
مدافع احمدگروژنی روسیه به پرسپولیس پیوست

جلالی: قرارداد اجرایی راهآهن رشت-آستارا بهزودی امضا میشود
کد خبر: 787438 | ۱۴۰۵/۰۵/۳۱ ۰۰:۰۳:۰۹ اعتمادآنلاین |
کاظم جلالی در گفتوگو با روزنامه ودوموستی چاپ مسکو افزود: در حال حاضر مذاکرات و اقدامات عملی میان ایران و روسیه درباره چند پروژه مشخص زیرساختی و اقتصادی در جریان است.
به گزارش ایرنا، وی ادامه داد: علاوه بر راهآهن رشت – آستارا، درباره توسعه همکاریهای انرژی، از جمله انتقال گاز روسیه به ایران و زیرساختهای لازم برای آن، مذاکرات مشخصی انجام شده است.
سفیر ایران در روسیه خاطرنشان کرد: هدف تماسها و مذاکرات میان دو کشور این است که پروژههای مشترک - و به عنوان نمونه احداث واحدهای دو و سه نیروگاه اتمی بوشهر - متوقف نشوند و پس از تثبیت شرایط منطقه، با سرعت بیشتری دنبال شوند.
وی ادامه داد: همکاری ایران و روسیه صرفاً در سطح سیاسی باقی نمانده است؛ بلکه پروژههای مشخص حملونقل، انرژی و زیرساختی در دستور کار دو کشور قرار دارند.
این روزنامه در ادامه نوشت: توافقنامه بین دولتی ایجاد کریدور حمل و نقل شمال-جنوب در سال ۲۰۰۰ میلادی توسط روسیه، هند و ایران با هدف انتقال و ترانزیت بار در مسیر اروپا امضا شد و بعداً چندین کشور دیگر نیز به آن پیوستند.
وزارت حمل و نقل روسیه پیش از این به خبرگزاری ریانووستی اعلام کرد که در حال تهیه اسناد مربوط به توسعه حملونقل بار در چارچوب کریدور حمل و نقل بینالمللی شمال-جنوب با قطر، عربستان سعودی و چندین کشور دیگر است.
پیش از این، سفیر ایران در روسیه پس از دیدار با سفیر قزاقستان در مسکو در مطلبی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: تکمیل راهگذر شمال-جنوب در بخشهای شرقی، میانی و غربی افزون بر ارتقای همکاری کشورهای منطقه،ارتباطات بین قارهای و تجارت بینالمللی را نیز وارد مرحله جدیدی میکند.
جلالی خاطرنشان کرد: علاوه بر زیرساخت فیزیکی،سازوکارهای حقوقی واسنادی مشترک نیز باید تقویت شده تا مراودات را در این مسیر تسهیل و روان کند.
ایران و روسیه ۲۸ اردیبهشتماه ۱۴۰۲ توافقنامه ساخت مشترک مسیر ریلی ۱۶۲ کیلومتری رشت - آستارا را به عنوان حلقه مفقوده ریلی بخش غربی کریدور شمال – جنوب امضا کردند.
پیش از این، وزیر امور خارجه روسیه ۲۶ تیر ۱۴۰۵ در کنفرانس مطبوعاتی مشترک با همتای خود از جمهوری آذربایجان با بیان اینکه همکاران ایرانی ما اطلاع دادهاند که تخصیص زمین برای ساخت خط آهن رشت – آستارا تکمیل شده است، ابراز اطمینان کرد که به زودی پیشرفتهایی در اجرای پروژه کریدور حمل و نقل بینالمللی شمال - جنوب حاصل خواهد شد.
سفیر ایران در روسیه نیز سوم مرداد ۱۴۰۵ به ایرنا گفت: به گفته رئیس جمهوری و همچنین وزیر راه و شهرسازی، تمام زمینهای مورد نیاز برای احداث خط آهن رشت - آستارا در اختیار طرف روس قرار گرفته است.
جلالی در گفتوگویی در مسکو افزود: اکنون ما باید قرارداد اجرایی ساخت این خط ریلی را امضا کنیم؛ من در ملاقات اخیر از رئیسجمهور خواهش کردم که در کوتاهترین زمان، خانم صادق وزیر راه و شهرسازی به روسیه بیایند یا گروه روس به تهران بروند تا این قرارداد امضا شود و طرف روس بتواند کار خود را آغاز کند.
