
در همان روزها، از پذیرش آتشبس با یک قیاس تاریخی دفاع شد: گفته میشد ایران این بار «عاقلانه» رفتار کرده و نمیخواهد اشتباه پس از فتح خرمشهر یا فاو را تکرار کند. من از ابتدا با این قیاس مخالف بودم. قرار دادن این دو در کنار هم و ساختن حکم کلی درباره «زمان عاقلانه پایان جنگ»، بیشتر مصرف سیاسی دارد تا ارزش تحلیلی. وضعیت جنگ اخیر نیز تکرار هیچیک از آن دو لحظه نبود. اصلا بحث این نبود که ایران پس از یک پیروزی روشن تا کجا باید پیش برود. پرسش واقعی این بود که جنگ با چه ترتیباتی متوقف میشود و پس از توقف آن، چه چیزی در دست ایران باقی میماند. آیا طرف مقابل هم ابزارهای فشار خود را کنار میگذارد؟ آیا توقف آتش شامل محاصره اقتصادی و دریایی هم میشود؟
سرنوشت تنگه هرمز، یعنی مهمترین اهرمی که ایران در طول جنگ به دست آورده بود، چه خواهد شد؟ شش روز بعد، پاسخ آمریکا روشن شد. کارت هرمز برای ایران هیچگاه فقط توان بستن یک آبراه نبود. ارزش آن در این بود که هزینه جنگ و فشار علیه ایران را از مرزهای کشور بیرون میبرد. اگر صادرات ایران متوقف میشد، صادرات نفت کشورهای عربی خلیج فارس و جریان انرژی در بازار جهانی نیز نمیتوانست به شکل عادی ادامه پیدا کند. همین پیوند، هرمز را به ابزار بازدارندگی تبدیل کرده بود.
محاصره دریایی آمریکا درست همین پیوند را هدف گرفت. بر اساس دستور اعلامشده، کشتیهای مرتبط با ایران متوقف میشدند، اما رفتوآمد میان بنادر غیرایرانی از محاصره مستثنا بود. از طراحی این محاصره میشد هدف راهبردی آن را فهمید: آمریکا میخواست هزینه جنگ را دوباره فقط بر دوش ایران بگذارد. نفت دیگران صادر شود، تجارت منطقه ادامه پیدا کند، اما ایران در بنادر خود محصور بماند. اگر این طرح موفق میشد، مهمترین مزیت هرمز برای ایران از بین میرفت؛ نه به این دلیل …












