
روزبه کردونی در یادداشتی در روزنامه شرق نوشت: «فیلم Triple Cross را سالها پیش دیدم. بخش زیادی از قصهاش را فراموش کردهام، اما یک صحنه هنوز با جزئیات در ذهنم مانده است؛ از آن صحنههایی که هرچه بیشتر زندگی میکنی، معنایش برایت بیشتر میشود.
ماجرا به یکی از مشهورترین سوءقصدها علیه هیتلر برمیگردد. ۲۰ جولای ۱۹۴۴، کلاوس فون اشتاوفنبرگ کیف حاوی بمب را در جلسهای در مقر هیتلر گذاشت. بمب منفجر شد، اما هیتلر زنده ماند و کودتایی که قرار بود پس از مرگ او آغاز شود، ظرف چند ساعت فروپاشید. این واقعه بعدها به سینما راه یافت. یکی از آن فیلمها Triple Cross ساخته ترنس یانگ است. در فیلم، بارون فون گرونن با بازی یول براینر، افسر آلمانیای است که به توطئه علیه هیتلر پیوند خورده است. بعد از شکست سوءقصد، فون گرونن را در فرودگاه میبینیم.
مأموران برای بازداشتش آمدهاند. امکان مقاومت هنوز هست، اما فرودگاه دیگر برای او میدان نجات نیست. انگار پیش از رسیدن مأموران، تصمیمش را گرفته است: جنگی که ارزش جنگیدن داشت، جای دیگری تمام شده است. جملهای میگوید که سالها در ذهنم مانده؛ مضمونش این است که وقتی افسران عالیرتبه ارتش آلمان حتی نتوانستهاند یک اتاق را در زمان مقرر منفجر کنند، سزاوار شکستاند. سپس دیگر برای نجات خودش تقلا نمیکند. آن لحظهای که میشد مسیر را عوض کرد، گذشته است.
شاید یکی از تلخترین شکلهای شکست همین باشد: وقتی لحظه اصلی از دست رفته و تازه بخواهیم تمام توانمان را در میدانهای بعدی خرج کنیم. سالها بعد، فکر میکنم دلیل ماندگاری آن صحنه برای من همین پرسش است: آیا همیشه میدانیم میدان اصلیمان کجاست؟ در سیاست، مدیریت و زندگی، همه مسئلهها هموزن نیستند. همه اختلافها نبرد نیستند و همه نبردها هم ارزش یکسان ندارند. گاهی دهها موضوع اطراف ما جریان دارد، اما فقط یکی از آنهاست که اگر نتیجهاش تغییر کند، مسیر بقیه نیز تغییر خواهد کرد.
هنر، فقط خوب جنگیدن نیست؛ مهمتر از آن، شناختن جنگی است که باید در آن جنگید. جان کینگدان در ادبیات سیاستگذاری …












