قیمت طلا امروز




 سایت آوش / ۱۴۰۵/۰۵/۰۴

مرثیه ای برای یک نابغه از دست رفته/ اکبر عبدی از شخصیت سازی تا تیپ فروشی!

تحریریه آوش/ سال‌های پایانی کارنامه او می‌توانند محل نقد باشند و بسیاری از فیلم‌های متأخرش احتمالاً در تاریخ سینما باقی نخواهند ماند. اما آثار ضعیف نمی‌توانند شخصیت‌های بزرگ را پاک کنند. غلامرضا، مکوندی، عباس خاکپور و آن بازیگر سرگردان «هنرپیشه» همچنان زنده‌اند
 مرثیه ای برای یک نابغه از دست رفته/ اکبر عبدی از شخصیت سازی تا تیپ فروشی!

صبح یکشنبه چهارم مرداد، مقابل تالار وحدت، مردمی ایستاده بودند که اکبر عبدی برای هر نسلشان چهره‌ای متفاوت داشت؛ برای گروهی همان جوان بازیگوش و همیشه دیررسیده «باز مدرسه‌ام دیر شد» بود، برای نسلی دیگر غلامرضای معصوم و شکننده «مادر»، برای عده‌ای استوار مکوندی در «ای ایران»، برای بسیاری عباس خاکپور «آدم‌برفی» و برای مخاطبان سال‌های بعد، بازیگری که حتی از میان انبوه فیلم‌های کم‌رمق و کمدی‌های مصرفی نیز گاه می‌توانست لحظه‌ای ناب بیرون بکشد. 

پیکر او صبح چهارم مرداد از پهنه رودکی و مقابل تالار وحدت تشییع و برای خاک‌سپاری به قطعه هنرمندان بدرقه شد. اکبر عبدی شامگاه جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵، در ۶۶ سالگی و پس از ماه‌ها درگیری با بیماری قلبی درگذشت. برخی گزارش‌ها محل مرگ را بیمارستان و علت نهایی را ایست قلبی اعلام کردند و در روایتی دیگر، مرگ او در منزل بر اثر عوارض بیماری قلبی عنوان شد. او در اردیبهشت همان سال بر اثر سکته قلبی بستری شده و پس از حدود سه هفته درمان از بیمارستان مرخص شده بود.

اکنون که آخرین بدرقه انجام شده، پرسش فقط این نیست که اکبر عبدی در چند فیلم و سریال بازی کرد یا چند نسل را خنداند. پرسش مهم‌تر این است که سینمای ایران با یکی از نادرترین استعدادهای غریزی خود چه کرد؛ بازیگری که روزگاری علی حاتمی، ناصر تقوایی، داریوش مهرجویی و محسن مخملباف برای توانایی‌هایش شخصیت می‌نوشتند، اما در سال‌های پایانی زندگی غالباً به فیلم‌هایی پناه برد که نه در اندازه او بودند و نه چیزی به میراثش اضافه کردند. 

 

پسری که همیشه دیر می‌رسید

اکبر عبدی آقاباقر، چهارم شهریور ۱۳۳۹ در محله نازی‌آباد تهران به دنیا آمد. از هنرجویان مدرسه هنر و ادبیات صداوسیما بود و فعالیتش را در پایان دهه ۱۳۵۰ و آغاز دهه ۱۳۶۰ از تلویزیون شروع کرد. «محله برو بیا»، «محله بهداشت» و «مثل‌آباد» مقدمات شهرتش را فراهم کردند، اما «باز مدرسه‌ام دیر شد» در سال ۱۳۶۲ بود که چهره او را به حافظه عمومی سپرد؛ جوانی بیش از بیست‌ساله که با تسلط بر بدن، صدا و حالات صورت، دانش‌آمندی بازیگوش و کم‌سن‌تر از خودش را باورپذیر می‌کرد. 

از همان ابتدا، یکی از رازهای عبدی آشکار بود: او برای بازی‌کردن منتظر دیالوگ نمی‌ماند. پیش از آنکه حرف بزند، بدنش نقش را معرفی می‌کرد؛ نحوه راه‌رفتن، افتادن شانه‌ها، جمع‌شدن گردن، گردش چشم‌ها، مکث پیش از پاسخ و حتی شیوه نفس‌کشیدن. صورت گرد و انعطاف‌پذیرش نیز به‌جای آنکه محدودیت باشد، به بوم نقاشی بازیگری تبدیل شد. می‌توانست هم‌زمان کودک، پیرمرد، آدم ساده‌دل، مرد قلدر، زن میانسال، نظامی خشک، روشنفکر درمانده یا انسانی زخم‌خورده باشد، بی‌آنکه فقط به تغییر گریم وابسته بماند. 

او برخلاف بسیاری از کمدین‌ها، صرفاً «شوخی اجرا نمی‌کرد». شخصیت می‌ساخت. خنده در بازی عبدی غالباً از تضاد میان ظاهر و باطن آدم‌ها به وجود می‌آمد؛ مردی که می‌خواست مقتدر باشد اما از درون ترسیده بود، آدمی که ساده به نظر می‌رسید اما حقیقتی را بهتر از دیگران می‌فهمید، یا شخصیتی که در مرز خنده و اندوه ایستاده بود. به همین دلیل، عبدی می‌توانست در یک لحظه تماشاگر را بخنداند و چند ثانیه بعد همان خنده را در گلویش متوقف کند.

ورود او به سینما در میانه دهه ۱۳۶۰ اتفاق افتاد، اما «اجاره‌نشین‌ها» ی داریوش مهرجویی بود که نشان داد استعداد محبوب تلویزیون می‌تواند در سینمای حرفه‌ای نیز دوام بیاورد. موفقیت او در این فیلم فقط نتیجه بذله‌گویی نبود؛ عبدی بخشی از یک ارکستر شلوغ و پرریتم بود و می‌دانست کجا جلو بیاید و کجا میدان را به بازیگر مقابل بسپارد. این توانایی در بازی گروهی، بعدها یکی از خصوصیات مهم کارنامه او شد. 

علی حاتمی و کشف معصومیت پنهان

اگر تلویزیون اکبر عبدی را به مردم معرفی کرد و مهرجویی او را وارد سینمای جدی کرد، علی حاتمی وجه دیگری از استعدادش را کشف کرد؛ اندوهی کودکانه که پشت چهره کمدی او پنهان مانده بود. 

در «مادر»، عبدی نقش غلامرضا، کوچک‌ترین فرزند خانواده را بازی کرد؛ شخصیتی دارای ناتوانی ذهنی که ممکن بود با اندکی اغراق به تقلیدی آزاردهنده یا ابزاری برای ترحم تبدیل شود. اما عبدی نقش را نه بر پایه نمایش «تفاوت»، بلکه بر اساس نیاز عمیق او به عشق و امنیت ساخت. غلامرضا در بازی او مجموعه‌ای از اداها نبود؛ کودکی بود که در بدن مردی بزرگ باقی مانده، از طردشدن می‌ترسد و هنوز خانه و مادر را تنها پناه جهان می‌داند. 

