید جعفر موسوی که از شهدای دفاع مقدس و دایی پدر آقا مهدی هستند و الان پیکر شهید مهدی در کنار همین شهید گرانقدر دفن شده است. من یک نکتهای را هم میخواهم اینجا برای اولین بار بگویم؛ قبلاً جایی نگفتهام. زمانی که آقا مهدی به دنبال کارهای استخدام در سپاه بودند، به سردار شهید غلامرضا یزدانی خیلی متوسل شدند و موانع و مشکلاتی که در کار گزینش پیش آمده بود، کاملاً حل شده بود. به همین خاطر مهدی علاقه خاصی هم به این شهید گرانقدر داشت. در اصل، شهید یزدانی که از شهدای عرفه هستند و کنار شهید احمد کاظمی به شهادت رسیدند، جواب توسلهای آقا مهدی را داد و واسطه استخدام مهدی در سپاه شد.
خود آقا مهدی از احتمال شهادتش حرف میزد؟
قبلاً عرض کردم که ایشان خیلی شوخطبع بود و هر وقت که میخواست از شهادتش بگوید، طوری در لفافه و شوخی میگفت که من خیلی جدی نمیگرفتم. بعضی وقتها هم که با جدیت از شهادت حرف میزد، آخرش را با شوخی تمام میکردیم. راستش از اخلاق و منش ایشان که به قول شهید سلیمانی «شهیدانه» زندگی میکرد، میتوانستم حدس بزنم که ایشان به شهادت میرسد. اما اصلاً فکرش را نمیکردم که به این زودیها چنین اتفاقی بیفتد. وقتی مهدی با ذوق از شهادت در جوانی میگفت، من با شوخی میگفتم: «نه! الان خیلی زود است. تو باید مثل سردار حاجیزاده و شهید طهرانیمقدم شوی و بعد شهید شوی. اصلاً وقتی ۶۳سالت شد، شهید شو.» در جوابم میخندید و با همان لحن آرام میگفت: «در جوانی شهید شدن یک لذت دیگری دارد.» من هم حرفش را به حساب مزاح میگرفتم و ازش میگذشتم.
یک خاطره هم یادم افتاد که تعریف کنم. یک بار که به گلزار شهدا رفته بودیم، به مزار یک زن و شوهری رسیدیم که از جمله شهدای هواپیمای اوکراینی بودند. این صحبت بینمان رخ داد که اگر ما هم مثل این دو نفر با هم شهید بشویم خوب است. اما آقا مهدی گفت: «من باید شهید بشوم و شما بمانی و از من روایت کنی.» آن موقع خیلی به حرفش توجه نکردم. ولی الان کاملاً متوجه شدم که آن روز چه منظوری داشت.
در صحبتهایتان به فعالیتهای قرآنی خودتان اشاره کردید. در این زمینه چه فعالیتهایی داشتید؟
تقریباً از زمان بچگی این توفیق را داشتم که بخشی از زندگیام به آموزش قرآن گره خورده بود. از ترتیل و قرائت و حفظ و بعد که بزرگتر شدم، در کنار ترتیل و حفظ، به مفاهیم قرآن هم پرداختم. الان هم بخشی از قرآن را حفظ هستم و افتخار خادمی و مربیگری حفظ قرآن را دارم.
به عنوان یک دختر مذهبی، زندگی با شهید سهرابی باعث ارتقای معنوی شما شد؟
امام شهید یک جملهای دارند به این مضمون که آن زندگی مبارک است که زن و شوهر بتوانند همدیگر را از لحاظ معنوی ارتقا بدهند. من از شهید بردباری و گذشت را یاد گرفتم و چند نکته اخلاقی که ایشان در آن زمینهها خیلی جلوتر از من بود. در زمینه رعایت مسائل دینی هم شهید سهرابی چند شاخصه در رفتارهایش داشت. مثلاً همیشه دائمالوضو بود. میگفت: «وقتی میخواهیم دست و رویمان را بشوریم، چه فرقی میکند وضو بگیریم که فضیلت هم دارد.» همچنین ایشان در هر شرایطی حتی وقتی عجله داشت، حتماً بعد از هر نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را میخواند. شاید به همین دلیل هم بود که مثل حضرت زهرا سلاماللهعلیها به شهادت رسید.