وی تصریح کرد: طرف روس به ما میگوید که ما کار خودمان را آغاز کردهایم اما به هر حال، موافقتنامه عملیات اجرایی باید هر چه سریعتر امضا شود.
سفیر ایران در روسیه: در حال برنامهریزی امضای قرارداد اجرایی راهآهن رشت-آستارا هستیم
توصیههای سفیر ایران برای توسعه بزرگترین بندر خزری روسیه و جلب رضایت مشتریان
بنا بر گزارش دیگری، رئیس بندر سالیانکا با حضور در سفارت جمهوری اسلامی ایران در مسکو، با کاظم جلالی، سفیر کشورمان در روسیه دیدار و گزارشی از آخرین وضعیت این بندر و فعالیت های صورت گرفته ارایه کرد.
جلالی در این دیدار ضمن تشکر از رئیس بندر سالیانکا و همکارانش ضمن توصیههای لازم را برای ارتقای وضعیت این بندر، بر لزوم جلب رضایت مشتری در این بندر تاکید کرد.
فلاحی رئیس بندر سالیانکا نیز در این دیدار ضمن تشکر از حمایتهای سفیر جمهوری اسلامی ایران در روسیه از توسعه این بندر، گفت: مدیریت بندر با یک رویکرد مدیریتی جدید و در راستای ارتقای کیفیت خدمات دهی به مشتریان در حال توسعه و پیشرفت است.
به گزارش سفارت کشورمان در مسکو، بندر ایرانی سالیانکا با مساحت ۱۵ هکتار و دارا بودن پنج پست اسکله، در حال حاضر بزرگترین بندر منطقه آستاراخان در دریای خزر به شمار میرود. این بندر در بین ۱۵ بندر واقع در منطقه اقتصادی آستراخان روسیه بیشترین فعالیت و تردد حمل بار را به خود اختصاص داده است، به طوری که از آن به عنوان قطب راهبردی تجارت دریایی بین ایران و روسیه نام برده میشود. اخبار مرتبط راهآهن برای جابهجایی ۱۱۰ هزار مسافر در ایام تشییع رهبر شهید اعلام آمادگی کرد علت بازداشت ۴ کارمند ادراه گمرک بندر آستارا چه بود؟
استقلال؛ دو برد، دو چهره و یک سؤال بزرگ
عصر ایران ؛ علی خیرآبادی - استقلال فصل را بهتر از چیزی شروع کرده که حتی خوشبینترین هوادارش انتظار داشت: دو بازی، دو برد، پنج گل زده و بدون گل خورده. اما اگر فقط به جدول نگاه کنیم، بخشی از داستان را از دست دادهایم. این استقلال در دو هفته نخست، دو نسخه کاملاً متفاوت از خودش نشان داده است؛ نسخهای که در بازی اول پرانرژی و تهاجمی بود و نسخهای که در بازی دوم بیشتر به کنترل، صبر و مدیریت لحظهها تکیه کرد.
شاید مهمتر از هر دو پیروزی این باشد که استقلال هنوز در حال پیدا کردن پاسخ یک سؤال است: آیا این تیم قرار است با فوتبال مالکانه و تهاجمیاش حریفان را بشکند، یا با کنترل بازی و استفاده از کیفیت بازیکنانش؟
در بازی اول مقابل مس شهر بابک، پاسخ تقریباً روشن بود. استقلال با سیستم ۳-۴-۳ وارد زمین شد و از همان ابتدا تلاش کرد بازی را در زمین حریف نگه دارد. آمار هم این برتری را تأیید میکند: ۱۴ شوت مقابل ۶ شوت مس و ۲.۷۱ امید گل در برابر ۰.۳۹. مالکیت ۵۲.۱ درصدی هم نشان میدهد استقلال برای برتری به شکل افراطی توپ را در اختیار نگرفت؛ بلکه در لحظات مهم، بهتر از حریف از آن استفاده کرد.
با این حال، یک نکته در این بازی وجود داشت که نباید زیر جشنواره چهارگله گم شود: استقلال برای شکستن دفاع مس، تا اواخر نیمه اول صبر کرد. دو گل نخست سحرخیزان هم در شرایطی به دست آمد که اشتباهات خط دفاع و دروازهبان مس نقش مهمی داشتند. بنابراین عدد ۴-۰ الزاماً به معنای یک نمایش کاملاً بینقص هجومی نبود اما نمی شود تنوع تاکتیکی تیم بختیاری زاده را انکار کرد.