ظرافت نقش در این بود که عبدی از تماشاگر طلب ترحم نمی‌کرد. او با لحن، نگاه، نحوه نشستن و واکنش‌های ناگهانی شخصیت، معصومیت غلامرضا را از درون آشکار می‌کرد. بازی او هم خنده داشت، هم اضطراب و هم زخمی قدیمی. صحنه‌های غلامرضا در کنار مادر، بخشی از جان عاطفی فیلم شد و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد جشنواره فجر را برای عبدی به همراه آورد. این نخستین سیمرغ او بود؛ جایزه‌ای که ثابت کرد بازیگر محبوب کمدی می‌تواند یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های دراماتیک سینمای ایران را خلق کند. 

حاتمی بار دیگر در «دلشدگان» به سراغ او رفت. این بار عبدی در جهانی آراسته، تاریخی و آکنده از موسیقی قرار گرفت؛ جهانی که بازی در آن نیازمند مهار انرژی و سازگارشدن با زبان و ریتم خاص فیلمساز بود. حضور او در «دلشدگان» شاید به اندازه غلامرضای «مادر» در حافظه عمومی تثبیت نشده باشد، اما نشان می‌داد عبدی می‌تواند از بازی پرتحرک و بیرونی فاصله بگیرد و خود را با میزانسن شاعرانه حاتمی هماهنگ کند. 

نبوغ علی حاتمی در انتخاب عبدی این بود که در پس توانایی او برای خنداندن، ظرفیت عمیق سوگواری را دید. غلامرضای «مادر» هنوز هم مهم‌ترین شاهد این ادعاست که اکبر عبدی اساساً کمدین نبود؛ بازیگری کامل بود که کمدی فقط یکی از قلمروهایش محسوب می‌شد. 

استوار مکوندی؛ خنده به هیبت قدرت

ناصر تقوایی در «ای ایران» از وجه دیگری از عبدی استفاده کرد. استوار مکوندی، مأمور نظامی متوهم و مستبد فیلم، یکی از ماندگارترین نمونه‌های هجو قدرت در سینمای ایران است. او می‌خواهد همه‌چیز تحت فرمانش باشد؛ از نظم خیابان و مدرسه تا رفتار مردم. اما هرچه بیشتر برای نمایش اقتدار تلاش می‌کند، مضحک‌تر و ناتوان‌تر به نظر می‌رسد. 

عبدی این نقش را با ترکیبی از صدای تحکم‌آمیز، قامت ساختگی، حرکت‌های نظامی و ترسی پنهان اجرا کرد. مکوندی برای خنده‌دارشدن نیازی به شوخی‌های پی‌درپی نداشت؛ خودِ جدیت افراطی او خنده‌آور بود. بازیگر به‌خوبی می‌فهمید که هجو زمانی اثرگذارتر است که شخصیت از مضحک‌بودن خود بی‌خبر باشد. مکوندی واقعاً خود را قدرتمند می‌دانست و همین باور، کمدی نقش را می‌ساخت. در «ای ایران»، عبدی فقط یک شخصیت کمیک خلق نکرد؛ تصویری از قدرت کوچک و محلی ساخت که برای پوشاندن ضعفش به یونیفرم، فریاد و تحقیر دیگران متوسل می‌شود. این نقش نشان داد که بدن کمدی عبدی می‌تواند حامل معنای سیاسی باشد. او در همکاری با تقوایی، خنده را از سطح سرگرمی به ابزار افشای استبداد روزمره رساند. 

«ای ایران» در سال‌های نخست نمایش با مسیر ساده و بی‌حاشیه‌ای مواجه نشد و اکران و دیده‌شدن آن به اندازه ارزش هنری‌اش گسترده نبود. سرنوشت این فیلم، مانند چند اثر مهم دیگر عبدی، یادآور دوره‌ای است که برخی از بهترین بازی‌های او در آثاری قرار گرفتند که با محدودیت، تأخیر یا مناقشه روبه‌رو شدند. 

مخملباف و بازیگر در نقش خودش

همکاری اکبر عبدی با محسن مخملباف یکی از مهم‌ترین فصل‌های کارنامه اوست، زیرا مخملباف نه فقط از توان تغییر چهره‌اش، بلکه از موقعیت واقعی او به‌عنوان یک ستاره محبوب استفاده کرد. 

در «ناصرالدین‌شاه آکتور سینما»، عبدی بخشی از بازی تاریخی و فرامتنی فیلم با سینمای ایران شد؛ فیلمی که تاریخ، قدرت، عشق و تصویر را درهم می‌آمیخت و حضور عبدی در آن پلی میان سینمای عامه‌پسند و تجربه‌گرایی مخملباف بود. «ناصرالدین‌شاه آکتور سینما» در سال ۱۳۷۰ ساخته شد و همچنان یکی از تجربه‌های متفاوت سینمای ایران در بازخوانی تاریخ خود سینما به شمار می‌آید. 

اما نقطه اوج این همکاری «هنرپیشه» بود؛ فیلمی که در آن مرز میان اکبر عبدی واقعی و شخصیت سینمایی‌اش عمداً مخدوش می‌شد. او نقش بازیگری مشهور را ایفا می‌کرد که در اوج محبوبیت، زندگی شخصی و روانی‌اش از تعادل خارج شده است. مخملباف از شهرت، بدن، زندگی خانوادگی و تصویر عمومی عبدی استفاده کرد تا درباره بهای ستاره‌شدن و فاصله میان خنده روی پرده و رنج پشت آن حرف بزند. 

عبدی در «هنرپیشه» ناچار بود نسخه‌ای از خودش را بازی کند، اما نه به شکل یک حضور مستند یا زندگینامه‌ای ساده. او باید هم‌زمان خود را نشان می‌داد و از خود فاصله می‌گرفت. کمدی فیلم از زندگی خصوصی، درماندگی، شهرت و مناسبات سینما می‌آمد؛ اما زیر این خنده، تنهایی بازیگری قرار داشت که مردم او را برای شادکردن می‌خواستند و کمتر کسی می‌پرسید خودش چگونه زندگی می‌کند. 

به یک معنا، «هنرپیشه» پیشاپیش سرنوشت بعدی اکبر عبدی را روایت کرد: بازیگری که به‌دلیل محبوبیت عظیمش دائماً کار می‌کند، اما کیفیت کارها لزوماً با اندازه استعدادش متناسب نیست. ستاره‌ای که بازار از او تصویر آشنایش را می‌خواهد، نه خطرکردن و خلق‌کردن را. 