به شهادت آقا مهدی برسیم. آخرین دیدارتان چه زمانی بود؟
۲۳ خردادماه که بامدادش جنگ شروع شد، یک روز قبل از عید غدیر بود و ما آن شب (شامگاه ۲۲ خرداد) به مراسم جشنی به مناسبت عید غدیر رفته بودیم. خیلی هم خوش گذشت و واقعاً شب خاطرهانگیزی بود. یک جورهایی انگار خدا میخواست آخرین لحظات درکنار هم بودنمان یک شب خاطرهانگیز باشد. بعد از اینکه به خانه برگشتیم و شام خوردیم، یادم است گویا یمن یکی از کشتیهای اسرائیلی را زده بود. من با دیدن این خبر زیر لب و با لحن خاصی شعر «ای لشکر حیدر کرار» را میخواندم. مهدی پرسید: «چه شده؟» گفتم: «یمن، کشتی صهیونیستها را زده و خیلی خوشحالم که بالاخره در دنیا یک نفر جلوی اسرائیل ایستاده است.»
تقریباً ساعت یک بامداد بود که با مهدی تماس گرفته شد. با اینکه خوابآلود بود، با عجله آماده شد. پرسیدم: «خبری شده؟!» گفت: «نه. این آمادهباش هم مثل آمادهباشهای دیگر است. میروم و احتمالاً دو ساعت دیگر یا نهایتاً تا صبح برمیگردیم.» خلاصه آقا مهدی رفت و صبح تماس گرفت و کمی صحبت کرد و در آخر از من خواست که به خانه مادرم بروم. من گفتم: «چی شده؟» گفت: «چیزی نیست، نگران نباش. فقط اینکه من فعلاً نمیتوانم به خانه بیایم. باز هم تماس میگیرم.» بعد یکشنبه مجدداً تماس گرفت و آخرین باری که با آقا مهدی صحبت کردم، دوشنبه شب بود. بعدازظهر ۲۷ خرداد من خیلی حالم بد بود. استرس و دلآشوبه داشتم. شب، پدر ایشان تماس گرفت و گفت که مهدی مجروح شده است. (عصر مهدی مجروح شده بود) اول فکر کردم احتمالاً پایش مجروح شده. اما نمیدانستم که اوضاع وخیمتر از تصورات من است.
گویا شهید سهرابی بعد از مجروحیت چند روزی بستری بودند؟
بله. ایشان چهار روز و نیم بعد از مجروحیت به شهادت رسید و در این چند روز در کما بودند. آن شب وقتی پدر مهدی به دنبال من آمد، مرا به خانه خودشان برد. پرسیدم: «چرا بیمارستان نمیرویم؟» در جواب بهانه میآوردند و میگفتند: «الان امکان ملاقات نیست.» من خیلی بیقرار بودم و یک لحظه آرام نمیشدم. نهایتاً از زن عموی شهید پرسیدم و گفتم: «راستش را به من بگویید.» ایشان گفت که آقا مهدی سوخته است و سوختگیاش زیاد است. صبح زود به بیمارستان رفتیم. اول اجازه ملاقات نمیدادند و بعد از چند ساعت بالاخره اجازه دادند به صورت محدود و همراه با پروتکلهای خاص به ملاقات همسرم برویم. وقتی مهدی را دیدم، حالم خیلی بد شد. من تحمل دیدن کوچکترین زخمی روی دست مهدی را نداشتم ولی آن موقع، با بدنی روبهرو شدم که از سر تا پا باندپیچی بود و صورتش هم ورم داشت. از همان لحظه بیقراری من دوچندان شد. هر بار که به بیمارستان میرفتیم، انگار روضه جدیدی در ذهنمان مرور میشد؛ روز اول به ما گفتند مهدی ۹۵ درصد سوخته است. ۹۵ درصد سوختگی کسی که جانت به جانش بسته است، چیز