
فوکو در کتاب «ایرانیان چه رؤیایی در سر دارند؟» ـ که حاصل دو سفر او به ایران در آستانه انقلاب است ـ و نیز در برخی مصاحبهها و نوشتارهای دیگر خود، از جمله گفتوگوی معروف «ایران، روح یک جهان بیروح» (با پیربلانشه و دیگران)، بهطور جدی به این مسأله میپردازد. فوکو در این آثار تصریح میکند که انقلاب اسلامی ایران را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک خیزش مبتنی بر عاطفه یا ایمان تفسیر کرد، بلکه این انقلاب واجد نوعی عقلانیت و خودآگاهی تاریخی بوده است.
او در این تحلیلها، با رویکردی انتقادی، به شبههای میپردازد که عمدتاً از سوی طرفداران سلطنت مطرح میشد. بر اساس این شبهه، گفته میشد که مردم ایران در جریان انقلاب، تنها میدانستند چه چیزی را نمیخواهند ـ یعنی نظام سلطنت و شخص شاه ـ اما درباره آنچه میخواهند، یعنی وجه ایجابی انقلاب، تصور روشنی نداشتند. فوکو این تلقی را بهصراحت نقد میکند و بر خلاف آن، تأکید دارد که مردم ایران هم به وجه سلبی انقلاب آگاه بودند و هم به وجه ایجابی آن.
فوکو در گزارشهای خود تصریح میکند که برخلاف بسیاری از روشنفکران غربی که از موضعی بیرونی به تحلیل انقلاب میپرداختند، او مستقیماً به میان مردم رفت، در کوچهها و خیابانها با افراد عادی گفتوگو کرد و حتی با برخی علما در قم دیدار داشت. حاصل این مواجهه میدانی، برای فوکو این جمعبندی را بهدنبال داشت که مردم بهخوبی میدانستند چه میخواهند. او نقل میکند که از هر پنج نفری که با آنان صحبت کرده، چهار نفر بهصراحت گفتهاند: «ما حکومت اسلامی میخواهیم».
فوکو با طرح این مشاهدات، میکوشد بر نقش اسلام و مذهب بهعنوان وجه اصلی ایجابی و پیشبرنده انقلاب اسلامی تأکید کند. این نکته، بهویژه در نقد خوانشهای مارکسیستی و دترمینیستی از انقلاب اهمیت دارد؛ خوانشهایی که افراد را صرفاً محصول ساختارهای تاریخی میدانند و برای اراده انسانی و کنش آگاهانه جمعی، نقش تعیینکنندهای قائل نیستند. فوکو در برابر این دیدگاهها، از لحظه ظهور اراده جمعی، از تکوین مفهوم «مردم» …












