که میداند شاید حتی در گستره اقلیم عشق هم هرگز به کسی دل نبندم تا سکه سلطنت کسی غیر از شمشاد قلم محبوبم را برای حکمرانیم بر قلب های مخاطبانم ضرب نکنند.
غلاف شمشیر حرفهای تیزم، لوح خونفام دلی است که سرشار از فوران دریای بُغض های مگوست.
اینک بعد از عمری نوشتن، حیات خلوت فکرم از رنگاب زرفام هر منصب و مقامی جارو شده، زیرا ابداً نیازی به قدرت و مقام ندارم زیرا سحرِ جادوی قلم حقگویم، برای آدموار زیستنم، عمرم را بغایت بس است.
در برابر اغوای زیور مُشتهیات دنیا و زخارف مصارف زندگی های لاکچری امروز، پاک زُکامم و باغ سبز وجودم بکلی عاری از ثمره اشجار خبیث فرصت طلبی و جاه خواهی است.
ضمیر اول شخص در قاموس واژههایم جایی ندارد، در وجود مالامالم از هزاران "الامان" ملت مظلومم، دیگر جایی برای پُز دادنم نیست، چون هر روز از دُهل دَک و پُز دیگران، گوشم به اندازه کافی کر است.
قلمم همیشه برای دیگران نوشته و مینویسد و کارنامه نامجویی و چرب خواهی قاتق سُفره ام، پُر از مُهر رفوزگی و آزمرگی است.
من جورکشانه و فاخرانه، فدوی دادِ تظلم خواهی خیل درماندگانی ام که همواره فریادرسانان صادق( مسوولان غیرپاسخگو) را میجویند.
به حکمِ سرشتِ پاکنهاد حرفه مقدسم، جغرافیای وجودم به پُتک هواهای شوم یا امیال مذموم، تَرَک نمیخورد اما شیشه تُرد احساسم به تلنگر غلتیدنِ نَمِی روی گونه مظلومی، در چشم برهم زدنی، وامی شکند.
کُل اثاث البیتم، ذخیره اندیشههای ناب و گنجینه زرفام اوراقی است که حریصانه آنها را به جای دکور کالاهای لوکس و رنگ و وارنگ، در کُنج خانهام یا طبقات کتابخانه ام چیده ام و همیشه هم دلم به داشتن آنها خوش است.
در کرانههای بازار حرفهام، از ولخرجی های حقوق سر بُرجم خبری نیست، دیگر تمتعم از مستی پاداشهای میلیاردی یا خماری و نشئگی نشخوار رانت های از ما بهتران، پیشکش.
راستش، اگر از خیلی از نیازهای معمول زندگیام بگذرد- ای- شاید به هزار زحمت، دخلم به خرجم برسد.
از روی عادت، وجب اندازههایم، تعداد کلمات ستون ها یا طول و عرض روزنامه ها یا تعداد کاراکتر تیترهاست و برخلاف زراندوزان و ارباب زادگان، با اعداد نجومی، سروکاری ندارم.
حرفهام در این سالها بخوبی به من آموخته است که اگر هم براستی سزاوار ستایشکی یا نوازشگی باشم، هیچ نشان و مدالی بر سینه یا شانه خمیده ام نخواهند نشاند کمااینکه حتی برخلاف همه اقشار جامعه، تا مادامی که همقطارانم مظلومانه خون ندادند، روزشان را به نامشان ننوشتند (شهادت مظلومانه محمود صارمی خبرنگار ایرنا در مزار شریف افغانستان، سنگ بنای تعیین روز خبرنگار در گاهنامه کشور شد).
در پشیه پراندیشه من، علاوه بر خبررسانی در باره هزار و یک مساله عالم و آدم، هر روز باید از پایان تراژیک داستان دیگران هم خبر بدهم تااینکه بالاخره یک روز هم خبرِ پایان خودم را برای خانوادهام ببرند.
همه میدانند بالای چشمم، ابروست و و زور همه بر من و شغل بی گارد من میچربد و داشته و نداشته ام، بسان آب خوردن، خوراک حریصانه جشن و عزای دیگران است.
باور کنید اصلاً در هفت آسمان بالاسر هم یک ستاره ندارم و شغلم برغم آذین پُر دک و پزش، در اصل بهای ادای رسالتی است که بخاطرش، نیل به رویاهای زیست روزمره ام را - دانسته یا نادانسته - بر خودم حرام کردهام.
من در همه سال های خوب اشتغال در این حرفه به فراست دانستهانم که پاکبازانه باید از دکان آرزوهایم بگذرم تا شرافتمندانه به کِنز آبرویم برسم.
در بازار مکاره تثلیث زراندوزان، زورگویان، مُزوران و در آوردگاه پیکار با لابی بازان، تنعم طلبان، رانت خواران و گرگ های درنده خوی مافیابازان، بیمحابا طشت رسوایی آنان را از بام به زیر میافکنم و بیهیچ مِنتی، فدای حق مظلومان نجیب و سربزیر و بی کس و کار ملتم میشوم و شرف دادخواهی را به ننگِ ژاژخواهی نمیفروشم.
که میداند شاید امروز "دست خدا" از آستین خبرنگاران یک لاقبایی بیرون آمده است تا با تراوشات دواتِ قلمشان، تمنیات مغفول هموطنانشان را بستانند و به همین دلایل و هزار و یک دلیل گفته و ناگفته، بعنوان خسی بیمقدار از قبیله بزرگ فرهنگ مدار، گذشته از تب شوق وجودشان و برغم همه نامهربانی ها و جفاکاری های آشکار و پنهان در حق اصحاب این حرفه وزین و
ستُرگ، بخاطر وقار و فخامت شرف و شعورشان در دفاع از حق و حقوق ملت نجیبشان، این پیشه وخشود و پیامبرانه را جانانه دوست دارند و خاضعانه، سرِ نوکری به آستان مبارک و پرگُهرش میسایند.
روز خبرنگار بر همه همکاران کوشا، نجیب و شریفم خجسته باد