کمی نیست! روز بعد گفتند از پیشانی تا پشت شکستگی دارد. نهایتاً گفتند که پشت سرش کاملاً باز شده و قفسه سینهاش هم شکسته و بدنش پر از ترکش است. همان روز اول وقتی به خانه رفتم، بلافاصله پدر و مادرم به بیمارستان رفتند. بعد از آمدنشان حس میکردم حال آنها حتی از حال من هم بدتر است. به جرئت میتوانم بگویم که پدر و مادرم دامادشان را مثل فرزند خودشان دوست داشتند و برای او بیتابی میکردند. از سؤالهایی که از من درباره جراحات مهدی میپرسیدند، فهمیدم که شاید آنها چیزهایی میدانند که من از آن بیاطلاعم. بعد از یک روز فهمیدم که فرق سر مهدی شکافته شده. مادرم از دکتر پرسیده بود که چرا بالشت زیر سر مهدی خیس است؟ دکتر به مادرم گفته بود: «یک واقعیتی هست که باید در جریان باشید. ضربه شدیدی به سر ایشان وارد شده و فرق سرش شکافته شده...»
در روزهای بعد هم باز به ملاقات شهید رفتیم. ولی هر بار که به بخشی که مهدی آنجا بود میرفتم، به قدری گریه میکردم که ناچار میشدند من را از بخش بیرون کنند. تا یک روز قبل از شهادتش که انگار خدا به واسطه انسی که با قرآن داشتم، یک صبر عجیبی به من عطا کرد.
این صبری که گفتید، چطور به قلب شما آرامش داد؟
قبلش عرض کنم که من در آن چهار روز یا برای ملاقات مهدی به بیمارستان میرفتم یا به خاطر اینکه اصلاً خواب و خوراک نداشتم و حالم خیلی بد بود، مرا به درمانگاه میرساندند و سرم میزدند. روز آخر در حیاط بیمارستان نشسته بودم و قرآنی که با آن کلامالله را حفظ میکردم در دست داشتم. کمی قرآن خواندم. بعد به خدا گفتم: «داغ مهدی هرچه باشد، در برابر مصائب حضرت زینب سلاماللهعلیها در کربلا چیزی نیست. حضرت زینب (س) داغ امام و چندین نفر از خانوادهشان را دیدند. ولی خدایا من مثل خانم حضرت زینب (س) صبور نیستم. اگر به این طاقت و صبر کم من باشد که نمیتوانم تحمل کنم. پس خدایا از خودت کمک میخواهم. اگر قرار است او جانباز شود و من پرستاریاش را بکنم، خودت توان و طاقتش را به من عطا کن و اگر هم قرار است مهدی شهید شود، صبرش را بده.» این حرفها و راز و نیازها با خدا انگار یک آرامش عجیبی به من داد. با دلی آرام و قدمی استوار جمله «السلام علی قلب زینب الصبور» را زمزمه میکردم و از حیاط به اتاق محل بستری مهدی میرفتم.
این بار بالای سر مهدی ایستادم، با او صحبت کردم و قرار و مدارهایی با او بستم. کمی قرآن خواندم و بعد هم از زیر قرآن ردش کردم و مهدی را، دلم را و مسیر کل زندگیام را به خدا سپردم و راضی شدم به همان چیزی که خدا به آن راضی بود.
همان جا از خدا خواستم برای ادامه این راه، حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را به کمکم بفرستد. بالاخره سخت بود در این سن و سال، در اوج خوشبختی و جوانی بخواهم چنین غم سنگینی را به دوش بکشم.