 شخصیت‌هایی که از قالب بیرون زدند

فهرست نقش‌های ماندگار عبدی به همکاری با سه کارگردان بزرگ محدود نمی‌شود. او در «دزد عروسک‌ها» شخصیتی هراس‌انگیز و کمیک ساخت و در «سفر جادویی» با جابه‌جایی میان سنین و موقعیت‌های متفاوت، توانایی‌اش را در بازی بدنی نشان داد. در «روز فرشته»، «آقای شانس»، «تحفه هند» و «نان و عشق و موتور ۱۰۰۰»، صورت‌های متفاوتی از کمدی مردمی را تجربه کرد. در «اجاره‌نشین‌ها» جزئی از یکی از مهم‌ترین گروه‌های بازیگری سینمای پس از انقلاب بود و در «خوابم می‌آد» با بازی در نقش مادر سالخورده، بار دیگر توانایی خود در عبور از جنسیت و سن را به نمایش گذاشت. برای همین نقش، ۲۲ سال پس از سیمرغ «مادر»، دومین سیمرغ مکمل مرد را دریافت کرد. عبدی هنگام دریافت جایزه با طنزی تلخ گفت جایزه‌ای که در پیری برسد، چیزی شبیه «زنگوله پای تابوت» است. 

بااین‌حال، مشهورترین آزمون تغییر چهره او «آدم‌برفی» بود. عباس خاکپور، مرد ایرانی سرگردان در ترکیه، برای رسیدن به آمریکا ناچار می‌شود خود را به شکل زن درآورد و با مردی آمریکایی ازدواج کند. خطر بزرگ آن بود که شخصیت زنانه عبدی به مجموعه‌ای از حرکات اغراق‌آمیز و شوخی‌های سطحی تقلیل یابد؛ اما او میان ظاهر ساختگی، هویت مردانه، ترس مهاجر و عاطفه‌ای که به‌تدریج شکل می‌گیرد تعادل برقرار کرد. 

اجرای او فقط «زن‌پوشی» نبود. عبدی دو نقش را هم‌زمان حمل می‌کرد: عباس خاکپوری که زیر لباس و آرایش پنهان شده بود و زنی جعلی که باید در جهان فیلم قابل‌باور باقی می‌ماند. تماشاگر هرگز به‌طور کامل مرد زیر لباس را فراموش نمی‌کرد، اما شخصیت ظاهری نیز از هم نمی‌پاشید. این دوگانگی، بازی او را به یکی از دشوارترین و مشهورترین اجراهای کمدی سینمای ایران تبدیل کرد. 

 

سانسور «آدم‌برفی»؛ هراس از یک لباس

«آدم‌برفی» در سال ۱۳۷۳ ساخته شد، اما حدود سه سال در توقیف ماند. مهم‌ترین بهانه مخالفان، حضور اکبر عبدی در پوشش زنانه بود؛ موضوعی که فیلم را در مرکز مناقشه‌ای فرهنگی و سیاسی قرار داد. نمایش‌های محدود فیلم با استقبال منتقدان از بازی عبدی همراه بود، اما فشارهای بیرونی مانع اکران عمومی شد. سرانجام فیلم از توقیف خارج شد و پس از نمایش عمومی به یکی از آثار پرفروش دوران خود تبدیل شد. 

ماجرای «آدم‌برفی» فقط توقیف یک فیلم نبود؛ نشانه‌ای از برخورد سیاست فرهنگی با قابلیت دگرگون‌شدن بازیگر بود. هنر عبدی دقیقاً بر عبور از مرزهای ظاهری استوار بود: مرد به زن، جوان به پیر، فرد سالم به انسانی متفاوت و کمدین به بازیگر تراژیک تبدیل می‌شد. اما همان چیزی که جوهر بازیگری او بود، در این فیلم به مسئله سانسور بدل شد. 

تناقض ماجرا در این بود که فیلمی درباره مهاجرت، بحران هویت و رؤیای رفتن، زیر سایه ظاهر زنانه شخصیت اصلی قرار گرفت. بحث درباره معنای فیلم عقب نشست و هیاهو بر سر پوشش بازیگر پیش آمد. در نهایت، زمان به سود فیلم و بازی عبدی عمل کرد؛ «آدم‌برفی» ماند و بخش عمده اعتراض‌های زمان تولیدش به حاشیه تاریخ رفت.

برخی دیگر از آثار مهم کارنامه او نیز با دشواری در نمایش یا فضای پرتنش فرهنگی روبه‌رو شدند. از این منظر، عبدی در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ هم‌زمان بازیگر محبوب مردم و چهره‌ای حاضر در فیلم‌های مسئله‌دار بود؛ بازیگری که می‌توانست در تلویزیون کودکان را بخنداند و کمی بعد در اثری ظاهر شود که مدیران فرهنگی درباره نمایش آن تردید داشتند. 

بازیگری میان شهرت و حاشیه

محبوبیت بی‌سابقه عبدی به‌تدریج حاشیه‌هایی نیز به همراه آورد. سخنان بی‌پرده، مواضع سیاسی متغیر، شوخی‌هایی که گاه واکنش‌برانگیز می‌شد و حضور فراوان در رسانه‌ها بخشی از تصویر عمومی سال‌های بعد او را ساخت. در مقاطعی، خبرهایی درباره اختلاف بر سر دستمزد، کم‌کاری یا محدودیت فعالیتش منتشر شد. اما هیچ‌یک از این حاشیه‌ها به اندازه انتخاب‌های حرفه‌ای دو دهه پایانی به اعتبار کارنامه‌اش آسیب نزد. 

در سال‌های نخست، نام کارگردانانی چون مهرجویی، حاتمی، تقوایی، مخملباف، داوود میرباقری، محمدرضا هنرمند و ابوالحسن داوودی کنار نام او قرار داشت. این فیلمسازان از عبدی «بازی» نمی‌خواستند؛ از او شخصیت می‌خواستند. نقش‌ها ساختمان دراماتیک داشتند و بازیگر باید جزئی از جهان فیلم می‌شد. 

اما به‌تدریج نسبت معکوسی میان تعداد آثار و کیفیت آن‌ها شکل گرفت. بخش بزرگی از فیلم‌های متأخر، نه برای کشف قابلیت تازه‌ای در او، بلکه برای استفاده از نام، چهره، گریم و محبوبیتش ساخته می‌شدند. گاهی کافی بود عبدی لباس متفاوتی بپوشد، لهجه‌ای اجرا کند یا در نقشی خلاف جنسیت و سن خود ظاهر شود تا تبلیغات فیلم شکل بگیرد. آنچه زمانی ابزار یک شخصیت‌پردازی پیچیده بود، به جاذبه تبلیغاتی تبدیل شد. 

