قیمت طلا امروز




 سایت رکنا / ۱۴۰۵/۰۴/۲۵

16 جولای سالروز درگذشت هاینریش بل برنده جایزه نوبل ادبیات / بررسی دوران زندگی و تأثیر جنگ بر آثار او

رکنا: هاینریش بل از نویسندگان مهم نسل پس از جنگ آلمان بود و در شکل‌گیری ادبیات جدید این کشور نقش زیادی داشت.
 16 جولای سالروز درگذشت هاینریش بل برنده جایزه نوبل ادبیات / بررسی دوران زندگی و تأثیر جنگ بر آثار او



۱۵ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  


۲۸ ساعت قبل / سایت خبرفوری

چنگیز شیخلی درگذشت

چنگیز شیخلی که مدتی در بستر بیماری بود، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۵ درگذشت. به او، «پدر غارنوردی و غارشناسی ایران» لقب داده بودند.

چنگیز شیخلی متولد ۱۳۰۶ در شهر مشهد بود، در سال ۱۳۳۱ دیپلم ادبی خود را دریافت کرد و در انجمن فرهنگی ایران و انگلیس به صورت مکاتبه‌ای رشته باستان‌شناسی کمبریج را طی سه سال تحصیل کرد. او از ۱۲ سالگی کوهنوردی را از کوه سنگی مشهد شروع کرد و در مرداد ۱۳۲۴ به قله کلکچال و در خرداد ۱۳۲۶ به قله توچال و سپس به قله دماوند صعود کرد. در مرداد ۱۳۲۶ به عضویت باشگاه «نیرو و راستی»، که یکی از نخستین کلوپ‌های کوهنوردی ایران بود، درآمد.

نخستین حضور چنگیز شیخلی در غار به سال ۱۳۲۲ خورشیدی در منطقه حصار برمی‌گردد که از آن به بعد، به دنیای عجیب زیرِ زمین علاقمند شد. او در سال ۱۳۲۵ هیأت غارنوردی ایران را تأسیس کرد. دیگر اعضای این هیأت سیروس مستوفی و اکبر شفیع‌زاده بودند، در همان سال‌ها از سوی سازمان جغرافیایی کشور و فدراسیون کوهنوردی ایران چند برنامه هم به هیأت غارنوردی واگذار شد و به اتفاق عبدالواحد خنجی برای نقشه‌برداری غارهای منطقه چهارمحال و بختیاری اعزام شدند که نقشه‌هایش چاپ و هم‌اکنون نیز  در سازمان جغرافیایی ارتش موجود است.

‌شیخلی بیش از ۷۰ سال غارنوردی کرد و از پیشکسوتان این عرصه و همچنین از جمله کاشفان غارهای ایران به‌شمار می‌آید. او در این دوران بیش از ۵۰۰ غار را کشف کرد و ۱۶ جلد کتاب دستی در این زمینه نوشت، اما همچنان گمنام بود.

به گفته جواد نظامدوست، غارنورد و غارشناس، «چنگیز شیخلی» که یکی از قدیمی‌های کوهنوردی بود در دهه ۳۰ خورشیدی اختصاصا به غارنوردی پرداخت و نخستین انجمن غارشناسی ایران را تاسیس کرد، بیشتر روی غارهای افقی متمرکز بود و در دهه ۴۰ بسیاری از غارهای ایران را پیمایش کرده بود.


۳۳ ساعت قبل / خبرگزاری دانشجو

علی افشار: کج‌سلیقگی مدیران، سینما و تئاتر را به حاشیه کشانده است/ برخی سلبریتی‌ها در بزنگاه‌های ملی سکوت می‌کنند + فیلم کامل گفت و گو

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، 

برنامه «فولوفوکوس»خبرگزاری دانشجو (SNN TV)، میزبان علی افشار، نویسنده و کارگردان تئاتر و برنامه‌ریز سینما بود. او در این گفت‌وگوی صریح و انتقادی، از آسیب‌های ساختاری سینما و تئاتر، نقش مدیران در افول کیفی آثار، سکوت برخی سلبریتی‌ها در قبال آرمان‌های ملی، و تهدید «سینمای زیرزمینی» سخن گفت.

