به گزارش اطلاعات آنلاین، او در صفحه شخصیاش در فضای مجازی نوشته است: یک ماه پیش مطلبی نوشتم تا بفهمم چرا خودم این روزها داستان نمینویسم. وقتی برای چندمین بار این دغدغه را با شریک زندگیام مطرح کردم، او با ملایمت گفت: «مدتهاست ندیدهام با دیدن کتابی هیجانزده شوی. وقتی هیچ اثر دلنشینی نمیخوانی، اشتیاق برای نوشتن هم از دست میرود.»
این حرف حقیقت تلخی در خود دارد. من از ادبیات داستانی معاصر عمیقاً ناامید شدهام. آثار تازهای که به دست میگیرم، نه از نظر فنی و ساختاری ضعیف نیستند، بلکه به این معنا بدند که اصلاً دلیلی برای صرف وقت خواننده باقی نمیگذارند. این معضل حتی درباره کتابهایی که جوایز بزرگ میبرند و زیر چتر ستایش منتقدان و جنجالهای رسانهای قرار میگیرند نیز صادق است؛ واقعیتی که آدم را در بدترین حالت دچار حس دیوانگی و در بهترین حالت دچار تنهایی میکند.
وقتی به شرایط نویسندگان آماتور و مشتاق نگاه میکنیم، تناقض دردناکی را میبینیم. به ناشناختهها و جویای نام دیکته میشود که تکتک واژگان خود را موشکافی کنند، صفحات آغازین را صیقل دهند و با شدیدترین استانداردها بسنجند. این نگاه سختگیرانه، امیدی ضمنی در دل نویسندگان جوان زنده نگه میدارد که اگر کار خوب ارائه دهند، بیشک در صدر بنشینند.
اما در سوی دیگر میدان، مدعیان و چهرههای برجسته بازار نشر مسیر دیگری میروند. آنها از تمام امکانات، ویراستاران نامی و پیشپرداختهای کلان برخوردارند، اما خروجی کارشان اغلب اثری سرسری و فرمزده است. چرا استانداردهایی که برای سنجش یک نویسنده تازهکار بیرحمانه اعمال میشوند، برای چهرههای پرفروش و برنده جوایز معتبر نادیده گرفته میشوند؟ این دوگانگی معیارهای سنجش، اعتمادسوز و مخرب است.
وقتی زبان جایگزین داستان میشود
ریشه بسیاری از ناکامیهای آثار مدرن در این است که نویسنده فراموش میکند رسالت اصلی ادبیات، روایت و کشف حقیقت انسانی است. وقتی یک اثر از داشتن پیرنگ جاندار و رویدادهای پیش برنده محروم میشود، خالق اثر تلاش میکند با ترفندهای زبانی، این خلأ بنیادین را پنهان کند. در این حالت، متن مدام به بیراهه توصیفهای افراطی و پیرایشهای بیش از حد عناصر پیشپاافتاده کشیده میشود.
این رویکرد، خواننده را با تکگویی درونیِ نویسندهای روبهرو میکند …













