
سعیده محبی؛ آذر ۱۳۸۳ بود. تیم ملی فوتبال ایران خودش را برای آخرین دیدار مرحله مقدماتی جام جهانی مقابل لائوس آماده میکرد و برای چند روز در هتل لاله اقامت داشت؛ هتلی که درست در محدوده منطقه ۶ قرار داشت.
برای روزنامههای ورزشی، این فقط خبر استقرار تیم ملی در محل اردو بود؛ اما برای من و همکارم سپیده سعیدی که خبرنگار همشهری محله منطقه ۶ بودیم، یک سوژه محلی ناب به حساب میآمد. بالاخره مهمان این چند روز محلهمان، تیم ملی فوتبال ایران بود.
چند ساعت مانده به شروع بازی، بدون هیچ هماهنگی قبلی راهی هتل لاله شدیم. نه وقت مصاحبه گرفته بودیم، نه کسی منتظرمان بود. فقط امیدوار بودیم دست خالی برنگردیم.
لابی هتل شلوغ و پررفتوآمد بود. مستقیم سمت پذیرش رفتیم و سراغ بچههای تیم ملی را گرفتیم. گفتند با حسین فرکی هماهنگ کنیم، اما او در اتاقش نبود. درست همان موقع، رضا چلنگر را دیدیم که وارد لابی شد.
انگار بخت، آن روز با ما یار بود.
خودمان را معرفی کردیم. با همان روی خوش که همیشه از قاب تلویزیون دیده بودیم، تحویلمان گرفت و در چند دقیقه برنامه چند ساعت آینده تیم ملی را کف دستمان گذاشت: الان بچهها در اتاقهایشان مشغول استراحت هستند، حدود نیم ساعت دیگر برای عصرانه پایین میآیند و بعد هم راهی ورزشگاه آزادی میشوند.
ما اما فقط یک خواسته داشتیم.
اگر میشد، چند دقیقه با برانکو صحبت کنیم.
هنوز جملهمان تمام نشده بود که خودش از راه رسید.
رضا چلنگر درخواستمان را ترجمه کرد.
برانکو با تعجب نگاهمان کرد و گفت:
«الان؟!»
حق هم داشت.
چند ساعت بیشتر تا شروع بازی نمانده بود و احتمالاً انتظار هر سؤالی را داشت، جز درخواست مصاحبه از طرف دو خبرنگار یک نشریه محلی.
قول دادیم فقط چند سؤال کوتاه باشد و وقت زیادی از او نگیریم.
با روی خوش قبول کرد، همانجا نشست و رضا چلنگر هم مثل همیشه زحمت ترجمه را کشید.
اینجا دقیقاً همان جایی بود که یک خبرنگار ورزشی باید دفترچه سؤالهای فوتبالیاش را باز میکرد.
مثلاً میپرسید:
«ترکیب اصلی مشخص شده؟»
«برای بازی با لائوس برنامه ویژهای دارید؟»
«از حریف چه شناختی دارید؟»
اما ما خبرنگار …