قلیزاده از همان بازی اول نشان داد قرار نیست صرفاً یک بازیکن کناری باشد. او روی گل نخست پاس گل داد و خودش هم در ادامه گل زد. رزاقینیا نیز در میانه زمین فعال بود و آسانی در سمت دیگر زمین دائماً برای ایجاد برتری عددی و حمل توپ تلاش میکرد. استقلال برای باز کردن بازی فقط به یک مهاجم یا یک جناح وابسته نبود.
حتی گلهای پایانی نیز یک پیام داشتند: استقلال روی نیمکت بازیکنانی داشت که میتوانستند شدت بازی را حفظ کنند. اسلامی در دقایق پایانی گل زد و این یعنی فاصله ترکیب اصلی با نیمکت، دستکم در این مسابقه، آنقدر زیاد نبود.
اما هفته دوم همهچیز را سختتر کرد.
نساجی در قائمشهر قرار نبود همان فضای مس شهر بابک را در اختیار استقلال بگذارد. بازی فشردهتر شد و استقلال مجبور شد مدت بیشتری برای پیدا کردن شکاف در دفاع حریف صبر کند. نیمه اول بدون گل تمام شد و حتی در نیمه دوم هم موقعیتها به اندازهای نبودند که استقلال بتواند با خیال راحت از حریف فاصله بگیرد.
اینجاست که شاید مهمترین ویژگی استقلال فعلی خودش را نشان میدهد: این تیم برای بردن فقط به یک شکل بازی نمیکند.
استقلال مقابل نساجی ۶۱.۹ درصد مالکیت داشت، ۵۴۲ پاس با دقت ۸۵.۱ درصد ثبت کرد و ۱۹ بار به سمت دروازه شوت زد که هشت مورد در چارچوب بود. نساجی تنها ۷ شوت داشت.
بنابراین اگر کسی بازی را فقط از روی نتیجه ۱-۰ قضاوت کند، ممکن است تصور کند استقلال به سختی جان سالم به در برده است. آمار اما تصویر متفاوتی ارائه میکند. استقلال تیم برتر زمین بود، فقط نتوانست این برتری را زودتر به گل تبدیل کند.
گل محمدرضا آزادی در دقیقه ۸۲ از همین جنس بود؛ استقلال بالاخره توانست فشار و مالکیتش را به یک موقعیت تعیینکننده تبدیل کند و مهاجمی که تنها حدود دو دقیقه از ورودش به زمین گذشته بود، قفل بازی را شکست. این دقیقاً همان چیزی است که یک تیم مدعی به آن احتیاج دارد: بازیکنی که از روی نیمکت وارد شود و نتیجه بازی را تغییر دهد.
حتی انتخابهای بختیاریزاده در این بازی قابل توجه بود. او در نیمه دوم کوشکی را بیرون کشید و اسلامی را وارد زمین کرد و سپس آزادی را برای سحرخیزان فرستاد. این تعویض آخر در نهایت نتیجه داد. استقلال شاید بهترین فوتبالش را بازی نکرد، اما توانست مسابقه را مدیریت کند و در نهایت برنده شود.
در برابر مس، استقلال بیشتر شبیه تیمی بود که میخواست بازی را ببرد؛ برابر نساجی، شبیه تیمی بود که میدانست چگونه بازی را نبازد تا فرصت بردن برسد.
این تفاوت برای یک تیم مدعی مهم است. در طول فصل قرار نیست استقلال همیشه بتواند در نیمه اول دو گل بزند. قرار نیست همه حریفان فضا بدهند. قرار نیست هر مسابقه به بازی باز تبدیل شود. تیمی که قرار است تا پایان فصل برای قهرمانی بجنگد، باید بلد باشد هم بازی پرگل انجام دهد و هم در یک عصر سخت شمال، با یک گل سه امتیاز بگیرد.
استقلال در هر دو مسابقه از ساختار سه دفاعه استفاده کرده و در فاز مالکیت تلاش کرده با حضور بازیکنان کناری عرض زمین را حفظ کند. این ساختار مقابل تیمهایی که عقب مینشینند میتواند به ایجاد فشار کمک کند، اما در بازیهای بزرگتر، فضای پشت وینگبکها و کیفیت انتقال دفاع به حمله اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد. هنوز نمیدانیم این تیم مقابل حریفی که خودش پرس میکند و اجازه نمیدهد استقلال بهآرامی توپ را از عقب زمین خارج کند، چه واکنشی نشان خواهد داد.
