
مدیر منابع انسانی یک شرکت نرمافزاری تهرانی پارسال متوجه شد نرخ خروج کارکنانش در شش ماه دو برابر شده. مصاحبههای خروج چیز عجیبی نشان نمیداد: حقوق، مسیر رشد، جملههای همیشگی. چیزی که در آن مصاحبهها ثبت نمیشد این بود که آدمها ماهها قبل از نوشتن استعفا، از نظر روانی رفته بودند.
این فاصله — بین لحظهای که کسی ته میکشد و لحظهای که سازمان میفهمد — گرانترین بازهی مدیریت نیروی انسانی است. و برخلاف تصور رایج، اندازهگیریاش سخت نیست. ابزارش سالهاست وجود دارد. فرسودگی شغلی یک حس نیست، یک نمره است
در ادبیات پژوهشی، فرسودگی شغلی سازهای است با تعریف مشخص و ابزار سنجش استاندارد. یکی از پرکاربردترینهایشان سیاههی فرسودگی کپنهاگ است که در دههی ۲۰۰۰ در دانمارک ساخته شد و امروز در دهها کشور اجرا میشود.
نکتهی مهم این ابزار تفکیکی است که انجام میدهد: خستگی شخصی را از خستگی کاری جدا میکند. یعنی میتواند بگوید کسی که صبحها بهزحمت از تخت بیرون میآید، مشکلش کار است یا زندگیاش. برای یک مدیر، این تفکیک تفاوت بین جابهجا کردن یک نفر و از دست دادنش است. نمره روی مقیاس صفر تا صد نشسته و مرز رسمیاش عدد ۵۰ است — عددی که خود سازندگان ابزار تعیین کردهاند، نه چیزی که بعداً کسی از خودش درآورده باشد. نسخهی فارسی این پرسشنامه با همان ۱۳ سؤال و همان دو زیرمقیاس اجرا میشود. خستگی، استرس و بیخوابی سه چیز جدا هستند
در گفتوگوی روزمره این سه کلمه را جای هم به کار میبریم. در سنجش، سه ابزار جداگانه دارند و نتیجهشان میتواند کاملاً متفاوت باشد. استرس ادراکشده میپرسد یک ماه گذشته چقدر بیرون …