 

چرا کارنامه یک نابغه فرسوده شد؟ 

افول کارنامه اکبر عبدی را نمی‌توان فقط به انتخاب‌های شخصی او نسبت داد. تغییر ساختار سینمای ایران نیز نقش مهمی داشت. نسلی از کارگردانانی که برای بازیگر شخصیت‌های چندلایه می‌نوشتند، کم‌کار، خاموش یا از جریان اصلی دور شدند. سینمای کمدی نیز بیش از گذشته به فروش سریع، شوخی‌های کلامی، تیپ‌های تکراری و استفاده از چهره‌های شناخته‌شده وابسته شد. 

عبدی نیز بسیار پرکار بود و ظاهراً کمتر می‌توانست یا می‌خواست منتظر نقش ایده‌آل بماند. مشکلات جسمانی، هزینه‌های زندگی، نیاز به استمرار کار و مناسبات تولید، بازیگری را که زمانی می‌توانست میان پیشنهادهای بزرگ انتخاب کند، به حضور در آثاری سوق داد که تنها سرمایه‌شان شهرت او بود. 

همکاری‌هایش با مسعود ده‌نمکی در مجموعه «اخراجی‌ها» و «رسوایی» او را بار دیگر به فروش گسترده و تماشاگر انبوه رساند، اما هم‌زمان تصویر تازه‌ای از عبدی ساخت که با بازیگر تجربه‌گرای «مادر»، «ای ایران» و «هنرپیشه» فاصله داشت. البته حتی در این آثار نیز مهارت حرفه‌ای او قابل انکار نبود؛ مشکل، سطح توقعی بود که کارنامه درخشان گذشته ایجاد کرده بود. از بازیگری که غلامرضا، مکوندی و عباس خاکپور را ساخته بود، نمی‌شد به چند شوخی و تغییر گریم رضایت داد. 

استثناهایی مانند «خوابم می‌آد» نشان دادند که استعداد او از میان نرفته است. کافی بود نقشی مناسب، کارگردانی مسلط و موقعیتی دقیق در اختیارش قرار گیرد تا دوباره بدرخشد. مسئله، فرسودگی استعداد نبود؛ کمبود متن و فیلمی بود که آن استعداد را جدی بگیرد. 

 

خنده‌ای که اندوه را پنهان می‌کرد

تعبیر «نابغه غریزی» درباره اکبر عبدی از آن جهت دقیق است که بسیاری از توانایی‌هایش ظاهراً از آموزش‌های نظری یا شیوه‌های آکادمیک نمی‌آمد. او ریتم، بدن، لهجه و واکنش را با حسی کم‌نظیر می‌شناخت. می‌دانست یک مکث را چقدر طول بدهد، چه زمانی چشم‌هایش را از بازیگر مقابل بدزدد، چگونه صدایش را نازک یا خشن کند و چطور از وزن و فرم بدن خود به نفع نقش استفاده کند. اما غریزی‌بودن به معنای بی‌دقتی نبود. پشت اجرای ساده او نوعی محاسبه پنهان وجود داشت. عبدی در بهترین نقش‌هایش هرگز همه توانش را یک‌باره نمایش نمی‌داد. در «مادر» خود را مهار می‌کرد، در «ای ایران» اغراق را به منطق شخصیت تبدیل می‌کرد، در «هنرپیشه» میان واقعیت و نمایش معلق می‌ماند و در «آدم‌برفی» اجازه نمی‌داد گریم، جای بازی را بگیرد. 

مهم‌تر آنکه او مردم عادی را می‌شناخت. شخصیت‌هایش بوی محله، خانه، اداره، سربازخانه و خیابان می‌دادند. لهجه را فقط برای خنده به کار نمی‌برد؛ از آن برای ساختن پیشینه اجتماعی شخصیت استفاده می‌کرد. حتی اغراق‌هایش به تیپ‌هایی متصل بود که تماشاگر در زندگی روزمره دیده بود. از همین رو، مخاطب احساس می‌کرد عبدی یکی از خود اوست، نه ستاره‌ای دور از دسترس. 

 

سیمرغی که دیر رسید، نقش‌هایی که هرگز نوشته نشد

اکبر عبدی در بیش از چهار دهه فعالیت، صدها تجربه سینمایی، تلویزیونی و نمایشی داشت و دو سیمرغ بازیگری برای «مادر» و «خوابم می‌آد» دریافت کرد. در جشنواره فجر سال ۱۳۹۶ نیز از یک عمر فعالیت هنری او تقدیر شد. بااین‌حال، فاصله ۲۲ساله میان دو سیمرغ، تصویری نمادین از نسبت سینمای ایران با استعداد اوست؛ همه از نبوغش سخن می‌گفتند، اما نقش‌های متناسب با آن به‌ندرت نوشته می‌شد. 

او می‌توانست بازیگر تراژدی‌های بزرگ‌تری باشد، شخصیت‌های پیچیده‌تری را در سالخوردگی تجربه کند و به‌جای تکرار گریم‌های آشنا، سیمای مردی را بازی کند که زیر بار زمان، شهرت و شکست فرسوده شده است. «هنرپیشه» بخشی از این ظرفیت را در جوانی آشکار کرده بود، اما سینمای ایران کمتر فرصت داد نسخه سالخورده آن بازیگر نیز بر پرده ظاهر شود. 

این شاید بزرگ‌ترین حسرت کارنامه او باشد: نه فیلم‌های بدی که بازی کرد، بلکه فیلم‌های بزرگی که می‌توانست بازی کند و هرگز ساخته نشدند. 

مرد هزارچهره به خانه آخر رسید

در مراسم بدرقه، تعبیرهایی مانند «نابغه»، «مرد هزارچهره» و «بخشی از حافظه چند نسل» بارها تکرار شد. یکی از همکارانش او را در شمار معدود «آکتورهای واقعی» تاریخ بازیگری ایران قرار داد؛ بازیگرانی که گویی برای این حرفه به دنیا آمده‌اند. اما ارزش اکبر عبدی را نباید فقط با میزان محبوبیت یا تعداد خنده‌هایی که آفرید سنجید. اهمیتش در توانایی عبور از مرزها بود؛ از تلویزیون کودک به سینمای روشنفکری، از کمدی تجاری به درام شاعرانه، از نقش مردانه به زنانه، از جوانی به پیری و از خنده به اندوه. 

صبح چهارم مرداد، مردی تشییع شد که شاید نسل‌های مختلف او را با فیلم‌های متفاوتی به یاد آورند. یکی با دیررسیدن به مدرسه، دیگری با غلامرضایی که مادرش را صدا می‌زد، یکی با فریادهای استوار مکوندی و دیگری با صورت آرایش‌شده عباس خاکپور. این پراکندگی نه نشانه بی‌ثباتی، بلکه گواه وسعت استعدادی است که در یک قالب جا نمی‌شد. 

سال‌های پایانی کارنامه او می‌توانند محل نقد باشند و بسیاری از فیلم‌های متأخرش احتمالاً در تاریخ سینما باقی نخواهند ماند. اما آثار ضعیف نمی‌توانند شخصیت‌های بزرگ را پاک کنند. غلامرضا، مکوندی، عباس خاکپور و آن بازیگر سرگردان «هنرپیشه» همچنان زنده‌اند.