از طرف دیگر، دو کلینشیت پیاپی اتفاق کماهمیتی نیست. استقلال با فرعباسی درون دروازه و خط سهنفره فلاح، آقاسی و آشورماتوف، فعلاً ساختار دفاعی قابل اعتمادی ساخته است. حتی وقتی نساجی در نیمه دوم تلاش کرد از کنارهها به محوطه استقلال برسد، آبیها اجازه ندادند موقعیتهای باکیفیت زیادی شکل بگیرد. شاید بهترین توصیف از استقلال بعد از دو هفته این نباشد که «تیم فوقالعادهای است» یا «هنوز محک نخورده».
یک مهاجم جوان که گل میزند، یک وینگر جوان که هم پاس گل میدهد و هم گل میزند، هافبکی مثل رزاقینیا که در ساختار تیم نقش دارد، بازیکنانی روی نیمکت که میتوانند نتیجه را عوض کنند و مهمتر از همه، تیمی که حتی وقتی بازی مطابق برنامه پیش نمیرود، امتیاز از دست نمیدهد.
دو هفته اول البته هیچ جامی نمیدهند. مس شهر بابک و نساجی هنوز آزمونهایی در اندازه رقابت قهرمانی نبودهاند. اما این دو بازی یک چیز را روشن کردهاند: استقلال این فصل قرار نیست فقط با کیفیت فردی بازیکنانش زنده بماند. این تیم فعلاً ساختار دارد، صبر دارد و راههای مختلفی برای بردن پیدا میکند.
حالا سؤال اصلی برای هفتههای بعدی این است که وقتی استقلال با اولین رقیب بزرگش روبهرو شود، آیا همین کنترل و انعطاف را حفظ خواهد کرد یا نه. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر تیپ تابستانی نسیم ادبی با اکسسوریهای خاص (+عکس) نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : تیپ تابستانی نسیم ادبی با اکسسوریهای خاص (+عکس) تماشاخانه یک جرعه آب برای هدهد؛ یک گودال مرگ برای کل و بزها / دو تصویر از یک ماجرا چیتگر؛ رد یک جنایت عجیب میان درختان / درختها قبل از مرگ زخمی شده بودند فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران
جانم سوخت ولی در مصیبتش صبر کردم
جوان آنلاین: فاطمه پورخلفی و همسرش «پاسدار شهید مهدی سهرابی» به عنوان دو جوان دهه هشتادی، تنها هشت ماه از ازدواجشان میگذشت که آقا مهدی به شهادت رسید. این دو یک زندگی ساده، اما پر از عشق و محبت را تجربه میکردند تا اینکه جنگ تحمیلی ۱۲ روزه در خردادماه ۱۴۰۴ آغاز شد و با شهادت مهدی، سرنوشت دیگری برای این خانواده رقم خورد. شهید سهرابی یکی از نیروهای جوان هوافضای سپاه بود که برای جنگ با شقیترین دشمنان اسلام و بشریت یعنی صهیونیستها، رخت رزم پوشید و هنگام مقابله با دشمن به شهادت رسید. در حالی که نزدیک به یک سال و دو ماه از شهادت آقا مهدی میگذرد، همسرش فاطمه پورخلفی راوی مجاهدتها و خاطرات مردی میشود که در زندگی مشترکشان، دنیایی حرف و خاطره از خود برجای گذاشته است.
چطور با شهید سهرابی آشنا شدید؟ ایشان موقع شهادت چند سال داشتند؟
ما در یک محله زندگی میکردیم و خانوادهها با یکدیگر آشنایی داشتند. البته خودم شهید را قبل از ازدواج ندیده بودم. پدرم شهید را میشناخت و پدر آقا مهدی بحث خواستگاری را مطرح کردند. آن موقع من کلاس دوازدهم بودم. سال ۱۴۰۰ بود. شهید که متولد ۴اسفند سال ۷۹ است (میتوانیم بگوییم متولد ۸۰ است) فقط ۲۰ سال داشت. بعد از خواستگاری و مراسم اولیه، نهایتاً ۲۷ اسفند سال ۱۴۰۰ عقد کردیم. دو سال و هفت ماه عقد بودیم و هشت ماه قبل از شهادت آقا مهدی ازدواج کردیم. بعد از قریب به سه سال و سه ماه و چند روز زندگی مشترک، ۲۷ خرداد سال ۱۴۰۴ آقا مهدی که فقط ۲۴ سال داشت، مجروح شد و بعد از چهار روز و نیم که در کما بود، به شهادت رسید.
