هفت صبح: فیلم تمام میشد، چراغ سالن روشن میشد، تماشاگر بیرون میآمد، اما گاهی یک جمله همراهش از سینما بیرون میزد. دیالوگ از پرده جدا میشد، وارد خیابان میشد، سر سفره مینشست، در تاکسی شنیده میشد و چند سال بعد کسی آن را در موقعیتی کاملاً متفاوت به زبان میآورد. بعضی فیلمها تمام میشدند، اما جملههایشان تازه زندگی را شروع میکردند. همین چند وقت پیش با حسین کوکاییان گفتوگو داشتم. مردی که خیلیها او را با نام «حسین قیصر» میشناسند.
شیفتگیاش به بهروز وثوقی و سینمای آن دوران چنان جدی است که دیالوگهای فیلمهای وثوقی را به حافظه سپرده و با لحن و حس بازیگر محبوبش بازگو میکند. عشق او به سینما، طبق همان گفتوگو، از نوجوانی آغاز شده و بخش مهمی از زندگیاش را شکل داده است. حسین قیصر البته نمونهای افراطی از یک پدیده قدیمی است، اما اصل ماجرا برای بسیاری از ما آشناست. «قیصر» بیش از نیمقرن قبل ساخته شده و هنوز جملههایی از آن قابلیت ارجاع در موقعیتهای روزمره دارند.
حتی یکی از گفتوگوهای مشهور فیلم در قهوهخانه پس از بیش از پنج دهه همچنان در نوشتهها و فضای عمومی بازنشر میشود. «هامون» هنوز با لحن خسرو شکیبایی در ذهن مخاطب حرف میزند و «اجارهنشینها» مجموعهای از جملههایی ساخته که بدون تصویر فیلم هم قابل شناساییاند. حالا یک بازی ساده انجام دهیم. پنج فیلم ایرانی مهم پنج سال اخیر را به یاد بیاوریم و بعد پنج دیالوگ آنها را بگوییم. کار کمی سخت میشود.
جملهای که از سالن بیرون میآمد
دیالوگ ماندگار الزاماً جملهای ادبی یا پرطمطراق نیست. گاهی حتی روی کاغذ چیز خارقالعادهای به نظر نمیرسد. جادویش در پیوند میان کلمه، شخصیت، موقعیت و اجرا شکل میگیرد.سینمای مسعود کیمیایی نمونه روشن این ویژگی است. آدمهای جهان او زبان خودشان را داشتند. جمله قرار نبود اطلاعات داستان را تحویل مخاطب بدهد.
بخشی از شناسنامه شخصیت بود. قیصر باید مثل قیصر حرف میزد. زبان شخصیت از بدن و جهان او جدا نبود. همین ویژگی را با شکل کاملاً متفاوتی در سینمای داریوش مهرجویی میشد دید. هامون جهان را با زبان آشفته خودش تجربه میکرد. کافی بود چند جمله حرف بزند تا بفهمیم در ذهن چه کسی ایستادهایم. …













