
به گزارش همشهری آنلاین هر شب، خوابش که سنگین میشود، خود را میان گردوغبار، آوار و فریاد پدر و مادرهایی میبیند که نام فرزندانشان را صدا میزنند. میگوید زمان گذشته، اما تلخی آن روزگار نه. او یکی از نخستین نیروهای هلالاحمر بود که به سمت مدرسه شجره طیبه راهی شد، بیآنکه بداند قرار است ۳ شبانهروز از میان آوار بیرون نیاید و شاهد یکی از تلخترین عملیاتهای امداد و نجات عمرش باشد. آواربرداری با زبان روزه
علیرضا دادخدایی، امدادگر هلالاحمر میناب، ۳۹ ساله است. لحظههای نخست روز حمله هوایی به مدرسه شجره طیبه میناب در ذهنش روشن و واضح نقش بسته است. آن روز، وقتی صدای انفجار بلند شد، نخستین تصور امدادگران این بود که یکی از مراکز نظامی هدف قرار گرفته است. او به همشهری میگوید: «هرچه جلوتر میرفتیم، خیابانها شلوغتر میشد. مردم از هر طرف به سمت محل انفجار میدویدند و مسیرها قفل شده بود. همه فقط یک مقصد داشتیم، اما هیچیک از ما نمیدانست پشت دیوارهای مدرسه چه گذشته، تا اینکه به محل حادثه رسیدیم. گردوغبار ناشی از حمله دشمن به حدی بود که بعضی از امدادگران مجبور بودند روزه خود را باز کنند، آب و غذایی بخورند تا توان ادامه دادن داشته باشند.»
دختری با جوراب زرد
آنچه بیش از همه در ذهن این امدادگر مانده، نه خستگی است و نه سنگینی آوار؛ بلکه چشمهای نگران پدر و مادرها در جستوجوی فرزندشان است. دادخدایی ادامه میدهد: «مدام صدای فریاد مادران را میشنیدیم که میگفتند: بچهام اینجاست... حتی وقتی میدانستیم دیگر امیدی برای زنده پیدا کردن بچهها باقی …









