
به گزارش ایسنااد، کارنامه بهداری در دوران دفاع مقدس و عرصههای مقاومت، سند گویایی از تبدیل دانش پزشکی به والاترین جلوههای ایثار است و خاطرات زیر، روایتگر زندگی و تجربیات میدانی احمد خاکشور، از جوانان بهداری دفاع مقدس است.
روایت اول: آتلبندی با جعبه مهمات در قلههای شیاکوه
هنوز دورههای فشرده امداد و تشریح را در بیمارستانهای ارتش و مشهد تمام نکرده بودم که خود را در آبان ۱۳۶۰ میان تکاوران تیپ ذوالفقار در گیلانغرب دیدم. نوجوانی کمسنوسال با لباس خاکی بسیج در جمع تکاورانی تنومند که در ابتدا باورم نداشتند و با لبخند و طعنه مرا «آقای دکتر» صدا میزدند. اما آتش که باریدن گرفت، همهچیز تغییر کرد.
دشمن در ارتفاعات مشرف به نفتشهر پاتک سنگینی زد. از تپه مجاور فریاد برآمد: «امدادگر... امدادگر!» زیر آتش خمپارهها با یک فانوس و همراهی یکی از نیروهای مخابرات خود را به شیار رساندم. رزمندهای بر زمین افتاده بود که ترکش پهلو، کمر و بازویش را شکافته و استخوانش خرد شده بود. آنجا تخته آتل استانداردی وجود نداشت؛ جعبههای خالی مهمات را شکستم، تکههای چوب را به اندازه دست و پای او بریدم و با باندهای پهن، شکستگی را محکم بستم تا از پارگی تاندونها و عروق جلوگیری شود. با تدبیر بچهها، مجروح را داخل خورجین مخصوص حمل نان گذاشتیم و با قاطر در مسیری چهارساعته از میان دید دشمن به عقب فرستادیم. صبح روز بعد، فرمانده با ناباوری نگاهم کرد؛ او باور نمیکرد مجروحی با آن حجم از خونریزی زنده به عقبه برسد. از همان روز، احترام و اعتماد بود که میان سنگرها برای بهداری شکل گرفت.
روایت دوم: خمپاره زنده در بازوی رزمنده
در عملیات خیبر، شرایط زمین تا آسمان با جنگهای کلاسیک فرق داشت. نه سنگر بتنی بود و نه جادهای برای آمبولانس؛ هور بود و نیزار و هلیکوپترهایی که با تیربار سطح آب را درو میکردند. در قایقهای تندرو، در حالی که قایق با هر موج بالا و پایین میپرید، باید رگ مجروحی را میگرفتیم که بر اثر افت فشار رگی در بدنش پیدا نبود.
در همان روزها با مجروحی مواجه شدم که ماجرایش باورنکردنی بود؛ فرید محمدصالحی، رزمنده دلاور اهل مازندران. آرام و با پای خودش به سمت من آمد. وقتی دستش را کنار زد، با صحنهای شگفتآور روبهرو شدم: یک گلوله خمپاره ۶۰ میلیمتری …












