
در سیاست خارجی، دولتها هرگز با اطلاعات کامل، افق روشن و گزینههای کمهزینه تصمیم نمیگیرند. آنها در شرایط عدمقطعیت، میان گزینههایی ناقص، پرریسک و گاه بازگشتناپذیر ناچار به انتخاب هستند. از این رو، پرسش تحلیلی درست آن نیست که آیا مذاکره در نهایت موفق شد یا جنگ به پیروزی انجامید. پرسش درست این است که با اطلاعاتی که در همان مقطع در دسترس بود، کدام گزینه مطلوبیت مورد انتظار بیشتری داشت. شکست یک مسیر، بهخودیخود ثابت نمیکند که انتخاب آن از ابتدا غیرعقلانی بوده است. برای اثبات این مدعا باید نشان داد که در همان زمان، با همان اطلاعات محدود، گزینه جایگزین چشمانداز بهتری داشته است. این تمایز، شاید مهمترین اصل فراموششده در تحلیل سیاست خارجی ایران باشد.
بخش مهمی از نقدهای وارد شده به سیاست مذاکره بر یک فرض ساده بنا شده است: اینکه مذاکرهکنندگان گمان میکردند میتوان با ایالات متحده به توافقی پایدار، قابلاتکا و مبتنی بر اعتماد رسید. اگر این فرض از ابتدا نادرست باشد، بخش بزرگی از آن نقدها نیز فرو میریزد. مساله اصلی آن نیست که آیا تصمیمگیران به یک مصالحه نهایی خوشبین بودند؛ مساله این است که آیا مذاکره، حتی با احتمال پایین موفقیت، در آن مقطع کارکرد راهبردی داشت. در منطق واقعگرایانه سیاست بینالملل، مذاکره الزاما ابزار حل اختلاف نیست؛ اغلب ابزار مدیریت موقت آن است. دولتها مذاکره میکنند تا زمان بخرند، فشارها را مهار کنند، احتمال تشدید بحران را کاهش دهند و برای بازسازی ظرفیتهای داخلی خود فرصت به دست آورند. در این معنا، مذاکره نه علامت اعتماد است و نه نشانه سادهلوحی؛ مذاکره خود یکی از اشکال اعمال قدرت در شرایط عدمقطعیت است.
اگر تصمیمگیران ایرانی از ابتدا احتمال موفقیت یک توافق جامع را پایین میدانستند، اما همزمان برآورد میکردند که ورود …












