
به گزارش خبرنگار ایرنا، محمد چالک، مردی از دیار خونرنگ اهواز، کیلومترهاست که خانهاش را در جادهها گم کرده است. او فرمان را به سمتی میچرخاند که قلبهای شکسته آنجاست.
۱۶۸ تصویر؛ ۱۶۸ صورت معصوم که وقتی به آینه نگاه میکند، گویی با او حرف میزنند. اینها دانشآموزان مدرسه «شجره طیبه» میناب هستند؛ مسافرانی که خیلی زود بلیت بهشت را گرفتند و حالا در دنیای ما، فقط نامشان بر دیوارهای این ون و یادشان بر شانههای مادران داغدار سنگینی میکند.
داغی که دوبرابر شد
محمد، روایتگر قصهای است که گوش هیچکس تاب شنیدنش را ندارد. او از خانوادههایی میگوید که در میناب، سهمشان از جنگ، نه یک فرزند، که هر دو فرزند خانه بود؛ ۱۶ خانوادهای که با رفتن جگرگوشههایشان، سکوت مطلق را در خانههایشان یافتند. فکر کنید؛ مادری که صبح، دو بار فرزندش را راهی مدرسه کرد و شب، خانهاش دو بار در سوگ نشست.
محمد در این سفر طولانی، از ۱۴۸ شهر و روستا گذشته و در بیش از ۵۰۰ اجتماع حاضر شده است. او هر شب با این ون میخوابد؛ با ۱۶۸ رؤیایی که هرگز به واقعیت نرسیدند.
جادهای که به آسمان ختم میشود
در هر توقف، وقتی مردم پاکدشت یا هر شهر دیگر این سرزمین دور این ون حلقه میزنند، محمد فقط عکس نشان نمیدهد؛ او تکهای از قلب سوخته میناب را در میان عابران کوچه و بازار پخش میکند. او میگوید: «امین ما دیگر برنگشت…» و در آن لحظه، انگار تمامِ مادران ایران، مادرِ امین میشوند.
این ون، نه با بنزین، که با اشکهای محمد و دعای مادران میناب حرکت میکند. او ۱۶۸ رؤیای نیمهتمام را از شهری به شهر دیگر میبرد تا یادمان نرود که پشت واژه «جنگ»، پشت اعداد سرد آمارها، ۱۶۸ قلب کوچک بود که میتوانست امروز معلم، پزشک، یا پدر باشد، اما در آغوش خاک داغ جنوب آرام گرفت.
امروز، وقتی «ون رؤیاها» از برابر چشمانتان میگذرد، فقط یک خودرو را نبینید؛ دستی را تصور کنید که از پشت شیشهها بیرون مانده و هنوز منتظر است تا کسی، جایی، او را به آغوش امنیت و زندگی بازگرداند. این کاروان بغض، تا ابد در جادههای این سرزمین در حرکت است، تا هیچکس فراموش نکند که بهای آرامش ما، رؤیاهای نیمهتمام کودکان میناب بود.
نیمکت خالی و مشقهایی که ناتمام ماند؛ روایتی از بغضهای جادهنشین
میگویند …