پس زمان خواستگاری، ایشان پاسدار نبودند؟
نه، آن موقع دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد بود. البته ایشان برای استخدام سپاه اقدام کرده و مراحلی از گزینش را هم گذرانده بود. بعد از استخدام در سپاه، آقا مهدی از دانشگاه انصراف داد و به دانشکده افسری در تهران رفت. یعنی ازدواجمان با استخدام آقا مهدی تقریباً در یک زمان صورت گرفت.
اولین نکتهای که از اخلاق ایشان درک کردید چه بود؟
حسنخلق مهدی و ادب و احترامی که برای افراد قائل میشد، طوری بود که اگر کسی حتی یک بار مهدی را میدید، متوجه ادب در کردار و گفتارش میشد. بسیار مسئولیتپذیر بود و هر کاری را به بهترین نحو ممکن به آخر میرساند. اهل کمک کردن بود. فرقی نمیکرد به غریبهها در قالب اردوهای جهادی بسیج باشد یا به دوست و آشنا و غریبه یا در کارهای خانه به من که همسرش بودم. نماز اول وقت برایش در اولویت قرار داشت و دائمالوضو بود. خیلی خوشاخلاق و مهربان بود و در نهایتِ ادب، فردی شوخطبع بود.
ما در این سه سال و چند ماه لحظات نابی را با هم تجربه کردیم. با هم نماز جماعت میخواندیم، با هم پیتزا یا کیک میپختیم، گاهی با هم ظرف میشستیم و بهترین رفیق و همراه برای همدیگر بودیم. یکی از بهترین اوقات دونفره ما نیز وقتهایی بود که به گلستان شهدا میرفتیم و بین مزار شهدا راه میرفتیم و از شهدا صحبت میکردیم.
در همان گلزار شهدا که میرفتید، ایشان به شهید خاصی توجه داشتند؟
دو شهید بزرگوار بودند که مهدی بیشتر از بقیه شهدا به آنها توجه داشت: شهید سید جعفر موسوی که از شهدای دفاع مقدس و دایی پدر آقا مهدی هستند و الان پیکر شهید مهدی در کنار همین شهید گرانقدر دفن شده است. من یک نکتهای را هم میخواهم اینجا برای اولین بار بگویم؛ قبلاً جایی نگفتهام. زمانی که آقا مهدی به دنبال کارهای استخدام در سپاه بودند، به سردار شهید غلامرضا یزدانی خیلی متوسل شدند و موانع و مشکلاتی که در کار گزینش پیش آمده بود، کاملاً حل شده بود. به همین خاطر مهدی علاقه خاصی هم به این شهید گرانقدر داشت. در اصل، شهید یزدانی که از شهدای عرفه هستند و کنار شهید احمد کاظمی به شهادت رسیدند، جواب توسلهای آقا مهدی را داد و واسطه استخدام مهدی در سپاه شد.
خود آقا مهدی از احتمال شهادتش حرف میزد؟
قبلاً عرض کردم که ایشان خیلی شوخطبع بود و هر وقت که میخواست از شهادتش بگوید، طوری در لفافه و شوخی میگفت که من خیلی جدی نمیگرفتم. بعضی وقتها هم که با جدیت از شهادت حرف میزد، آخرش را با شوخی تمام میکردیم. راستش از اخلاق و منش ایشان که به قول شهید سلیمانی «شهیدانه» زندگی میکرد، میتوانستم حدس بزنم که ایشان به شهادت میرسد. اما اصلاً فکرش را نمیکردم که به این زودیها چنین اتفاقی بیفتد. وقتی مهدی با ذوق از شهادت در جوانی میگفت، من با شوخی میگفتم: «نه! الان خیلی زود است. تو باید مثل سردار حاجیزاده و شهید طهرانیمقدم شوی و بعد شهید شوی. اصلاً وقتی ۶۳سالت شد، شهید شو.» در جوابم میخندید و با همان لحن آرام میگفت: «در جوانی شهید شدن یک لذت دیگری دارد.» من هم حرفش را به حساب مزاح میگرفتم و ازش میگذشتم.
