یاد حرف حاج آقا ترابی افتاد که میگفت: آدم توی دشت و دمن که میره باید حواسش باشه که پاشو روی شاخ و برگ گلها نذاره، اما گلهایی که روی این قالی هاست فقط زیر پای زائران حرم جون میگیرن و زنده میشن. خودتم دیدی که وقتی میّتی رو میارن توی حرم، گرد و غبار همین قالیها رو روی کفنش میتکونن. همون گردوغباری که از پای زائران حرم، روی این گلها نشسته و متبرکشون کرده.
در ادامه حتما بخوانید انگار مشهد، کربلایی دیگر است
دوباره به دوروبرش نگاه کرد. کبوتر سفیدی بین آدمهایی که روی قالیها نشسته بودند آهسته قدم میزد. کسی کاری به کارش نداشت. انگار که هیچ ترسی از گرفتار شدن توی دلش نبود. شاید که این گلستان را، امنتر از آسمان میدید. شاید که این زمین را، آشناتر از آن بالاها میشناخت. شاید که امنترین جای دنیا را، همین جا میدانست. یاد حرفهای مادرش، بی بی ربابه افتاد که هروقت دلش میگرفت، میگفت: دلُم مِخه نِنِه جان بُرُم یَک گوشِه صحنِ حرم امام رضاجانُم، رو یَکی از همو قالیاش بیشینُم زیارت امین ا... بُخوانُم به نیابت آقاجانت، به نیابت خدابیامرز داداشت، به نیابت همه اموات، همو یَک تیکه جا رِ با دنیایم عوض نَکُنُم. دو ریکَت نِماز زیارت که آدم اونجِه مُخوانه دلش سُبُک مِرِه. هرچی قیل و قاله تویای عالم، از یادش مِرِه. دِگهِ چی مِخِه آدم از خدا نِنِه جان؟
آخرین قالی را که روی زمین انداخت و آن را پهن کرد، روی همان قالی نشست و نفسی تازه کرد. گلستانی از قالیهای پهن شده، زیر پاهای زائران میدرخشید. دلتنگ شد. زیارت نامهای را برداشت و چند لحظه تأمل کرد. هنوز تا نماز جماعت وقت باقی بود و صحن، شلوغ نشده بود. بغضش را فرو خورد و زیر لب آهسته زمزمه کرد: زیارت امین ا... را میخوانم به نیابت از مرحومه مادرم و همه اموات، قربه الی ا.
در ادامه حتما بخوانید مثل کبوتری که به آشیانه بازگشته است









