
به گزارش ایرنازندگی - من، یک پلیکان، پرندهای با بالهایی گشوده به وسعت آسمان و منقاری چون سبدی شکاری، داستان زندگی خود را در این سرزمین پر آب و باد، تالابهای ایران، آغاز میکنم. داستانی نه از زبان انسانها، که گاه با نیت خیر و گاه ناخواسته، سرنوشت ما را رقم میزنند، بلکه از قلب تالاب، از زبان من، از آنچه چشمهایم دیدهاند و بالهایم حس کردهاند. این را به درازا میکشم، نه برای طولانی شدن، که برای آنکه ذرهای از عظمت و لطافت دنیایم را به شما منتقل کنم. دنیایی که در زیبایی، شکنندگی و اهمیتش، با رقص آب و باد درهم آمیخته است.
مجموعه مستند تصویری کامل «بازگشت غارغارکها» را اینجا ببینید.
تولد در آغوش تالاب – شروعی از جنس رویا
پیش از آنکه بال برگیرم و هوای آزاد را در سینه دهم، روزگاری در آغوش گرم مادر، در لانهای از نی و شاخ و برگ، چشم گشودم. تالاب، گهواره اولیه من بود؛ صدایی مداوم از خشخش نیها، هیاهوی پرندگان دیگر، و نسیم خنکی که بوی نم خاک و گل را به مشامم میرساند. در آن دوران، همه چیز مبهم بود؛ تنها حس گرما، امنیت و نوک پرمهر مادر که تکههای ماهی را برایم میآورد.
روزها، با چشمانی نیمهباز، دنیای اطرافم را کندوکاو میکردم. لکههای نور که از میان شاخ و برگ به داخل لانه میتابید، رنگهای ناآشنای گلها و پرندگان اطراف، و ارتعاش آب که گاه تا لانهمان میرسید، همه و همه کنجکاویام را برمیانگیخت. مادر و پدر، با تلاش بیوقفه، لقمههای صید شده را به دهانم میگذاشتند. طعم لطیف و تازهی ماهی، اولین تجربه غذایی من بود؛ طعمی که هنوز هم، با هر بار صید موفق، خاطرات آن روزها را زنده میکند.
رشد من، همانند رشد نیها در کنار آب، سریع و پرتوان بود. پرهایم کمکم پُرپشت و محکم میشدند. احساس میکردم بدنم سنگینتر و قویتر میشود. اولین تلاشهایم برای ایستادن، تلوتلو خوردنهای کودکانه بر روی پاهای بلندم، و اولین پروازهای کوتاه در اطراف لانه، لحظاتی فراموشنشدنی بودند. پدر و مادر، با نگاهی پر از غرور، مرا تشویق میکردند. حس وابستگی به خانواده و لانهام، ریشههایم را در این دنیای آبی محکم میکرد.
بالهای گشوده – اولین گامها به سوی آسمان و جهان
آن روزی که برای اولین بار، حس کردم …












