۲-حقیقت برجسته دیگر در این واقعیت اجتماعی، خصوصیت حماسی و معنوی این اجتماعات بود. گاهی اجتماعات وسیعی شکل میگیرند اما در عمق این انبوهههای انسانی، معانی قدسی و تنبهات ضدطاغوتی به چشم نمیخورد اما در اجتماعات پس از جنگ تحمیلی سوم، شاهد جوشش «حماسه انقلابی» و «تعلقات دینی» بودیم. این اجتماعات را از آن جهت که دلالت بر «مبارزه» و «مقاومت» و «ایستادن» و «جهاد» و «انتقام» داشتند و منحصر به سوگ و ماتم نبودند، باید «میدان دوم» خواند؛ اگر میدان اول، عرصه مواجهه سخت و نظامی است، میدان دوم، عرصه مواجهه نرم و نمادین است. بهاینترتیب، مفهوم «خیابان» شکل گرفت که در کنار مفهوم «میدان» نشست و دوشادوش آن، به عنصر تعیینکننده و راهبردی تبدیل شد. این اجتماعات، صوری و تصنعی و تشریفاتی نبودند، بلکه در متن ظاهر کمی خویش، دلالتهای کیفی داشتند. در زمانه جنگی که فاصله زندگی از مرگ اندک میشود و بسیاری در پی گریختن و جان سالم بهدربردن هستند، حضور در خیابان و اصرار بر اجتماعات مؤمنانه، جز بر خط مقاومت و جهاد و ضدیت با استکبار تجددی، معنایی ندارد. این امر، حکایت از استمرار روحیه و هویت غلیظ انقلابی در بخش بزرگی از جامعه ایران دارد و نشان میدهد صورت و سیرت، هر دو در این لایه اجتماعی، تداوم یافته است.
۳- اینکه روشنفکری سکولار میکوشد انقلابگری را در جامعه، اقلی و ناچیز تصویر و روایت کند، بدینسبب است که میخواهد براساس این خوانش - که عهد انقلابی را منقضی و منقرض میانگارد - نظام سیاسی را وادار به درپیشگرفتن مسیر لیبرالیسم جهانیشده کند. مسأله ناگفته روشنفکری سکولار، تهیساختن «نظام» از «انقلاب» است و برای دستیابی به این مقصود، چارهای جز این ندارد که ثابت کند «جامعه» در مسیر متضادی با انقلاب و انقلابیگری غلتیده است و این جامعه، دیگر در گفتمان ارزشاندیش دهه شصت قرار ندارد، بلکه اسیر و شیفته عالم تجدد
شده است.
ازاینرو، حاکمیت نباید در آنچه که اصالتهای انقلابی خوانده میشود، بماند و آن را بطلبد، بلکه بهناچار، باید داوطلبانه، در خویشتن هویتیاش تجدیدنظر کند و جانب تحولات اجتماعی غیرانقلابی و سکولار را بگیرد تا بماند. در غیر این صورت، جامعه بر تحجر و توقف حاکمیت، خواهد شورید و موجودیت نظام، به چالش کشیده خواهد شد. بدینجهت، باید واگراییها و چرخشها و بازاندیشیهای اجتماعیشده و خودجودش را پذیرفت و انگاره و چارچوب آغازین و رایج را بهکلی کنار نهاد. تمامیت این تجویز، مبتنی بر ارجاع به جامعه است؛ جامعه عبورکرده از عهد انقلابی و متجدد شده که دیگر به یکنواختیها و همگونیهای دهه شصت، باور و التزامی ندارد و متکثر و چندپاره شده است. البته ما در عین اینکه به شکلگیری لایه اجتماعی متجدد، اعتراف داریم و آن را انکار نمیکنیم اما مطابق آنچهکه گفته شد، بر این باوریم که لایه اجتماعی انقلابی، چه از لحاظ کمی و چه از لحاظ کیفی، توانمندتر است و قادر است موجبات تداوم انقلاب را فراهم آورد. ما با اطمینان بسیار بیشتر و شواهد عینیتری میتوانیم به جامعه ارجاع بدهیم و از استقرار انقلابیگری و حیات گفتمانی آن سخن بگوییم.









