نادری در پیشگفتار کتاب، نوشته است: «از پدر گفتن، سخت است. یکجوری غریب است. انگار هماره حُجب و حیای فرزند و پدری وجود دارد برای گفتن و حتی نوشتن از او. بهنظرم همین سختی و پیچیدگی، ارزش این مجموعه را وزین میکند؛ روایت پدر از زبان فرزند.»
بخشهایی از دو روایت این کتاب، در پی میآید:
بخشی از روایت «نمیدانم کجای قصه خوابم برد» بهقلم « کامران نجفزاده»:
پدر، نویسنده بود. کتابخانهای قدیمی داشت که من یواشکی کلیدش را میچرخاندم. از هدایت تا چوبک و شاملو و کارنگی تا جلال میخواندم. ظهرهای تابستان برایم «آیش» میخرید. «کیهان بچهها» میگرفت. «قصههای خوب برای بچههای خوب» را و من یکییکی میخواندم... انگار هیچچیز در جهان بهاندازهی آن لحظهها یادم نمانده...
نمیدانم کجای قصه خوابم برد. اما چشم باز کردم، اسیر روزگار شدم... فقط عکسهای دوربین نیکون بابا نجاتم میدهد. فقط خاطرهی سینما و اصرار من برای دَهبار دیدن تکشاخ و جوی ولیعصر و خانهی دوبلکس ستارخان و بلیت مهرجوییِ خدابیامرزِ اجارهنشینها، شاید ناجیِ آن بخشِ تباهشده باشد که آلزایمر نگیرم.
چرا روزگار چنین است؟ چرا چین افتاده زیر چشمانت... من به قربان تو...
بخشی از روایت « تمامِ مَرد» بهقلم «حمید محمدی محمدی»:
بابا توی بنگاه، ماشین میخرید و میفروخت. معروف بود که آدم راستگویی است. شاید برای همین به او میگفتند: «آشیخ حسین.» شاید هم دلیل دیگری داشت. ولی بارها سر اینکه به مردم دروغ نمیگوید، با صاحب بنگاه «اتوبهروز» دعوایش شده بود و دیگر هیچوقت پایش را نمیگذاشت آنجا. پاتوقش را کرده بود بنگاه «گلدنسیتی» و همانجا کنار پیرمردها، گاهی یک پیکان میخرید و میفروخت و چند ده هزار تومانی سود میکرد. موسوی به بابا میگفت: «آشیخ حسین! لااقل به مردم نگو چند خریدی که اینهمه چونه نزنن.» بابا هم جواب میداد: «دروغ بگم، غش در معاملهس.»
من فکر میکردم اگر دروغ بگویی، خریدار غش میکند! شاید هم یکبار پرسیدم از بابا و یک جواب نه خیلی سرراست شنیدم.
یکبار که بابا با عبا و پالتوی مداحی ایستاده بود جلوی در بنگاه، یکنفر آمدهبود ماشین بخرد. یک پیکان نارنجی خیلی تروتمیز هم توی پیادهروی خیابان شهناز پارک بود. همان آقاهه که به من گفت: «غلط نکن» ماشین را به خریدار معرفی کرد. بعدش هم شروع کرد به تعریف کردن از پیکانی که مدلش ۵۵ بود و میشد عکسمان را روی درهایش ببینیم. بهنظر نمیرسید خریدار، آدم زرنگی باشد. ولی یک سوال کرد که اگر جوابش را راست و حسینی میدادند، دست از خرید میکشید. آن جواب راست و حسینی را بابا داد: «اونطور که شما فکر کنید، چپی نیست، ولی خوابش میاومده یهبار به پهلو خوابیده.»
بخشی از روایت «أین الملوک» بهقلم «سجاد محقق»:
از تاریخ تولدم فقط ماهش را میداند، آنهم چون هردو مُردادی هستیم و ماه تولد خودش است و کادوهایی که برای تولدش میگیریم را چند روز یا چند هفته و حتی چند ماه باز نمیکند. دلیلش را نمیدانم و هروقت از بابا میپرسم این دو کلمه را میشنوم: عجلهای نیست!
