
فرهنگی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، وقتی از واقعه تلخ مدرسه شجره طیبه میناب صحبت میشود انگار هر چه مظلومیت است را باید روایت کنیم. در این چند ماه کم و بیش مطالب فراوانی از شهدای عزیز این مدرسه که بیشترشان داشن آموز بودند روایت شده است. خانوادهها نیز خودشان با ایجاد صفحات مجازی سعی میکنند به دنیا صدای این همه پاکی و بیگناهی عزیزانشان را روایت کنند.
اما به قول معروف غصه کدامشان را باید بیشتر بخوریم؟ غصه پدر و مادر «ماکان، مسیحا و امیرعلی» که بند انگشتی حتی، از کودکانشان به آنها تحویل داده نشد تا به خاک بسپرند و هر وقت که بر مزار یاد بود دلبرکانشان که مینشینند لااقل دلشان خوش باشد عزیزی را زیر این خروارها خاک خواباندهاند و قلبشان سامان بگیرد.
یا غصه یادگاریهای «لیانا» را بخوریم؟ عکسهایی با شور فراوان دخترانه که از چشمان سیاه لیانا باقی مانده و دیگر مادری ندارد که برایش بخواند: لالا لالا گل مینا دو چشمونت باشه بینا؟ آخر «ماندانا» مادرش معلم کلاس اول همان مدرسه بود که همراه دخترش به شهادت رسید.
غصه «همایون» را چه میگویی؟ آن را چه کنیم؟ بچه تازه کلاس اول بود. نصف پیکرش را بردند شهر خانوادگیاش دفن کردند و نصف دیگر را که بعدا پیدا شد در کنار مزار دیگر همکلاسیهایش به خاک سپردند. از دل خانوادههای «زهرا و زینب بهرامی، سلما و اسرا ذاکری، هانی و حامد پریتقینژاد، هانیه و سبحان احمدی طیفکانی» چهطور بنویسیم؟ همانها که باید دنبال دو فرزندشان لابهلای خرابهها میگشتند و چقدر امید داشتند لااقل یکی از آنها را زنده پیدا کنند! چه روایت سختی! اینکه بگویی خدایا! حداقل یکی از بچهها بماند.
از مادر «مهدیس» بنویسم؟ که میگوید: «خودم داغدار مهدیسم هستم اما دلم برای آدرینا و مادرش که معلم همان مدرسه بود، کباب است!»
اصلا از غصه مادر زهره که دخترش در آن مدرسه معلوم بود، مینویسم. «زهره شهریاری» 6 ماهه پسری را باردار بود که میخواست نامش را «محمد» بگذارد. این مادر و مادربزرگ شهید میگوید: فرزند زهره یک جنین 6 ماهه بود. روح در بدنش داشت اما در لیست شهدا نامش نیست. من از این موضوع ناراحتم. هیچ امتیازی از بنیاد شهید نمیخواهم فقط دوست دارم نام این شهید در تاریخ بماند. …













