
جوان آنلاین: استقبال مخاطبان و فروش قابل قبول «زندهشور» نشان میدهد نام کاظم دانشی هنوز برای علاقهمندان سینمای اجتماعی و جنایی اعتبار دارد. فیلمسازی که در مدت کوتاهی خودش را به یکی از چهرههای قابل اعتنای ژانر جنایی ایران تبدیل کرد، اینبار در «زندهشور» گامی رو به جلو برنمیدارد.
کاظم دانشی در کمتر از چند سال، مسیری را طی کرد که بسیاری از فیلمسازان سالها برای رسیدن به آن تلاش میکنند. «علفزار» ظهور فیلمسازی بود که نشان داد قواعد ژانر جنایی و دادگاهی را میشناسد و میتواند از دل پروندههای قضایی، درامی پرکشش و نفسگیر خلق کند. در «بیبدن» نیز به عنوان نویسنده ثابت کرد ریتم، تعلیق و روایت را میشناسد.
شکست در آزمون زندهشور.
اما چه اتفاقی افتاده است که همین فیلمساز در «زندهشور» دیگر نمیتواند همان مسیر رو به رشد را ادامه دهد؟
بزرگترین مشکل «زندهشور» ناتوانی آن در روایت داستان است. فیلم نزدیک به دو ساعت زمان دارد، اما حتی با این فرصت طولانی نیز نمیتواند قصه خود را به شکلی روان و منسجم پیش ببرد. فیلم از میانه راه، اعتمادش را به داستان از دست میدهد و به جای آن، احساسات را جایگزین روایت میکند. نتیجه این انتخاب، اثری است که به جای آنکه مخاطب را با پیشرفت درام درگیر کند، مدام تلاش میکند با برانگیختن احساسات او، کمبودهای روایی خود را پنهان کند.
این همان تفاوت اساسی میان داستان گفتن و تولید احساس در فیلم است. تفاوتی که نظریهپردازان بزرگ سینما سالها بر آن تأکید کردهاند. بزرگترین منتقدان و فیلمنامهنویسان عقیده داشتند داستان ستون فقرات فیلمنامه است و اگر این ستون وجود نداشته باشد، هیچ شخصیت، دیالوگ یا فضاسازی نمیتواند فیلم را سرپا نگه دارد. رابرت مککی در کتاب معروف «داستان» تأکید کرده احساس واقعی از دل کنشهای داستانی بیرون میآید، نه از تحمیل مستقیم احساس به مخاطب. به بیان دیگر، تماشاگر باید در نتیجه روایت دچار تأثر شود، نه اینکه فیلمساز مدام از او بخواهد احساساتی شود.
«زندهشور» دقیقاً در همین دام گرفتار میشود. بخش قابل توجهی از زمان فیلم صرف گریه، شیون و سوگواری خانواده مقتول و خانواده قاتل میشود. این صحنهها در نگاه اول شاید تأثیرگذار به نظر برسند، اما وقتی بارها تکرار میشوند، دیگر نه احساسی تولید …