علی افشار، کارگردان و نویسنده تئاتر، با حضور در برنامه «فولوفوکوس»، ریشه بسیاری از معضلات کنونی سینما و تئاتر را «کج‌فهمی و کج‌سلیقگی مدیران فرهنگی» دانست و نسبت به «بیماری ذائقه» مخاطبان در اثر مدیریت‌های نادرست هشدار داد. او با انتقاد از سکوت برخی سلبریتی‌ها در قبال مسائل ملی و انسانی، تأکید کرد که حمایت از فلسطین و غزه، فراتر از یک برچسب سیاسی، مسئله‌ای انسانی و شرافتمندانه است. افشار همچنین از شکل‌گیری «سینمای زیرزمینی» و نقش جوایز جعلی خارجی در تشویق هنرمندان به سیاه‌نمایی انتقاد کرد.

کج‌سلیقگی مدیران؛ ریشه اصلی افول سینما و تئاتر

علی افشار در ابتدای سخنان خود، با اشاره به رفتار مدیران فرهنگی، گفت که «کج‌فهمی و کج‌سلیقگی» برخی از آن‌ها، بزرگ‌ترین آفت سینما و تئاتر امروز است. او با بیان اینکه مدیران میانی و پایین‌دست معمولاً رفتارهای عجیب‌تری از خود نشان می‌دهند، به یک خاطره از یکی از معاونان وزیر ارشاد اشاره کرد که در جشنواره فجر، بدون هماهنگی روی صندلی ردیف اول نشسته بود و افزود: «برخی مدیران با سخت‌گیری‌های ابلهانه، زمینه را برای شکل‌گیری جریان‌های زیرزمینی فراهم می‌کنند.» افشار با تأکید بر اینکه این مدیران «بازخورد مناسبی» از عملکرد خود ندارند، ابراز امیدواری کرد که انتصابات جدید در وزارت ارشاد، تحولی مثبت ایجاد کند، اما هشدار داد که اگر کج‌سلیقگی ادامه یابد، سینما و تئاتر نابود خواهند شد.

تئاتر در باتلاق بلاگرها و بیماری ذائقه مخاطب

افشار با انتقاد تند از وضعیت تئاتر کشور، گفت که امروز بلاگرهای فضای مجازی روی صحنه تئاتر می‌روند و بازیگران واقعی و پیشکسوتانی چون اکبر عبدی و رضا رویگری به حاشیه رانده شده‌اند. او این وضعیت را حاصل «مدیریت غلط» دانست و افزود: «مدیران با کج‌سلیقگی، ذائقه مردم را بیمار کرده‌اند. طرف نگاه می‌کند می‌گوید این کار هنری درجه‌یک است اما نمی‌فروشد، پس سالن را می‌دهم به کسی که با دو بلاگر هر کاری بکند، حتی لخت شود یا متلک سیاسی بندازد، تا دیده شود.» او تأکید کرد که تئاترهای کمدی امروز صرفاً تکرار ترندهای اینستاگرامی هستند و مخاطبان نیز همانند فضای مجازی به آن‌ها می‌خندند، در حالی که این «بیماری ذائقه» خطرناک است. افشار همچنین از رها شدن پیشکسوتان گلایه کرد و گفت: «وقتی هستند، کسی به آن‌ها بها نمی‌دهد؛ وقتی اتفاقی بیفتد، همه به یادشان می‌افتند.»

سینمای زیرزمینی و دام جوایز جعلی خارجی

یکی از بخش‌های مهم صحبت‌های افشار، هشدار درباره شکل‌گیری «سینمای زیرزمینی» بود. او با اشاره به فیلم‌هایی که بدون مجوز ساخته شده و در یوتیوب اکران می‌شوند، گفت که پشت این جریان، دست‌هایی هستند که با جوایز ساختگی و جشنواره‌های نامعتبر، هنرمندان را به سیاه‌نمایی از کشور تشویق می‌کنند. افشار توضیح داد: «یوتیوب شوخی‌ترین قسمت ماجراست. آن‌ها برایت دست می‌زنند، جایزه می‌گذارند و اسم و رسمت را درمی‌آورند، به شرطی که خط قرمزها را رد کنی، حجاب را کنار بگذاری و خواننده زن وارد فیلمت کنی.» او افزود که برخی جشنواره‌ها با دبیرخانه‌هایی در «پارکینگ خانه‌ها»، به هنرمندان خط‌شکن جایزه می‌دهند و متأسفانه خبرگزاری‌های داخلی نیز بدون تحقیق، این اخبار را پوشش می‌دهند. افشار این جریان را «تهدیدی جدی» برای اصالت سینمای ایران دانست.

