
به گزارش سلامت نیوز به نقل از اعتماد، مردم شرق دور میگفتند « پروانه، تجسم روح انسان است.» مردم کنار رودبزرگ، خود را از تبار پروانهها میدانستند، مردم غرب دور میگفتند « پروانه، نماد تولد دوباره است. »
آفتاب تابید بر قطره شبنم که بر بالهای پولکی پروانهها افتاده بود. پروانهها بال زدند. انگار، صدها تکه شیشه سرخ و آبی و سبز و نارنجی و نیلی و سیاه و کبود و عنابی و لاجوردی کنار هم رقصیدند .
مرد گفت، « پروانهها، نقاشیهای زنده این جهانند»...
انتهای سالن عمومی مترو، یک میز دراز گذاشته بودند. چند تابلوی نقاشی روی میز بود، چند لباس زنانه، چند شمع، چند مدال ورزشی. پشت میز، دختران و پسران « پروانهای » نشسته بودند؛ ندا و فائزه و فیروزه، طاها و ابوالفضل. نمایشگاه دستسازهای پروانهایها بود. مردم که با قدمهای تند میرفتند و میآمدند، از دور چیزی نمیدیدند. اگر جلوتر میآمدند، صورتهای تکیده و هیکل لاغر پروانهایها را میدیدند، اگر باز هم جلوتر میآمدند، تابلوهای نقاشی و لباسهای زنانه و شمعها و مدالها را میدیدند. خیلی جلوتر، در یک قدمی میز دراز، صدای خیلی ضعیف سنتور را میشنیدند. ابوالفضل سنتور میزد، دستهای ابوالفضل، مثل دست ما نبود. انگار پوستش را کنده بودند. روی مچ، پینههای زخم کهنه داشت. انگشتانش، باریکههای استخوانی و کوتاهتر از اندازه طبیعی بود بدون بند و ناخن. قد مچ تا سرِ بلندترین انگشت، به اندازه دست یک بچه 10ساله بود. ابوالفضل، با جثهای ترد و کوچک، رشد نکرده و شکننده، دستهایش را ضعیف و کمتوان، با زحمت بالا و پایین میبرد و مضرابها را بین باریکههای استخوانی کوتاه و ضخیمی که قرار بود شست و سبابه و میانی باشد، نگه داشته بود و به سیمهای سنتور میکوبید و صدایی ضعیف، خیلی ضعیف، از جعبه ساز بیرون میزد. این، اوج قدرت ابوالفضل بود. اوج مهارتش در جنگ با رنجی که تمام بدنش را تسخیر کرده بود. بیماران پروانهای، همین طوری زنده میمانند، در نبردی مدام با این خوره پوستخوار که سلاحش، همین زخمی است که به تن پروانهایها میاندازد. هر جا که پوست دارد، میدان نفسکشی خوره پوست خوار است، از چشم و قرنیه چشم تا لثه و بافت زبان و گلو تا بازوها و کشاله ران و ساق و کف پا ...
در ایران حدود 1350 بیمار پروانهای شناسایی شدهاند. …