یک خاطره هم یادم افتاد که تعریف کنم. یک بار که به گلزار شهدا رفته بودیم، به مزار یک زن و شوهری رسیدیم که از جمله شهدای هواپیمای اوکراینی بودند. این صحبت بینمان رخ داد که اگر ما هم مثل این دو نفر با هم شهید بشویم خوب است. اما آقا مهدی گفت: «من باید شهید بشوم و شما بمانی و از من روایت کنی.» آن موقع خیلی به حرفش توجه نکردم. ولی الان کاملاً متوجه شدم که آن روز چه منظوری داشت.
در صحبتهایتان به فعالیتهای قرآنی خودتان اشاره کردید. در این زمینه چه فعالیتهایی داشتید؟
تقریباً از زمان بچگی این توفیق را داشتم که بخشی از زندگیام به آموزش قرآن گره خورده بود. از ترتیل و قرائت و حفظ و بعد که بزرگتر شدم، در کنار ترتیل و حفظ، به مفاهیم قرآن هم پرداختم. الان هم بخشی از قرآن را حفظ هستم و افتخار خادمی و مربیگری حفظ قرآن را دارم.
به عنوان یک دختر مذهبی، زندگی با شهید سهرابی باعث ارتقای معنوی شما شد؟
امام شهید یک جملهای دارند به این مضمون که آن زندگی مبارک است که زن و شوهر بتوانند همدیگر را از لحاظ معنوی ارتقا بدهند. من از شهید بردباری و گذشت را یاد گرفتم و چند نکته اخلاقی که ایشان در آن زمینهها خیلی جلوتر از من بود. در زمینه رعایت مسائل دینی هم شهید سهرابی چند شاخصه در رفتارهایش داشت. مثلاً همیشه دائمالوضو بود. میگفت: «وقتی میخواهیم دست و رویمان را بشوریم، چه فرقی میکند وضو بگیریم که فضیلت هم دارد.» همچنین ایشان در هر شرایطی حتی وقتی عجله داشت، حتماً بعد از هر نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را میخواند. شاید به همین دلیل هم بود که مثل حضرت زهرا سلاماللهعلیها به شهادت رسید.
به شهادت آقا مهدی برسیم. آخرین دیدارتان چه زمانی بود؟
۲۳ خردادماه که بامدادش جنگ شروع شد، یک روز قبل از عید غدیر بود و ما آن شب (شامگاه ۲۲ خرداد) به مراسم جشنی به مناسبت عید غدیر رفته بودیم. خیلی هم خوش گذشت و واقعاً شب خاطرهانگیزی بود. یک جورهایی انگار خدا میخواست آخرین لحظات درکنار هم بودنمان یک شب خاطرهانگیز باشد. بعد از اینکه به خانه برگشتیم و شام خوردیم، یادم است گویا یمن یکی از کشتیهای اسرائیلی را زده بود. من با دیدن این خبر زیر لب و با لحن خاصی شعر «ای لشکر حیدر کرار» را میخواندم. مهدی پرسید: «چه شده؟» گفتم: «یمن، کشتی صهیونیستها را زده و خیلی خوشحالم که بالاخره در دنیا یک نفر جلوی اسرائیل ایستاده است.»
تقریباً ساعت یک بامداد بود که با مهدی تماس گرفته شد. با اینکه خوابآلود بود، با عجله آماده شد. پرسیدم: «خبری شده؟!» گفت: «نه. این آمادهباش هم مثل آمادهباشهای دیگر است. میروم و احتمالاً دو ساعت دیگر یا نهایتاً تا صبح برمیگردیم.» خلاصه آقا مهدی رفت و صبح تماس گرفت و کمی صحبت کرد و در آخر از من خواست که به خانه مادرم بروم. من گفتم: «چی شده؟» گفت: «چیزی نیست، نگران نباش. فقط اینکه من فعلاً نمیتوانم به خانه بیایم. باز هم تماس میگیرم.» بعد یکشنبه مجدداً تماس گرفت و آخرین باری که با آقا مهدی صحبت کردم، دوشنبه شب بود. بعدازظهر ۲۷ خرداد من خیلی حالم بد بود. استرس و دلآشوبه داشتم. شب، پدر ایشان تماس گرفت و گفت که مهدی مجروح شده است. (عصر مهدی مجروح شده بود) اول فکر کردم احتمالاً پایش مجروح شده. اما نمیدانستم که اوضاع وخیمتر از تصورات من است.
