هوا گرمای خسته کننده اواخر تیر ماه را روی پوست مینشاند نمیسوزاند، فقط رمق میگرفت. نسیمی آرام از سمت نخلستانهای قدیم بمپور میآمد. نسیمی که انگار از دل تاریخ میوزید، از روزگاری که این شهر را پسر بم مینامیدند و ساسانیان بر خاکش قدم میگذاشتند.
سربازها بعد از یک روز طولانی در آسایشگاه آرام گرفته بودند. بعضی اتفاقات روز را مینوشتند و بعضی با صدایی نرم در گوشیها زمزمه میکردند این جا امنه، نگران نباشید.
سعید و جابر و مهدی اما هنوز آرام نگرفته بودند، سعید همین روزها نامه ترخیصش را میگرفت دلش میخواست پیش از رفتن زاهدان را درست بگردد؛ دنبال راهی بود همین هفته آخر مرخصی بگیرد و آخرین روز تیرماه با فالودههای تک ایرانشهر شیرینی پایان خدمتش را به همه بدهد. در دفترچهاش کنار تاریخها نوشته بود «آخر تیر؛ فالوده تک، خوشحالی تیپ زرهی»
جابر اما دلش نمیآمد همین چند روز هم سعید را از دست بدهد، او قول داده بود بعد از پایان خدمت از طریق دوست و آشنای پولدارشان برای مرمت «ارگ بمپور» پا پیش بگذارد.
جابر همیشه درباره ارگ با هیجان حرف میزد. می گفت: «اگه درستش کنیم بمپور دوباره جون میگیره.» …











