عصر ایران؛ امیر صدرا صیام - سنگ قبر، آخرین قاب از زندگی آدمهاست. جایی که معمولاً قرار است چند کلمه، خلاصهای از یک عمر باشند.
برای بعضیها نام و تاریخ تولد و مرگ کافی است، برای بعضیها یک جمله ادبی یا شعری انتخاب میشود و گاهی هم آدم ترجیح میدهد چیزی از خودش روی سنگ باقی بگذارد که بیشتر از آنکه درباره مرگ باشد، درباره زندگی باشد.
اگر قرار باشد سنگ قبر اکبر عبدی را با همان سادگی تصور کنیم؛ سنگی سفید، بیزرقوبرق و بیادعا که روی آن نوشته شده: «آمدم، خنداندم و رفتم»، شاید نتوان عبارتی رساتر برای جمعبندی کارنامه او پیدا کرد. این جمله بیش از آنکه یک نوشته روی سنگ باشد، شبیه یک اعتراف صمیمی است.
اعتراف هنرمندی که بخش مهمی از نسبتش با مردم، از مسیر خنده و شادی گذشته است.البته در این انتخاب، به نظر میرسد ردپای یک ایده آشنا هم دیده میشود؛ سنگ قبر داوود رشیدی که بر آن نوشته شده: «آمدم، دیدم و رفتم.» جملهای کوتاه و موجز که زندگی را به سه فعل تقلیل میدهد؛ آمدن، دیدن و رفتن. …












