کار هنوز تمام نشده بود. کناری ایستاد و عرقی را که روی پیشانی اش نشسته بود پاک کرد. نگاهش را انداخت روی نقش و نگار قالی ها. انگار که میان گلستان ایستاده بود. گلستانی از نور و رنگ و سایه. پرتوی نور از لابه لای ابرها، روی قالیهای پهن شده بر زمین میافتاد و بازی نور و سایه ها، به رنگها جلوه تازهای میبخشید. کیف میکرد. بچههایی را میدید که کمی دورتر، روی قالیها دنبال هم میدوند و بازیگوشی میکنند. زن و شوهر جوانی را تماشا میکرد که رحلی را گذاشتهاند وسط یک قالی و هر دو سر به روی آن خم کرده و قرآن میخوانند. کمی آن طرفتر پیرزنی را دید که خسته از یک پیاده روی طولانی، روی یک قالی نشسته است و تسبیحش را میچرخاند.
یاد حرف حاج آقا ترابی افتاد که میگفت: آدم توی دشت و دمن که میره باید حواسش باشه که پاشو روی شاخ و برگ گلها نذاره، اما گلهایی که روی این قالی هاست فقط زیر پای زائران حرم جون میگیرن و زنده میشن. خودتم دیدی که وقتی میّتی رو میارن توی حرم، گرد و غبار همین قالیها رو روی کفنش میتکونن. همون گردوغباری که از پای زائران حرم، روی این گلها نشسته و متبرکشون کرده. …













