
عصر ایران ؛ علی نجومی _ صبح زود، یکی از روزهای فروردینماه سال ۱۳۰۵ هجری خورشیدی، برلین.
در تمام شب، خواب به چشمان کیخسرو نیامد. آنقدر اشک ریخته بود که مژههایش به هم چسبیده بودند. دست فیروزه را بر گونه خود گذاشت؛ از یخ هم سردتر بود. نبضش را گرفت؛ تپشش ضعیف و رو به خاموشی بود.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
حالا سه روز میشد که فیروزه حتی چشمانش را هم باز نکرده بود.
کیخسرو چشمانش را بست و از خدا خواست فقط یک بار دیگر رنگ چشمان فیروزه را ببیند.
صدای زمزمهای ضعیف را به زحمت شنید. جرئت کرد و چشمانش را باز کرد.
چشمهای بیروح و سرد فیروزه به کیخسرو زل زده بودند.
کیخسرو نیمخیز شد و سرش را کنار گوش فیروزه برد. فیروزه با زحمت و تقلای فراوان گفت:
«مراقب فرزندانم باش.»
این را گفت و برای آخرین بار چشمانش را بست.
آن شب نحس زمستانی به یاد کیخسرو آمد.
در بمبئی، با فیروزه و پسر عزیزتر از جانشان، شاهرخ، نشسته بودند و مویز خوشآبورنگ جلالآباد را مزهمزه میکردند. فردایش قرار بود کیخسرو به ایران بازگردد. فیروزه از او خواست تا به رسم همیشه، پیش از سفر، تفألی به دیوان خواجه شیراز بزنند.
شاهرخ پیشقدم شد و از پدر اجازه خواست تا فال را او بگیرد. کیخسرو هم دلِ نه گفتن به دردانهاش را نداشت.
غزل که آمد، آسمان دل کیخسرو تیره شد.
روزی اگر غمی رسدت، تنگدل مباش
رو شکر کن، مباد که از بد، بدتر شود
فردایش سوار قطار شد تا به کراچی برود و از آنجا با کشتی عازم بندرعباس شود. در قطار بود که سرنوشت، مهر تیرهروزیهایش را بر پیشانیاش زد.
از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکست زنی که نفرت را به عشق ترجیح داد؛ قصه عشق شاهزاده سرخ را ابنجا بشنوید