اکبر عبدی در آخرین سال‌های زندگی کمتر در فیلمی ظاهر شد که شایسته نبوغش باشد؛ اما برای اثبات بزرگی او نیازی به دفاع از تمام کارنامه نیست. کافی است چند نقش برگزیده‌اش را کنار هم بگذاریم تا ببینیم یک بازیگر چگونه می‌تواند با یک بدن و یک صورت، چندین انسان کاملاً متفاوت خلق کند. 

پیکر مرد هزارچهره به خانه آخر رسید، اما چهره‌هایش روی پرده ماندند؛ گاهی خندان، گاهی ترسیده، گاهی مضحک و گاهی چنان اندوهگین که خنده را برای همیشه از صورت تماشاگر می‌گیرند.



۱۴ ساعت قبل / سایت شهرآرانیوز

پوران درخشنده با مستند «نازول» در راه جشنواره مونته نگرو

به گزارش شهرآرانیوز؛ مستند «نازول» به نویسندگی و کارگردانی یوسف قناتی و تهیه‌کنندگی پوران درخشنده، به‌عنوان نماینده سینمای ایران در بخش مسابقه اصلی سی‌ونهمین جشنواره فیلم هرتسگ نووی مونته‌نگرو حضور خواهد داشت.

«نازول» در میان ۲۴ مستند منتخب بخش مسابقه اصلی این جشنواره قرار گرفته و با ۲۳ فیلم دیگر از کشور‌های مختلف جهان برای کسب جایزه میموزای طلایی (Golden Mimosa) رقابت خواهد کرد. در این دوره، تنها چهار فیلم از قاره آسیا در بخش مسابقه مستند حضور دارند و «نازول» به‌عنوان نماینده سینمای ایران، از معدود آثار آسیایی حاضر در این بخش به شمار می‌رود.

ولادیمیر پروویچ، انتخاب‌گر بخش مستند جشنواره، با اشاره به قدرت مجموعه آثار امسال، این دوره را از نظر کیفیت انتخاب‌ها بسیار قوی توصیف کرده و بر تنوع موضوعی و رویکرد‌های خلاقانه فیلم‌های منتخب در پرداختن به مسائل جهان امروز تأکید کرده است.

جشنواره فیلم هرتسگ نووی، مهم‌ترین جشنواره فیلم مونته‌نگرو و از رویداد‌های مهم سینمایی منطقه بالکان و جنوب شرقی اروپا به شمار می‌رود و از ۲۲ تا ۲۸ آگوست ۲۰۲۶ در شهر ساحلی هرتسگ نووی برگزار خواهد شد. این جشنواره در کنار بخش‌های رقابتی، برنامه‌هایی در حوزه سینمای اروپا، مستند، فیلم‌های دانشجویی، تلویزیون و رویداد‌های صنعت سینما برگزار می‌کند.

جشنواره فیلم هرتسگ نووی همچنین در مارس ۲۰۲۶ به‌طور رسمی از سوی FIAPF، فدراسیون بین‌المللی انجمن‌های تهیه‌کنندگان فیلم، اعتباربخشی شد و در شبکه جشنواره‌های معتبر سینمایی جهان قرار گرفت.

در ادامه حتما بخوانید پوران درخشنده تهیه‌کننده مستند «نازول» شد + خلاصه داستان

بر اساس برنامه رسمی جشنواره، «نازول» روز سه‌شنبه ۲۵ آگوست، ساعت ۲۱ در خانه ایوو آندریچ، نویسنده و برنده نوبل ادبیات، نخستین نمایش جهانی خود را تجربه خواهد کرد. برنامه رسمی بخش مستند نیز این محل را به‌عنوان محل برگزاری مسابقه مستند معرفی کرده است.

«نازول» روایتی از زندگی کودکی خوش‌صدا و علاقه‌مند به خوانندگی است که در یکی از روستا‌های محروم کشور زندگی می‌کند. این اثر با نگاهی انسانی و اجتماعی، تجربه زیسته و ظرفیت‌های امیدبخش این کودک را در بستر زندگی محلی به تصویر می‌کشد.


۱۵ ساعت قبل / خبرگزاری ایلنا

بخشی از قربانیان «سینما رکس» بعد از فاجعه به وجود آمده‌اند

به گزارش ایلنا به نقل از پایگاه خبری موزه سینمای ایران، مستند «سینه ما رِکس» ساخته میترا مهتریان، چهارشنبه، ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۵ همزمان با سالگرد فاجعه سینما رِکس آبادان و به یاد قربانیان آن، با حضور میترا مهتریان کارگردان اثر و آنتونیا شرکا منتقد سینما در سالن فردوس موزه سینمای ایران تحلیل و بررسی شد و مدیریت نشست را بهناز شیربانی روزنامه‌نگار بر عهده داشت. این برنامه با همکاری انجمن تهیه‌کنندگان سینمای مستند و فیلمخانه ملی ایران در سالن فردوس موزه سینمای ایران برگزار شد. 

در ابتدای نشست، بهناز شیربانی با عرض خیر مقدم به حضار گفت: «سلام به مردم عزیز و صبور آبادان. ۲۸ مرداد ماه در تاریخ سرزمین ما، روز عجیب و تراژیکی است. در روزی که فاجعه سینما رکس اتفاق افتاد، کنار هم جمع شدیم و خاطره‌ای که میترا مهتریان روایت کرد را تماشا کردیم. در این فیلم، یک شهر عزادار است و این اتفاقی است که در آبادان رخ داده و همه ما با دیدن این فیلم در غم مردم آبادان شریک می‌شویم حتی ما که کسی را در فاجعه سینما رکس از دست نداده‌ایم هم با این غم همراه هستیم. 

میترا مهتریان، دغدغه خودش را از ساخت مستند «سینه ما رِکس»، توجه به قربانیان مستقیم و غیرمستقیم فاجعه سینما رکس آبادان عنوان کرد: شاید بحث طولانی بودن فیلم عذاب‌آور باشد و مخاطب را اذیت کند ولی فقط به این فکر کنیم که ما فقط لازم بود ۹۶ دقیقه را تحمل کنیم در صورتی که خانواده‌ قربانیان، ۴۷ سال است که این زخم را تحمل می‌کنند و ۴۷ سال است که راجع به آن حرف نزدند و از این زخم نگفتند. راجع به قربانیان فاجعه هم باید بگویم که فقط بحث کشته‌شدگان در میان نیست و بخشی از قربانیان بعد از فاجعه به وجود آمده‌اند. مثل آقای زارعی که اینجا حضور دارند، کسی است که برای اولین بار پس از فاجعه وارد سینما رکس شده است واز قربانیان این حادثه است، چرا که رنج و زخمی را دیده که تا سال‌ها حتی خانواده خودش باورش نمی‌کرده اند. و این قربانیان شامل افراد دیگری می‌شود که می‌توان به برادر حسین تکبعلی زاده اشاره کرد. من بیشتر قصد داشتم سراغ قربانیان این حادثه بروم و حتی کسانی که عزیز از دست نداده‌اند ولی به طور غیرمستقیم قربانیان این ماجرا هستند. باید بگویم که طولانی بودن فیلم را قبول دارم و عمدی بوده است. شاید حتی دوست داشتم طولانی‌تر بشود و مخاطب را بیازارد و به این فکر کند که این مردم ۴۷ سال چگونه سکوت کردند و اینقدر درباره‌اش حرف نزدند. 

