
به گزارش ایسنا، به نقل از دیجیاتو، در سالهای ابتدایی قرن بیستم، درست زمانی که بشر تصور میکرد تقریباً تمام رازهای مهم طبیعت را کشف کرده است، یک بحران عجیب آغاز شد. دانشمندان ناگهان فهمیدند کوچکترین اجزای جهان، یعنی اتمها و ذراتی که همه چیز از آنها ساخته شده است، طبق قوانینی رفتار نمیکنند که عقل انسان انتظار دارد.
در دنیای روزمره، همه چیز قابل پیشبینی بهنظر میرسد. اگر اطلاعات کافی داشته باشیم، آینده را قابل پیشبینی تصور میکنیم. اما با ورود دانشمندان به دنیای اتمها و ذرات بنیادی، تصویر ساده و منظم جهان شروع به تغییر کرد. آنها با سطحی از طبیعت روبهرو شدند که رفتارهایش با شهود انسانی و قوانین کلاسیک جور درنمیآمد. و اینجا بود که یکی از بزرگترین نبردهای فکری تاریخ علم آغاز شد. در یک سو، اینشتین، مدافع جهانی منظم و مستقل از مشاهده ایستاده بود و در سوی دیگر، بنیانگذاران کوانتوم بودند؛ نظریهای که میگفت در عمیقترین سطح طبیعت، احتمال جای قطعیت را گرفته است. اختلاف آنها بر سر یک سؤال بزرگ بود: فیزیک باید واقعیت را توضیح دهد یا فقط پیشبینی کند؟
جهان قبل از کوانتوم؛ وقتی همه چیز مثل یک ساعت دقیق بهنظر میرسید
برای فهمیدن دلیل مخالفت اینشتین با کوانتوم، باید به جهانی برگردیم که پیش از تولد این نظریه وجود داشت؛ جهانی که فیزیک در آن تصویری منظم و قابل پیشبینی از طبیعت ارائه میداد.
تا پایان قرن نوزدهم، قوانین حرکت نیوتن توانسته بودند حرکت اجسام را بهخوبی توضیح دهند و نظریه الکترومغناطیس ماکسول نیز رفتار نور و میدانهای الکتریکی و مغناطیسی را روشن کرده بود. درنتیجه، جهان مانند یک ماشین بزرگ و منظم تصور میشد، ماشینی که اگر تمام اجزای آن را بشناسیم، میتوانیم رفتار و آیندهاش را پیشبینی کنیم.
اما در اواخر قرن نوزدهم، این تصویر کامل و منظم شروع به ترک خوردن کرد. دانشمندان هنگام مطالعه نور، گرما و ساختار اتمها با پدیدههایی روبهرو شدند که فیزیک کلاسیک نمیتوانست آنها را توضیح دهد. یکی از بزرگترین مشکلاتی که دانشمندان با آن روبهرو شدند، مسئله تابش جسم سیاه بود؛ اینکه اجسام داغ چگونه انرژی خود را به شکل نور منتشر میکنند. محاسبات فیزیک کلاسیک به نتیجهای عجیب و غیرقابل قبول میرسید: طبق این محاسبات، مقدار …