سکوت سلبریتی‌ها؛ ترس از قضاوت یا لجاجت برای دیده شدن؟

افشار با انتقاد از فاصله‌گذاری برخی هنرمندان از آرمان‌های ملی، گفت که در شرایط جنگ و بحران، برخی سلبریتی‌ها از ابراز موضع درباره مسائل کشور خودداری می‌کنند. او این رفتار را ناشی از «ترس از قضاوت شدن» یا «لجاجت برای دیده شدن از طریق مخالفت با نظام» دانست و تأکید کرد: «تصور کن وسط جنگی هستی که داغ فرزند و پدر دیده‌ای. رهبر انقلاب و شهید خامنه‌ای به فکر هنرمندان هستند، اما برخی هنرمندان توجهی نمی‌کنند.» او با اشاره به اینکه این رفتار، «لطمه بزرگی به سینما و تئاتر» زده است، افزود: «نسل جدید هنرمندان در این شرایط پرورش یافته‌اند و خروجی آن‌ها مشخص نیست.»

  غزه، میناب و انسانیت؛ فراتر از برچسب‌های سیاسی

 

علی افشار در پاسخ به سؤالی درباره حمایت از غزه و فلسطین، این موضوع را فراتر از یک برچسب سیاسی یا حکومتی دانست و آن را «مسئله‌ای انسانی و شرافتمندانه» توصیف کرد. او گفت: «حمایت از فلسطین مال امروز نیست؛ حمایت از مظلوم است. حتی یک یهودی در کشور خودمان از حادثه میناب ناراحت شد، چون مسئله انسانیت است.» افشار با اشاره به فحش‌های فضای مجازی به افرادی مانند نوید محمدزاده پس از اظهاراتش درباره غزه، گفت که برخی گروه‌ها با برچسب‌زنی، فضای گفت‌وگو را مسموم می‌کنند. او در پایان، با نقل خاطره‌ای از سردار شهید قاسم سلیمانی که به او گفته بود «بمونید بنویسید، خوب و بدمان را با هم بنویسیم»، و همچنین جمله‌ای از ابراهیم حاتمی‌کیا درباره «تکبیر دومیه»، ابراز امیدواری کرد که روزگاری کشور «آنچه را که شایسته آن است، ببیند» و تأکید کرد که اگر حاج‌قاسم زنده بود، کسی جرئت تکرار برخی وقایع را نداشت.




 تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟
۱۷ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟

در روزهای پایانی این هفته که مصادف با شهادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام و آغاز امامت حضرت ولیعصر (عج) است، «انتظار»، «پروژه ۷۴۹»، «سقوط در یخ»، «۸۸»، «تحقیقات جنایی پنجشنبه ها»، «ماموریت مادر دختری»، «بازی سرنوشت»، «دیپلو داینا»، «فرمانروای آب»، «گوتیا» و «مورو در برابر سولو» فیلم های جدیدی هستند که از شبکه‌های سیما پخش می‌شوند.

 عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا
۱۸ ساعت قبل / سایت صبانیوز

عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا

پگاه زارعی/ صبا، پس از ۱۴ سال دوری از قاب تلویزیون، سیدمحمد سادات اخوی امسال با برنامه «چهارگاه» به آنتن شبکه چهار سیما بازگشت و این بازگشت، با میزبانی برنامه «دچار» در شبکه نسیم ادامه یافت؛ برنامه‌ای که کوشیده از زاویه‌های ادبی، هنری و تاریخی به واقعه عاشورا نگاه کند. سیدمحمد سادات اخوی در این

 دزدی هنری در سالزبورگ
۹ ساعت قبل / خبرگزاری همشهری‌آنلاین

دزدی هنری در سالزبورگ

نمایش بزرگداشت دویست وهفتادمین سالگرد تولد ولفگانگ آمادئوس موتزارت در شهر زادگاهش، سالزبورگ با یک سرقت گسترده به‌طور جدی خراب شد.

 ناگفته‌های مهم افشین علا از گلایه‌هایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم
۱۱ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

ناگفته‌های مهم افشین علا از گلایه‌هایش در فتنه 88 و برخورد امام شهید - تسنیم

افشین علا شاعر برجسته کشور ناگفته‌های بسیار مهمی از گلایه‌هایش در فتنه 88 و نوع برخورد امام شهید را بیان کرد.

 عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم
۵ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

گزارش تسنیم از بیست و چهارمین یادواره 23 شهید روستای پیل نور.

 کنایه تند و تیز نورا هاشمی به ترانه و شاکی پژمان
۲۱ دقیقه قبل / سایت تابناک

کنایه تند و تیز نورا هاشمی به ترانه و شاکی پژمان

استوری نورا هاشمی فرزند مهدی هاشمی و گلاب آدینه، در نکوهش ملیکا پارسادوست، شاکی پرونده پژمان جمشیدی در ساعات اخیر مورد توجه قرار گرفته است.