
سخن گفتن از عباس زریاب خویی، سهل و ممتنع است. سهل است از آن رو که هر گوشهای از پهنه دانش و فرهنگ ایران را که بنگریم، نشانی از ذکاوت و موشکافی او مییابیم؛ و ممتنع است زیرا دریای ذوق و فضل او را از هر سو که وارد شویم، بیدرنگ با اعماق سهمگین و ژرفای حیرتانگیزی روبهرو میشویم که قدم زدن در آن، جسارتی عالمانه میطلبد. اما فراتر از آن «علامه زریاب» که مقالاتش اعتباربخش دایرةالمعارفهاست و تحقیقاتش در زمینه فلسفه و تاریخ، مرجع همگان، من میخواهم از «میرزا عباس خویی» سخن بگویم؛ از دوست نازنینی که از سال ۱۳۲۱، آن زمان که جوانی جویای نام بود و همراه با باقر حکمت در تبریز به سراغ من آمد، تا واپسین روزهای حیاتش، پیوندی ناگسستنی با جان و دل من داشت.
در این جستار، هدف من کالبدشکافی مقالات علمی او نیست؛ بلکه میخواهم تصویری زنده و گویا از انسانی ارائه دهم که نبوغ و مهربانیاش پهلو به پهلو میزد. برای رسیدن به این مقصود، بهترین راه، نگریستن در آینه نامههای اوست. نامههایی که زریاب را نه در ردای استادی، بلکه در کسوت طلبیِ مشتاق، دوستی وفادار و ایرانیِ غربتکشیدهای نشان میدهد که هویت و غیرت ملیاش در تمامی سطور آن موج میزند. عبّاس زریابِ خویی استاد، پژوهشگر، مترجم، مصحح و منتقد بزرگ ایرانی
ریشهها و فرار از خدمت اجباری
برای درک چگونگی شکلگیری شخصیت زریاب، باید به سال ۱۳۱۶ بازگشت. دورانی که در شناسنامهها و خاطرات ما آذربایجانیها با ابهام و اکراه گره خورده است. در آن روزگار، «نظام وظیفه» یا به قول عامه «اجباری»، کابوسی برای خانوادهها بود. دلبستگی شدید خانوادههای ایرانی به فرزندان و بیاعتمادی به دستگاهی که جوانان را به مقصدی نامعلوم میبرد، باعث میشد که مردم به هر راهی متوسل شوند تا فرزندانشان را نزد خود نگاه دارند. یکی از این راهها، تغییر سن در شناسنامهها بود. زریاب نیز مانند من، قربانی این وضعیت بود؛ شناسنامهاش با واقعیت تولدش همخوانی نداشت تا شاید یک سال بیشتر فرصت داشته باشد تا جان بگیرد و روی پای خود بایستد.
در خوی آن زمان، برای جوانی که سیکل اول را تمام کرده بود، دو راه بیشتر وجود نداشت: یا باید برای ادامه تحصیل به تبریز یا رضائیه (ارومیه) میرفت که مخارج سنگینی بر دوش پدرِ کاسبکارش میگذاشت، و یا باید راهیِ قم …