از اول زندگی، حقوقش را دست مادرم داده و با هیچچیز دیگری کار ندارد. موارد خریدش برای خانه، چه آنزمان که بچه بودم و چه حالا، از سه قلم بیشتر نیست؛ نان و بادمجان و هندوانه! توی هرخانهای که میرویم، حتما یک اتاق را برای کار خودش کنار میگذارد اما معمولا هفتهای یکبار بیشتر به آنجا سر نمیزند. آنهم زمانی که من و مادرم مشغول نظافتِ خانه میشویم. میرود توی اتاق و در را میبندد که نفتی نشود!...
قصدم از بیان چنین مثالهایی این بود که بدانید نگاه متعصبانه به پدرم ندارم! کاستیهایش را میبینم اما با این حال اطمینان دارم خوبیهایش خیلی بزرگتر و خاصتر است و برآیندش قطعا به بینهایت مثبت میل میکند...
در ایام نوجوانی، یکروز پدرم نشست و نعماتی که خدا به ما داده را شمرد و بعد، این جمله را برایم گفت و ادامه داد که میبینی؟ خداوکیلی اگر قرار به لیاقت بود، اینقدر به ما میرسید؟
یکروز دیگر، قندانی را که با آن بازی میکرد جلو کشید و گفت: این قندها روزیِ خدا و این قندان هم عمر ماست! داخلش فقط همین مقدار قند است. خدا هم گفته هرکس روزیاش تمام شود، مرگش فرا میرسد. یادت باشد اگر بخواهی زور بزنی و تند تند پول دربیاوری، ممکن است خدا همهی روزیات را زودتر بهدستت برساند اما بدان که اگر تمام شد، روزی و عمرت با هم تمام میشوند. تو کار کن، پول خودش میآید. انصافا هم خودش همیشه به این حرف اعتقاد دارد.
پدر من، اگرچه در روزمرگیهای زندگیاش یک آدم معمولی و کم فراز و نشیب است، اما در بنیانهای فکری و عقایدش بسیار محکم و استوار است. پدرم را ویژه دوست دارم چون روزمره نبودن در زندگی معمولی را خیلیها دارند و رسیدن به آنهم، کار پیچیدهای نیست اما ثبات در عقاید و اصول و معتدلبودن، سالها پیش از آنکه گفتمان اعتدال، پُز روشنفکری شود، کار هرکسی نیست.
پدرم را بعد از اینکه از هجده سالگی شروع به کار کردم، بیشتر دوست دارم. تا بهحال کسی را ندیدهام که بگوید لقمهی حرام سر سفرهی زن و بچهام میبرم. هرچه شنیدهام صحبت از نان حلال بوده اما وقتی وارد محیط کار شدم، خوب دیدم که خیلیها چهطور پول در میآورند.
پدرم مرد این است که وقتی در این سن و سال، او را به شهرستانهای اطراف دعوت میکنند و میخواهند برایش ماشین بفرستند، میگوید چه خبر است؟ یک بلیط اتوبوس برایم بگیرید. در جواب اعتراض ما هم میگوید: هرکس هرکمکی میتونه باید به مملکت بکنه ولو هزارتومان صرفهجویی باشد. وقتی هم توی شهر قبل و بعد جلسات برایش آژانس میگیرند، سر کرایه چانه میزند. بارها شنیدهام رانندهها میگویند: آقا مگه شما میخوای پول بدی؟ قبض رو بده اداره و پولت رو بگیر و بابا هم جواب میدهد که اتفاقا اگر خودم قرار بود بدهم، اینقدر بحث نمیکردم. بماند که خیلیوقتها میگوید: چرا یه ماشین به این ترافیک اضافه شه بهخاطر من؟ با مترو اومدم و با مترو هم برمیگردم. جلد کتاب
کتاب «سایهای که روشن است؛ پدر به روایت نویسندگان و شاعران» نوشته عباس نادری در قطع رقعی، جلد شومیز، در ۱۸۴ صفحه توسط نشر قو در سال ۱۴۰۵ منتشر شد.