این مستندساز، راجع به احساسات مردم آبادان نسبت به سینماگر نام‌آشنای سینمای ایران بهروز وثوقی بازیگر، تصریح کرد: من یک سال و شش ماه در آبادان زندگی کردم و پژوهش فیلم را خودم به تنهایی انجام دادم. من به هر شکل هوایی یا زمینی خودم را به آبادان می‌رساندم و حداقل ۱۵ روز در هر ماه را به زندگی و تحقیق در آبادان اختصاص می‌دادم. تمام مردم آبادان عشق و علاقه عجیبی به بهروز وثوقی نشان می‌دادند. توانستم با بهروز وثوقی ارتباط برقرار کنم و خوش‌بختانه از تماشای فیلم استقبال کردند به طوری که برای من پیغامی فرستادند و گفتند که این فاجعه برای او تکان‌دهنده بوده چون از سینما رکس آبادان خاطره شیرینی به علت برگزاری اکران افتتاحیه «رضا موتوری» در این سینما داشته است. در ادامه، برنامه‌ریزی صورت گرفت که یک روز، مستند «سینه ما رِکس» در آبادان به نمایش دربیاید و با بهروز وثوقی به شکل آنلاین ارتباط بگیریم. متأسفانه این اتفاق نیفتاد. به هر حال، این فیلم برای بهروز وثوقی خیلی تکان‌دهنده بود و او را بسیار ناراحت کرد. 

آنتونیا شرکا در ادامه گفت: آنچه که میترا مهتریان راجع به اسم فیلم «سینه ما رِکس» به من گفتند، برای من جالب بود که در فیلم، از روی عمد کلمه «سینما» جدا جدا نوشته شده است که به معنی «سینه ما» باشد و به گفته این فیلمساز، روایت لوکیشنی که وجود ندارد و سینمایی که ۴۷ سال پیش از بین رفته است، در سینه تک تک افرادی که آنجا زندگی می‌کنند سینه به سینه گشته و روایتش همچنان پا برجاست و این کلید ورود به این مستند است. ما در رابطه با چیزی که دیگر نیست و حتی ترس این وجود دارد که از خاطره‌ها برود، به آن مکان سر می‌زنیم و تحقیقی را انجام می‌دهیم و با مردمی که برای آن دوران بودند، ارتباط می‌گیریم و آن‌ها بدون وجود آن مکان، روایت را نقل می‌کنند. به صورتی که یکی از برادران می‌گوید که می‌خواهد نسل‌های بعد این روایت را بدانند و ماجرا با مرگ او از بین نرود و صحنه آخر فیلم هم در ارتباط با همین موضوع است.

این منتقد سینما، راجع به ویژگی‌های سینمایی این مستند گفت: از نظر من، این فیلم هم یک مستندسازی و یک تاریخ شفاهی است که میترا مهتریان پیشتر در حوزه تاریخ شفاهی سابقه فعالیت داشته بنابراین به خوبی توانسته‌اند این شفاهی بودن روایت را در سراسر فیلم بگنجانند و هم به موقع توانسته‌اند آن را دراماتیزه کنند که فقط جنبه یک روایت تاریخی مستند را نداشته باشد بلکه به مرور و هر قدر که فیلم جلو می‌رود و با آن فیلم‌ها و عکس‌های آرشیوی و فیلم‌برداری خودشان، مخاطب را درگیر موضوع می‌کند و این فرصت را پیدا کنیم که روایت‌ها را نه آن‌گونه که در خبرها آمده، دنبال کنیم بلکه بتوانیم آن را طبق زیست شخصیت‌ها بشنویم. همچنین، این اثر نقش تراپی را دارد چون بعضی فیلم‌ها خاصیت درمانی برای کاراکترها دارد. حضور تیم فیلم‌برداری ممکن است به خانواده‌ها کمک کرده باشد که یکبار دیگر حتی با شخصیت حسین که سعی می‌کرده این خاطره تلخ و دلخراش را پس بزند، با آن روبرو شود. گروه فیلمبرداری توانسته این برادران را دور هم جمع کند تا آن‌ها را به جایی برساند که با هم در یک سینما گرد هم آیند و شاید بتواند التیامی بر دردهای آن‌ها باشد. وقتی یک چیزی در ذهن شماست و آن را به علت تلخ بودن پس می‌زنید، وقتی درباره‌اش حرف بزنید، تجسم پیدا می‌کند و تبدیل به یک چیز بیرونی می‌شود؛ آنجاست که آدم می‌بیند می‌تواند به قضیه طور دیگری نگاه کند بلکه این حوادث و تاریخ تکرار نشود.

او تلاش اثر برای کشف حقیقت را ستود و عنوان کرد: به نظر می‌رسد که فیلم در پی کشف حقایق پنهان پشت یک جنایت تاریخی است یعنی همین‌ موضوع که آیا تماشاگران در سالن قبل از آتش‌سوزی مُرده بودند؟ جزو موارد معدودی است که در جایی مطرح می‌شود. اینها آنچه است که این فیلم سعی می‌کند به این جنبه ماجرا نگاه کند و یک بازخوانی از حقیقت منجمدشده از سوی رسانه‌های گروهی در این سال‌ها داشته باشد بدون اینکه لزوما به نتیجه مشخصی برسد. می‌توان طور دیگر به موضوع نگاه کرد و شاید اصلا حقیقت ماجرا این نباشد و همه آنچه که گفته شد، همه حقیقت نباشد و حقیقت زوایای پنهان دیگری داشته باشد که تا به حال به آن پرداخته نشده است. این مستند این توانایی را دارد که از یک مرثیه‌سرایی برای یک جنایت ملی به مستندی برای کشف حقیقت ارتقا پیدا کند که از طریق مشارکت با خانواده قربانیان و شاهدان صورت می‌گیرد و می‌تواند واقعه‌ای مربوط به ۴۷ سال قبل را به زمان حال وصل کند. به این صورت نه تنها برای آن‌ها که تجربه‌اش کردند، یک تجسم کنونی باشد بلکه حتی پیوندی بین حادثه‌ای به تاریخ پیوسته ایجاد کند که سالی یکبار از آن یاد می‌شود و آدم‌هایی که در آن شهر زندگی می‌کنند و هنوز یاد و خاطره این اتفاق را با خود حمل می‌کنند. فیلم به جای اینکه برای آن اتفاق سینه بزند، با روایت کردنش آن را به زمان حال وصل می‌کند تا بتواند این کارکرد را پیدا کند که همیشه ماه پشت ابر نمی‌ماند و یک اتفاق تاریخی مربوط به ۴۷ سال قبل هنوز می‌تواند محل بحث با نگاهی امروزی باشد و باز تکرار می‌کنم تا بلکه این حوادث دیگر تکرار نشود. مخصوصا در دنیای امروز که امکانات بیشتری برای ثبت حقایق وجود دارد. 

