
به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری دانشجو؛ جنگهای بزرگ همه مرزهای کشورها را تغییر نمیدهند، اما شیوهای را که جهان دربارهی مراکز قدرت میاندیشد و چگونگی موازنهسازی یا ساخت قدرتهای همتراز یا مخالف آنها را تغییر میدهند. برخی جنگها نقشههای جدیدی میکشند، برخی موازنهی قدرت را بازتوزیع میکنند، اما جنگهای نقطهعطف، فرضیههایی را که نظام بینالمللی بر آنها استوار است تغییر میدهند. همانطور که پس از تجاوز سهجانبهی ۱۹۵۶ به مصر رخ داد، وقتی نفوذ بریتانیا و فرانسه به نفع آمریکا عقب نشست و سپس اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ سرد توازن جدیدی تحمیل کرد. امروز، پس از سلسلهای از جنگهای ممتد از عراق و افغانستان تا غزه و لبنان، و از دریای سرخ تا تنگهی هرمز، جهان در آستانهی تحولی مشابه به نظر میرسد. نه به این دلیل که آمریکا برتری نظامی خود را از دست داده، بلکه چون رابطهی میان قدرت نظامی و تولید نظام بینالمللی دیگر مانند پس از ۱۹۹۱ نیست. مشکل دیگر در داشتن قدرت نیست، بلکه در هزینهی فزایندهی استفاده از آن برای حفظ نظامی است که خود تولید کرده و برای حفظ هیبتی که هژمونی را تحمیل کرده است.
تولد دکترین ۱۹۹۱
سال ۱۹۹۱ لحظهای بنیانگذار در نظام بینالمللی مدرن بود. پس از سقوط دیوار برلین در ۱۹۸۹، جنگ آزادی کویت نخستین نمایش گستردهی قدرت آمریکا در جهانی بود که به سوی تکقطبی میرفت و سپس فروپاشی اتحاد شوروی در پایان همان سال این تحول را تثبیت کرد. اما پارادوکس اینجاست که یکی از ریشههای نظامی این لحظه نه از پیروزی کویت، بلکه از تجربهی شکستخوردهی آمریکا در لبنان زاده شد.
پس از مداخلهی آمریکا در نیروی چندملیتی سال ۱۹۸۲ و سپس انفجار مقر تفنگداران دریایی نزدیک فرودگاه بیروت در اکتبر ۱۹۸۳ که ۲۴۱ نظامی آمریکایی را کشت، وزیر دفاع کاسپار واینبرگر درسی کاملاً مخالف گرفت: نباید نیروهای آمریکایی را وارد جنگی کرد مگر آنکه منافع حیاتی روشن، اهداف سیاسی و نظامی مشخص، منابع کافی برای تحقق آنها و حمایت داخلی موجود باشد و قدرت تنها بهعنوان آخرین گزینه استفاده شود. سپس کالین پاول این اصول را توسعه داد و بهویژه ضرورت وجود استراتژی خروج و کسب حمایت بینالمللی را به آن افزود.
وقتی عراق در ۱۹۹۰ به کویت حمله کرد، پاول رئیس ستاد مشترک بود و جنگ ۱۹۹۱ …