بامداد یکم تیر، دوباره حالم دگرگون شد. حس میکردم که این حال بد برای این است که پشت و پناه زندگیام، مهدی، یا به شهادت رسیده یا اینکه قرار است به زودی شهید شود. قرآنم را برداشتم و در آغوش گرفتم. گفتم: «خدایا تو بگو امشب چه اتفاقی افتاده یا قرار است چه بشود؟»
قرآن را باز کردم. صفحه ۸۹ آمد و اولین آیهای که چشمم به آن خورد، آیه ۶۹ سوره نساء بود: وَمَن یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا. آنجا بود که فهمیدم از این به بعد، شکل بودن همسرم تغییر کرده و بهترین رفیق و یار و یاورم که مورد فضل ویژه خدا قرار گرفته، بهترین رفیق دنیا و آخرتم شده است. همان شب حدود ساعت ۳ (قبل از اذان صبح) روح بلند مهدی پر کشید.
پس صبر را در این مصیبت انتخاب کردید؟
بله، البته من آدمی نبودم که بتوانم در نبود مهدی صبوری کنم. ولی خدا لطف کرد و چنان صبری در وجودم قرار داد که بعد از شنیدن خبر شهادت همسرم، کمک حضرت زهرا و حضرت زینب (سلاماللهعلیهما) را حس میکردم و از اول تا آخر مسیر تشییع را پشت تابوت شهیدم رفتم.
این را هم بگویم که مهدی خیلی محب امام حسن مجتبی علیهالسلام بودند و همیشه دوست داشتند خادمالحسن باشند. هر موقع مراسمی برای امام حسن (ع) گرفته میشد، مهدی با اشتیاق فراوانی در آن محفل خدمت میکرد و هر جایی که میتوانست را مزین به نام ایشان میکرد؛ پروفایلهای فضای مجازی، لباس پاسداری و... همیشه میگفت: «دوست دارم کاری کنم و کمی از غربت آقا امام حسن (ع) کم شود.»
به نظر من عشق مهدی به امام حسن (ع) آنجا خیلی خودش را نشان داد که مثل پدر و مادر امام حسن (ع) به شهادت رسید. یعنی مثل حضرت زهرا سلاماللهعلیها پیکرش سوخت و مثل امیرالمؤمنین امام علی علیهالسلام فرق سرش شکافته شد و در سحرگاه به شهادت رسید.
در همه مراسم مهدی، روضه امام حسن (ع) خوانده شد و مهدی را شهید امامحسنی خطاب میکنند. چه افتخاری بالاتر از اینها برای یک خادم اهلبیت وجود دارد؟
به عنوان کلام آخر باید بگویم که شهدا، افرادی هستند که مثل ما بودند و به واسطه انجام کارهای کوچکی که در کنار هم باعث شد شهیدانه زندگی کنند، خدا به آنها عنایت ویژهای کرده و آنها را با عنوان شهید از دنیا برده است.
شهدا از جمله شهید مهدی سهرابی که قبل از شهادتش هم فردی بسیار مهربان و دلسوز و اهل کمک کردن بود، قطعاً حالا که محدودیت زمانی و مکانی ندارند، دستشان برای کمک بازتر است. اگر دلمان را به آنها گره بزنیم و آنها را واسطه خیر از جانب خدا کنیم، دستگیر ما هستند. چرا که خدا زنده بودن شهدا را تضمین کرده است.

اگر قرار است مردم علیه حکومت قیام کنند باید شرایط را کاملا طاقت فرسا کنیم!

کمینهی اقتصاد جامعه مهدوی در اربعین

ادعای عجیب دستیار قلعهنویی درباره حذف تیم ملی فوتبال

بقائی: جنگ اقتصادی آمریکا علیه ایران، اعلان جنگ به همه دولتها است

از ایران درس بگیرید و در برابر اسرائیل بایستید | این حمله توهین مستقیم به شما بود