شرکا، کنتراست بین آب و آتش در اثر را بدین‌صورت تشریح کرد: جایی در فیلم گفته می‌شود که آن‌زمان، آبادان بعد از تهران بیشترین تعداد سینما را داشته است. اینکه فیلم انتخاب کرده در حین گفتن جزئیات دلخراش آن فاجعه به شکل ناتورالیستی مثل اشاره به بوی چربی و سوختن گوشت انسان، عکس‌هایی از بعد از فاجعه می‌بینیم و ما در حالی که داریم صندلی‌های سوخته و به هم ریخته را نگاه می‌کنیم، این کنتراست به وجود آمده می‌تواند جذاب باشد و همچنین، کنتراستی که بین آب و آتش نشان می‌دهد.

خیلی از تصاویر مستند کنار رود کارون را نشان می‌دهد مثل صحنه غروب یا بازی کردن بچه‌ها کنار آب. وقتی این صحنه‌ها با گرمای شدید آن سرزمین و آن آتش‌سوزی ترکیب می‌شود، تضادی را ایجاد می‌کند که در دلش، این خطوط پررنگی که در جنوب ایران هست را تداعی می‌کند. خیلی جالب است که جنوب ایران، بستر غریبی است برای اینکه موضوع فیلم‌های داستانی کارگردانانی همچون امیر نادری باشد. جنوب ایران به لحاظ بصری و مناظری که دارد، تضادهای رنگ و نور و سایه‌ای دارد که در هیچ کجای ایران وجود ندارد و هم اینکه یک قدمت ادبیاتی و سینمایی دارد که هر کسی آنجا پا می‌گذارد، انگار خود محیط راهنمایش برای گفتن روایت‌ها می‌شود و خیلی حرفها برای گفتن دارد. حالا بماند که بعد از این حادثه، جنگ تحمیلی عراق و ایران رخ داد و اوجش در آن منطقه بود. انگار این مستند دوباره یادمان می‌اندازد که این سرزمین، رازهای زیادی در دل خود دارد و هر هنرمندی که به آنجا پا می‌گذارد، خود آن خطه الهام‌بخش می‌شود و حتی اگر به موضوعی فکر نکرده باشد، این ارتباط با مردم و مناظر آنجا، انگیزه‌ای برای کشف جنبه دیگری از ماجراها می‌دهد.

مهتریان، راجع به الهام‌بخشی خطه آبادان در حین تصویربرداری مستند «سینه ما رِکس» گفت: حدود ۹۰ درصد از فیلم‌برداری اثر را خودم انجام دادم و ۱۰۰ درصد نماهای لایی زمانی بوده است که تنهایی برای پژوهش می‌رفتم. بخشی از تصاویر با اوزمو گرفته شده است که برخی اعتقاد داشتند که خانم‌ها با اوزمو خوب نمی‌توانند کار کنند و شاید اعوجاج در برخی صحنه‌ها ایجاد کرده باشد. واقعا این خاک به آدم می‌گفت که چه باید ارائه داد یعنی همان آب‌بازی بچه‌ها کنار گاومیش ها یا نخلستانِ در مِه قرار گرفته، انگار که نشانی از مبهم بودن ماجرا باشد و من می‌خواستم دقیقا آن را با این تصاویر القا کنم.

این فیلمساز در سخنان پایانی، راجع به مبهم بودن زوایای فاجعه سینما رِکس آبادان عنوان کرد: مبهم بودن از این جهت که در دادگاه مشخص می‌شود که حسین تکبعلی زاده دروغ گفته است و می‌گوید در جلسات قبلی، دروغ گفته‌ام چون می‌خواستم قهرمان باشم. این دروغ گفتن ها ادامه‌دار بود و حسین تکبعلی زاده تا سال‌ها دیوانه این ماجرا شده بود چون قضیه قرار نبود اینقدر پیچیده و مبهم برای خودش باشد. برای خود من هنوز خیلی از مسائل حل نشده باقی ماند. چیزی که حسین تکبعلی زاده تعریف می‌کند با آنچه که آقای زارعی می‌گوید مطابقت دارد. او اولین نفری بود که وارد سینما بعد از آتش‌سوزی شد. او معتقد است که آب به اندازه کافی ریخته بودند ولی قبل از اینکه آتش‌سوزی بشود، همه فوت کرده بودند. تکبعلی زاده در سینما از همکارش می‌پرسد شما نفت ریخته‌اید چون هنوز آتشی شعله نکشیده بود و او، این حرف را بعدا به برادرش زده بود. دوستش تکان نمی‌خورد و می‌افتد. در نهایت، ۴ نفر از آن سینما بیرون می‌آیند که همه در راهرو بوده‌اند و یکی از آن‌ها حسین تکبعلی زاده است بنابراین این ماجرا، ابهامات زیادی دارد.

این مستندساز، خبر از پایان ساخت دو مستند داد و گفت: ساخت یک مستند را به تازگی بعد از دو سال و شش ماه رفت‌و‌آمد به کاشان تمام کردم که پرتره یک خانم ۹۰ ساله است. او یک فعال فرهنگی و خیر فرهنگی است که زجر زیادی در زندگی کشیده و حدود ۲۵ سال ممنوع‌الخروج و بزرگترین حسرتش، ندیدن بزرگ شدن فرزندانش در خارج از کشور بوده است. این خانم به دلیل عشقی که به ایران داشته، هنوز در ایران مانده است ولی بنا به دلایلی ، من باید فیلم را در پستوی خانه نهان کنم. بعد از اینکه این فیلم راهی کشوی خانه شد، به سراغ ساخت فیلمی دیگر در همدان رفتم که آن هم در فضای تاریخ شفاهی است. این فیلم، بخش علمی و کتابخانه‌ای هم دارد. محله‌های همدان هر یک به عنوان خاصی شناخته می‌شوند و این سوژه فیلم است. ساخت این مستند هم به اتمام رسیده و در مرحله تدوین است. بنابراین این فیلم را در زادگاه خودم ساختم.

