
به گزارش رکنا، یک جامعهشناس با طرح این پرسش که آیا افسردگی در میان افراد تحصیلکرده صرفاً یک اختلال فردی است یا بازتاب شرایط اجتماعی و اقتصادی، معتقد است این پدیده را باید فراتر از چارچوب روانشناسی فردی بررسی کرد؛ چرا که بیثباتی اجتماعی، فشارهای اقتصادی، فرسایش پیوندهای اجتماعی و گسست میان کار و معنا میتواند در شکلگیری این بحران نقش داشته باشد.یک جامعهشناس با طرح این پرسش که آیا افسردگی در میان افراد تحصیلکرده صرفاً یک اختلال فردی است یا بازتاب شرایط اجتماعی و اقتصادی، معتقد است این پدیده را باید فراتر از چارچوب روانشناسی فردی بررسی کرد؛ چرا که بیثباتی اجتماعی، فشارهای اقتصادی، فرسایش پیوندهای اجتماعی و گسست میان کار و معنا میتواند در شکلگیری این بحران نقش داشته باشد.
دکتر حسین عباسی اقدم، دکتری جامعه شناسی در یادداشتی به سلامت نیوز نوشت: در روزگار حاضر، پدیدهی افسردگی در میان قشر تحصیلکرده و اصحاب علم، فراتر از یک تشخیص مرسوم در علم روانشناسی، به یک بحران ساختاری بدل شده است. برخلاف رویکردهای سنتی که این پدیده را صرفاً محصول اختلالات روانشناختی فردی یا ناشی از ناتوانی زیستی در سازگاری با محیط میدانند، ضرورت دارد که این وضعیت را در بستر وسیعتر زیستجهان سیاسی و اجتماعی بازخوانی کرد.
نگاه کلاسیک به روانپزشکی یا روانشناسی همواره در پی آن بوده است تا درد را در حریم خصوصی فرد محصور و مسکوت نگاه دارد. در این نگرش، افسردگی تنها به مثابهی یک انحراف از استاندارد سلامت تلقی میشود؛ پدیدهای که هدف از مداخلات دارویی یا درمانهای فردمحور، صرفاً بازگرداندن مجدد سوژه به چرخهی مطلوب بهرهوری و سازگاری است. اما این رویکرد، یک پرسش بنیادین و تکاندهنده را نادیده میگیرد: آیا این وضعیت، ناشی از نقص درونی فرد است یا واکنشی منطقی به زیستجهانی که در آن، منطق زندگی، پیوند خود را با معنا از دست داده است؟
با تکیه بر تحلیلهای میشل فوکو (1984-1926) پیرامون سازوکارهای قدرت، میتوان دریافت که نهادهای مدرن چگونه با تعریف مرزهای سلامت و بیماری، به استانداردسازی رفتارهای انسانی میپردازند. در شرایطی که ساختارهای اجتماعی با عدم قطعیت، فشارهای اقتصادی …