گویا شهید سهرابی بعد از مجروحیت چند روزی بستری بودند؟
بله. ایشان چهار روز و نیم بعد از مجروحیت به شهادت رسید و در این چند روز در کما بودند. آن شب وقتی پدر مهدی به دنبال من آمد، مرا به خانه خودشان برد. پرسیدم: «چرا بیمارستان نمیرویم؟» در جواب بهانه میآوردند و میگفتند: «الان امکان ملاقات نیست.» من خیلی بیقرار بودم و یک لحظه آرام نمیشدم. نهایتاً از زن عموی شهید پرسیدم و گفتم: «راستش را به من بگویید.» ایشان گفت که آقا مهدی سوخته است و سوختگیاش زیاد است. صبح زود به بیمارستان رفتیم. اول اجازه ملاقات نمیدادند و بعد از چند ساعت بالاخره اجازه دادند به صورت محدود و همراه با پروتکلهای خاص به ملاقات همسرم برویم. وقتی مهدی را دیدم، حالم خیلی بد شد. من تحمل دیدن کوچکترین زخمی روی دست مهدی را نداشتم ولی آن موقع، با بدنی روبهرو شدم که از سر تا پا باندپیچی بود و صورتش هم ورم داشت. از همان لحظه بیقراری من دوچندان شد. هر بار که به بیمارستان میرفتیم، انگار روضه جدیدی در ذهنمان مرور میشد؛ روز اول به ما گفتند مهدی ۹۵ درصد سوخته است. ۹۵ درصد سوختگی کسی که جانت به جانش بسته است، چیز کمی نیست! روز بعد گفتند از پیشانی تا پشت شکستگی دارد. نهایتاً گفتند که پشت سرش کاملاً باز شده و قفسه سینهاش هم شکسته و بدنش پر از ترکش است. همان روز اول وقتی به خانه رفتم، بلافاصله پدر و مادرم به بیمارستان رفتند. بعد از آمدنشان حس میکردم حال آنها حتی از حال من هم بدتر است. به جرئت میتوانم بگویم که پدر و مادرم دامادشان را مثل فرزند خودشان دوست داشتند و برای او بیتابی میکردند. از سؤالهایی که از من درباره جراحات مهدی میپرسیدند، فهمیدم که شاید آنها چیزهایی میدانند که من از آن بیاطلاعم. بعد از یک روز فهمیدم که فرق سر مهدی شکافته شده. مادرم از دکتر پرسیده بود که چرا بالشت زیر سر مهدی خیس است؟ دکتر به مادرم گفته بود: «یک واقعیتی هست که باید در جریان باشید. ضربه شدیدی به سر ایشان وارد شده و فرق سرش شکافته شده...»
در روزهای بعد هم باز به ملاقات شهید رفتیم. ولی هر بار که به بخشی که مهدی آنجا بود میرفتم، به قدری گریه میکردم که ناچار میشدند من را از بخش بیرون کنند. تا یک روز قبل از شهادتش که انگار خدا به واسطه انسی که با قرآن داشتم، یک صبر عجیبی به من عطا کرد.
این صبری که گفتید، چطور به قلب شما آرامش داد؟
قبلش عرض کنم که من در آن چهار روز یا برای ملاقات مهدی به بیمارستان میرفتم یا به خاطر اینکه اصلاً خواب و خوراک نداشتم و حالم خیلی بد بود، مرا به درمانگاه میرساندند و سرم میزدند. روز آخر در حیاط بیمارستان نشسته بودم و قرآنی که با آن کلامالله را حفظ میکردم در دست داشتم. کمی قرآن خواندم. بعد به خدا گفتم: «داغ مهدی هرچه باشد، در برابر مصائب حضرت زینب سلاماللهعلیها در کربلا چیزی نیست. حضرت زینب (س) داغ امام و چندین نفر از خانوادهشان را دیدند. ولی خدایا من مثل خانم حضرت زینب (س) صبور نیستم. اگر به این طاقت و صبر کم من باشد که نمیتوانم تحمل کنم. پس خدایا از خودت کمک میخواهم. اگر قرار است او جانباز شود و من پرستاریاش را بکنم، خودت توان و طاقتش را به من عطا کن و اگر هم قرار است مهدی شهید شود، صبرش را بده.» این حرفها و راز و نیازها با خدا انگار یک آرامش عجیبی به من داد. با دلی آرام و قدمی استوار جمله «السلام علی قلب زینب الصبور» را زمزمه میکردم و از حیاط به اتاق محل بستری مهدی میرفتم.
