
ما معمولاً خودمان را موجودی واحد و یکپارچه تصور میکنیم. اما آیا تشنه شدن، عصبانی شدن از خودمان هنگامی که تسلیم خواستهای میشویم و دنبال کردن ساختار منطقی یک استدلال، همگی از یک بخش واحد وجود ما سرچشمه میگیرند؟
به گزارش فرادید؛ این مقاله روانشناسی افلاطون را آنگونه که در کتاب چهارم جمهوری صورتبندی شده است بررسی میکند. افلاطون از واژه «پسوخه» استفاده میکند که معمولاً «نفس» ترجمه میشود. با این حال، امروزه میتوان آن را بهمعنای ذهن نیز درک کرد.
بیایید پسزمینۀ گفتگو را در رسالۀ جمهوری افلاطون نظر بگیریم: گلوکون و سقراط بهتازگی فضایل هر طبقه از شهروندان در شهر آرمانی خود را مشخص کردهاند؛ یعنی میانهروی، شجاعت و خرد. سقراط سپس بیان میکند که عدالت، فضیلتی است که در آن هر فرد کاری را انجام میدهد که بیش از هر چیز با سرشت ویژه او سازگار است.
گلوکون مشتاق است این گزاره را بدون هیچ قیدی بپذیرد. اما سقراط بر ضرورت اثبات بیشتر آن تأکید میکند و نگاه خود را از شهر به فرد بازمیگرداند. اگر همان صورتهایی را که در شهر یافتهاند در نفس فرد نیز پیدا کنند، میتوانند با اطمینان بیشتری به نتیجهگیری خود اعتماد کنند.
پیش از آنکه سقراط درباره بخشهای نفس سخن بگوید، به گلوکون هشدار میدهد که با شیوه استدلالی فعلی هرگز به پاسخی کاملاً دقیق برای این پرسش نخواهند رسید. او از «راهی طولانیتر و کاملتر» سخن میگوید که میتواند این پاسخها را فراهم کند، اما در عین حال یادآور میشود که روش فعلی آنها، با سطح سختگیریای که تاکنون در استدلال داشتهاند، پاسخهای رضایتبخشی در اختیارشان میگذارد. چرا باید نفس را «تقسیم» کرد؟
در گفتوگوی پیشین افلاطون درباره نفس، یعنی رساله فایدون، تصویری دوگانه از انسان ارائه میشود. از یک سو با نفسی غیرجسمانی روبهرو هستیم که عقلانی و شبیه به امر الهی است و از سوی دیگر با بدنی جسمانی و امیال غیرعقلانی آن. مرگ، رهایی نفس نامیرا از زندان بدن است. فیلسوف کسی است که تا آنجا که ممکن است خود را با روی گرداندن از بدن و روی آوردن به نفس پاک میکند.
اما در جمهوری، این دوگانگی به صورتی پیچیدهتر تحول پیدا میکند. تقابل میان نفس و بدن همچنان وجود دارد، اما نفس دیگر کاملاً عقلانی نیست، بلکه …