میترا مهتریان در سخنان پایانی، درباره ایده اولیه برای ساخت مستند «سینه ما رِکس» عنوان کرد: من به همراه خانواده در تعطیلات نوروز یک سال قبل از آتش‌سوزی سینما رِکس در آبادان بودیم و در همان مدت، برای برادرم یک ماجرای عشقی پیش آمد. برادرم و آن دختر چند ماه رابطه مکاتبه‌ای شان ادامه داشت و بعد از ماجرای سینما رکس، دیگر از این خانم خبری نشد و آنجا با خودم گفتم نکند خدای نکرده، جزو قربانیان سینما رکس بوده باشد چون دیگر مکاتبه‌ای بین او و برادرم در ماه‌های منتهی به سینما رِکس صورت نگرفت و الآن، برادر من نوه دارد. ابتدا دوست داشتم این قصه عاشقانه و دراماتیک را در مستند بیاورم که دیدم زنانه می‌شود. زمانی هم که به دل ماجرا رفتم و پژوهش کردم، وارد دنیای جدیدی شدم که ترجیح دادم این‌گونه روایت کنم.

این نشست با پرسش حاضران از سخنرانان درباره ابعاد مختلف مستند «سینه ما رِکس» به پایان رسید. انتهای پیام/


۱۵ ساعت قبل / خبرگزاری ایلنا

سینما به امنیت اندیشه و امکان آفرینش آزاد هنری نیاز دارد

به گزارش ایلنا، متن این بیانیه به شرح زیر است:

مصوبه مجلس شورای اسلامی درباره مجازات و محرومیت دائمی فیلمسازان و فعالان حوزه فرهنگ و هنر نگرانی‌هایی جدی را در سطح جامعه سینما و اهالی فرهنگ و هنر ایجاد کرده.

البته بدیهی است حمایت از امنیت ملی و مقابله با هرگونه مداخله یا نفوذ بیگانه، ضرورت دارد، اما این ضرورت نباید بهانه‌ و دستاویزی برای ایجاد عناوین مجرمانه مبهم و قابل تفسیر و تعیین مجازات‌های سنگین و مادام‌العمر برای فعالیت‌های هنری و حرفه‌ای شود.

هنر و سینما عرصه اندیشه، روایت و بیان است و فیلمساز را نباید صرفاً به دلیل ساخت یک اثر یا نوع نگاه خود، از حق فعالیت حرفه‌ای محروم کرد. محرومیت مادام‌العمر از شغل و حرفه یا خدمات دولتی مجازاتی بسیار سنگین است که با اصل تناسب جرم و مجازات و نیز حق انتخاب شغل که در اصل ۲۸ قانون اساسی به رسمیت شناخته شده، در تعارض است.

قانون‌گذار باید توجه داشته باشد در حوزه هنر، مرز میان نقد، روایت، بازنمایی یک واقعیت، تخیل هنری با آنچه ممکن است "سیاه‌نمایی" یا عناوین مشابه آن تلقی شود، بسیار باریک است و نمی‌شود با تعابیر کلی و بدون معیارهای روشن آن را جرم‌انگاری کرد و برایش مجازات در نظر گرفت. قانون باید روشن و دقیق باشد تا هنرمند نگران نباشد چه چیزی در اندیشه و اثرش ممکن است، بعدها، جرم باشد و مستوجب مجازاتی شود که تمام آینده حرفه‌ای او را از بین ببرد.

سینمای ایران در طول دهه‌ها با تلاش کارگردانان، نویسندگان، و دیگر دست‌اندرکاران خود شکل گرفته و بخش مهمی از اعتبار فرهنگی کشور را در جهان به دست آورده است. اختلاف نظر با یک فیلم یا نقد محتوای آن، امری طبیعی است؛ اما پاسخ به یک اثر هنری نباید سلب موقت یا همیشگی امکان آفرینش از هنرمند باشد.

کانون کارگردانان سینمای ایران خواستار آن است که مفاد این مصوبه با دقت و با توجه به اصول قانون اساسی، حقوق شهروندی، حقوق حرفه‌ای هنرمندان و اصل تناسب جرم و مجازات مورد بازنگری قرار گیرد تا اختلاف نظرهای فرهنگی و هنری منتهی به ایجاد محرومیت‌های مختلف برای سینماگران و هنرمندان نشود.

سینما برای زنده ماندن، به امنیت نیاز دارد؛ اما امنیت سینما فقط امنیت ساختمان‌ها و تجهیزات نیست. امنیت واقعی سینما، امنیت اندیشه و امکان آفرینش آزاد هنری است.

کانون کارگردانان سینمای ایران انتهای پیام/




 واقعگرای پرشور
۱۶ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

واقعگرای پرشور

اگر بخواهیم در ادبیات اروپای سده‌ نوزدهم نامی را پیدا کنیم که همزمان هم رمان‌نویس جامعه باشد، هم کاشف درون و هم کسی که از دل خیابان، اتاق اجاره‌ای، دفتر وام‌نامه، سالن اشراف، صومعه، بانک، روزنامه، مغازه عتیقه‌فروشی و خانه‌ محقر شهرستان، تصویری واحد از انسان بسازد، بی‌درنگ نام اونوره دو بالزاک (۱۷۹۹-۱۸۵۰) از خاطر می‌گذرد.

 مردم ما در جنگ اقتصادی هم پیروز می‌شوند - تسنیم
۶ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

مردم ما در جنگ اقتصادی هم پیروز می‌شوند - تسنیم

روایت صادق آهنگران از نسل مداحان دیروز و امروز و ماجرای نماهنگ مشترک با حسین طاهری

 عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم
۴ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

گزارش تسنیم از بیست و چهارمین یادواره 23 شهید روستای پیل نور.

 عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا
۱۷ ساعت قبل / سایت صبانیوز

عاشورا قرار نیست تغییر کند؛ این «ما» هستیم که باید تغییر کنیم | مجموعه رسانه ای صبا

پگاه زارعی/ صبا، پس از ۱۴ سال دوری از قاب تلویزیون، سیدمحمد سادات اخوی امسال با برنامه «چهارگاه» به آنتن شبکه چهار سیما بازگشت و این بازگشت، با میزبانی برنامه «دچار» در شبکه نسیم ادامه یافت؛ برنامه‌ای که کوشیده از زاویه‌های ادبی، هنری و تاریخی به واقعه عاشورا نگاه کند. سیدمحمد سادات اخوی در این

 ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم
۱۱ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم

افشین علا: مردم آقا را دیده بودند و عاشقشان شده بودند؛ اما حاج‌آقا مجتبی را ندیده، عاشقشان شدند.

 ببینید| شکوه و ابهت امام شهید خامنه‌ای(ره) از زبان استاد افشین علا - تسنیم
۱۲ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

ببینید| شکوه و ابهت امام شهید خامنه‌ای(ره) از زبان استاد افشین علا - تسنیم

استاد افشین علا در گفتگو با برنامه غمزه درباره ویژگی‌های شخصی رهبر شهید انقلاب اسلامی نکاتی بیان کرد.