این بار بالای سر مهدی ایستادم، با او صحبت کردم و قرار و مدارهایی با او بستم. کمی قرآن خواندم و بعد هم از زیر قرآن ردش کردم و مهدی را، دلم را و مسیر کل زندگیام را به خدا سپردم و راضی شدم به همان چیزی که خدا به آن راضی بود.
همان جا از خدا خواستم برای ادامه این راه، حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را به کمکم بفرستد. بالاخره سخت بود در این سن و سال، در اوج خوشبختی و جوانی بخواهم چنین غم سنگینی را به دوش بکشم.
بامداد یکم تیر، دوباره حالم دگرگون شد. حس میکردم که این حال بد برای این است که پشت و پناه زندگیام، مهدی، یا به شهادت رسیده یا اینکه قرار است به زودی شهید شود. قرآنم را برداشتم و در آغوش گرفتم. گفتم: «خدایا تو بگو امشب چه اتفاقی افتاده یا قرار است چه بشود؟»
قرآن را باز کردم. صفحه ۸۹ آمد و اولین آیهای که چشمم به آن خورد، آیه ۶۹ سوره نساء بود: وَمَن یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا. آنجا بود که فهمیدم از این به بعد، شکل بودن همسرم تغییر کرده و بهترین رفیق و یار و یاورم که مورد فضل ویژه خدا قرار گرفته، بهترین رفیق دنیا و آخرتم شده است. همان شب حدود ساعت ۳ (قبل از اذان صبح) روح بلند مهدی پر کشید.
پس صبر را در این مصیبت انتخاب کردید؟
بله، البته من آدمی نبودم که بتوانم در نبود مهدی صبوری کنم. ولی خدا لطف کرد و چنان صبری در وجودم قرار داد که بعد از شنیدن خبر شهادت همسرم، کمک حضرت زهرا و حضرت زینب (سلاماللهعلیهما) را حس میکردم و از اول تا آخر مسیر تشییع را پشت تابوت شهیدم رفتم.
این را هم بگویم که مهدی خیلی محب امام حسن مجتبی علیهالسلام بودند و همیشه دوست داشتند خادمالحسن باشند. هر موقع مراسمی برای امام حسن (ع) گرفته میشد، مهدی با اشتیاق فراوانی در آن محفل خدمت میکرد و هر جایی که میتوانست را مزین به نام ایشان میکرد؛ پروفایلهای فضای مجازی، لباس پاسداری و... همیشه میگفت: «دوست دارم کاری کنم و کمی از غربت آقا امام حسن (ع) کم شود.»
به نظر من عشق مهدی به امام حسن (ع) آنجا خیلی خودش را نشان داد که مثل پدر و مادر امام حسن (ع) به شهادت رسید. یعنی مثل حضرت زهرا سلاماللهعلیها پیکرش سوخت و مثل امیرالمؤمنین امام علی علیهالسلام فرق سرش شکافته شد و در سحرگاه به شهادت رسید.
در همه مراسم مهدی، روضه امام حسن (ع) خوانده شد و مهدی را شهید امامحسنی خطاب میکنند. چه افتخاری بالاتر از اینها برای یک خادم اهلبیت وجود دارد؟
به عنوان کلام آخر باید بگویم که شهدا، افرادی هستند که مثل ما بودند و به واسطه انجام کارهای کوچکی که در کنار هم باعث شد شهیدانه زندگی کنند، خدا به آنها عنایت ویژهای کرده و آنها را با عنوان شهید از دنیا برده است.
شهدا از جمله شهید مهدی سهرابی که قبل از شهادتش هم فردی بسیار مهربان و دلسوز و اهل کمک کردن بود، قطعاً حالا که محدودیت زمانی و مکانی ندارند، دستشان برای کمک بازتر است. اگر دلمان را به آنها گره بزنیم و آنها را واسطه خیر از جانب خدا کنیم، دستگیر ما هستند. چرا که خدا زنده بودن شهدا را تضمین کرده است.

چرا علیبابا بخش بازیهای ویدئویی خود را فروخت؟

اظهارات جدید ترامپ درباره مذاکره و توافق با ایران

فعالان تئاتر در بحران نگرانکنندهای هستند

راغفر: اعلام قیمت بنزین ۸۷ هزار تومانی نوعی فضاسازی برای پذیرش قیمتهای پایینتر است | تصمیماتی که زمینه انفجار اجتماعی ایجاد کنند بسیار پرهزینه است

نمیدانم کجا ایستادهام و چه باید بگویم

