
یادداشت مهمان، حنانه سادات مطلبی: در خیابان شانزده آذر، موج جمعیت یکسویه میرفت؛ اما من خلاف جهت سیل انسانی حرکت میکردم تا روایتی برای شنیدن پیدا کنم.
در میان آن ازدحام، دو خانم با کولهپشتیهایی که بوی اربعین میدادند، توجهم را جلب کردند. کولههایی نه چندان بزرگ، که به گمانم، بار سنگین یک سفر طولانی را بر دوش داشتند. بیمقدمه نزدیک شدم و سلامی کردم. یکی، شهلا سعیدی، معلم و دیگری، کوثر خیاطان، کارشناس مامایی بود. هر دو از اهواز آمده بودند.
شهلا، سخن را با روز نهم اسفند آغاز کرد؛ روزی که همهچیز را تغییر داد: سر کلاس بودم. ساعت، ده و ده دقیقه بود که همکارم در را باز کرد و با چهرهای نگران گفت:«به بیت حمله شده.» با خودم گفتم جنگ شروع شده. اما حتی یک درصد هم فکر نمیکردم جان آقا در خطر باشد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: تا صبح پای اخبار نشستم. وقتی خبر شهادت را اعلام کردند، نه سحری خوردم، نه توان تحمل خانه را داشتم. به خیابان زدم. اهواز، شهری است که مورد حملات زیادی بوده و هست اما مردمش باز هم در میدان حاضر میشوند. آن موقع هم، خیابانهای اهواز پر از جمعیت خشمگین و اندوهگین بود.
تصمیمی که شبها را بیخواب کرد
کوثر، روایت دیگری داشت؛ روایتی از دل شبهایی که با تصاویر میدان انقلاب، بیقرارش کرده بود: از همان لحظهای که خبر شهادت را شنیدیم، تلویزیون مدام تصاویر میدان انقلاب را نشان میداد. جمعیت، موجوار میآمد و میرفت و من دلم میخواست برای کور کردن چشم ترامپ، در میان آن موج باشم. وقتی تاریخ تشییع را اعلام کردند، دیگر طاقت نیاوردم. در گروه خانوادگی گفتم:«من باید برای مراسم آقا، تهران باشم.» زنداداشم، شهلا، همان موقع گفت که او هم دوست دارد بیاید. همین شد که تصمیم گرفتیم باهم به تهران بیاییم.
اما رسیدن به تهران، خودش قصهای پر از فراز و نشیب داشت: الان دو شب است که نخوابیدیم. بلیط قطار گرفته بودیم، اما در تجمعات شبانه غرفهای داشتیم و کیک و شیرینی میفروختیم تا هزینهاش به جبهههای مقاومت برود. به خاطر همین، ناممان در لیست کاروان تهران نوشته شد و بلیط قطار را کنسل کردیم. اما هنگامِ حرکت، اسم شش نفر، از جمله من و کوثر، در لیست نبود و کاروان، بدون ما حرکت کرد.
آن دو با دل شکسته، راهی ترمینال شدند. در میان …











