
در هیاهوی زندگی روزمره، پشت دیوارهای سپید و سرد بیمارستانها، نبردی خاموش اما سرنوشتساز جریان دارد؛ نبردی میان رمق واپسین یک پیکر و تمنای ماندن، میان اضطراب یک خانواده و امیدی که شاید در کیسهای کوچک از خون، دوباره جان بگیرد.
آنجا که نبضها به شماره میافتند، اتاقهای عمل در انتظار میمانند و چشمهای نگران، خبر سلامتی عزیزی را جستوجو میکنند، خون تنها یک مایع حیاتی نیست؛ رسانهای سرخ از مهر، ایثار و مسئولیت انسانی است. دارویی که در هیچ کارخانهای ساخته نمیشود، در هیچ قفسهای به فروش نمیرسد و تنها از قلبهای بزرگ و دستان سخاوتمند انسانها سرچشمه میگیرد.
من صرفاً چند سیسی مایع سرخدرون یک کیسه نیستم؛ من عصاره جان انسانم؛ دریایی از عاطفه و امیدم که از رگ یک انسان نیکاندیش، به رگ انسانی نیازمند راه مییابد. من در شریانهای مادری جاری میشوم که در هنگامه تولد نوزادش، در گرداب ضعف وبی حالی گرفتار آمده است؛ مادری که چشمهایش رو به تاریکی میرود، اما دلش هنوز در اشتیاق شنیدن نخستین گریه فرزندش میتپد. من به قلبش توان دوباره میبخشم تا دستانش، گرمای نوازش نوزادش را احساس کند؛ تا کودکی در نخستین طلوع زندگی، طعم تلخ فقدان مادر را نچشد و چراغ خانهای در سوگ خاموش نشود..
من فریادرس مسافری هستم که در شبیخون یک حادثه، پیکرش زخمی و خسته بر تخت آرمیده است. پدری که ستون خیمه خانواده است؛ جوانی که چشم و چراغ پدر و مادر و امید فردای دل های آنهاست. وقتی در رگهای او جاری میشوم، گویی زمان، اندکی درنگ میکند؛ گویی راهی از دل اضطراب به سوی آرامش گشوده میشود تا دعای نیمهشب مادری، بیپاسخ نماند.
من سهم کودکان مبتلا به تالاسمی و بیماریهای مزمن خونی از فردای روشنم؛ کودکانی که بخش مهمی از روزهایشان بهجای حیاط مدرسه و بازیهای کودکانه، در راهروهای درمان و کنار تختهای بیمارستان سپری میشود. برای آنان، خون تنها یک فرآورده درمانی نیست؛ مجوز خندیدن، درس خواندن، قد کشیدن، رؤیاپردازی و ادامه دادن زندگی است. هر نوبت تزریق، امضایی دوباره پای سند حیات این فرشتگان کوچک به شمار میرود.
اهدای خون، فراتر از یک اقدام درمانی یا وظیفه اخلاقی، جلوهای روشن از فتوت، همدلی و نوعدوستی است. در این بخشش بیادعا، نه نامی میان اهداکننده و گیرنده ردوبدل میشود …












