
درنگی در اهمیت رسانه و ترویج کنشگری آکادمیک، ما را به بازاندیشی در نسبت جدید پژوهشگران علوم انسانی با رسانه و فناوریهای نوین فرامیخواند؛ نسبتی که در نخستین گام، پندار سنتی «روشنفکر منزوی» را بهچالش میکشد؛ همان تصور کلاسیکی که پژوهشگر را زاهدانه در معبد کتابخانهها تصویر میکند و حضور او را در عرصه عمومی و رسانهای به گونهای فاصلهگرفتن از شان دانشگاهی تفسیر میکند. این نگاه، دیگر با منطق زیست دانش در جهان جدید سازگار نیست. با تکیه بر نظریه شبکه-کنشگر برونو لاتور، زیست یک حقیقت علمی به تولید آن در فضای آکادمیک محدود نمیشود، بلکه به گردش آن در یک «سیستم مویرگی علم» وابسته است. حقیقتی که در شبکه ارتباطات و کنشهای اجتماعی به گردش درنیاید، امکان اثرگذاری خود را از دست میدهد؛ بهتعبیر دیگر، دانش ترویجنشده، در پرتگاه سقوط به بخشی از معرفتشناسی «کالعَدَم» قرار میگیرد؛ چراکه به فرآیند کنشگری انگیزه نداده یا تغییری در شبکه جهان واقع ایجاد نکرده است. از سوی دیگر، تفکر مبتنی بر «پرهیز از خودنمایی علمی» نیز با توجه به نظریه میدان علمی پیر بوردیو، نیازمند بازنگری است. «سرمایه علمی»، بهعنوان شکلی از سرمایه نمادین، بدون تایید و مصرف اجتماعی به فعلیت کامل نمیرسد. پژوهشگر ناگزیر است حاصل کار خود را همچون یک «عرضه اولیه» وارد بازار رقابتی اندیشه کند؛ زیرا محصولی که پنهان در قفسه باقی بماند، از دیدهشدن و قرارگرفتن در چرخه ترویج برخوردار نخواهد شد. اما ترویج کنشگری آکادمیک، بهمعنای فروکاستن دانش به سطحینگری یا افتادن در دام تودهگرایی زرد نیست. مساله، یافتن روش و زبان مناسب برای انتقال دستاوردهای فکری از فضای پیچیده تولید متن به فضای زیستجهان روزآمدی است که جامعه دارد. اینجا ترویج، نوعی «ترجمان فرهنگی» است؛ تبدیل اسناد خشک روایی به روایتهای عینی و لمسکردنی است، بهگونهای که مخاطب بتواند به تناسب، از آنچه در دانشگاه و فضای پژوهش تولید میشود، درراستای آنچه در زندگی واقعی تجربه میکند، بهره ببرد. کنشگر آکادمیک در چنین رویکردی فقط پژوهش نمیکند؛ بلکه میتواند اندیشه خود را از حصار متن تخصصی خارج کرده و آن را در میدان عمومی بهگردش درآورد. این حضور یعنی رسانه میتواند روش اندیشیدن انتقادی را نیز منتقلکند. ظهور مدلهای زبانی هوش مصنوعی نیز این وضعیت را وارد مرحلهای تازه کرده. در عصر دیجیتال، کسی که صرفا گردآورنده اطلاعات باشد با چالشی جدی مواجه است. نقش سنتی نویسنده باید به نقش «کیوریتور علمی» ارتقا یابد؛ یعنی وظیفهاش تولید خام فکت نیست، بلکه باید دادههای انبوه را برای هویت مادی و فرهنگی جامعه معنادار کند و در این مسیر از ظرفیتهای هوش مصنوعی نیز بهره بگیرد. گرفتارشدن در الگوی سنتی انزوا از مهمترین خطرات پیشروی دانشگاه و پژوهشکدهها است. با استفاده از مفاهیم روانشناسی اجتماعی هویت، از جمله «نارسیسیزم تفاوتهای کوچک»، میتوان نتیجهگرفت که باید از حساسیتهای مفرط و جنگهای زرگری میان اساتید منزوی بر سر مسائل خرد فراتر رفت چراکه در غفلت برآمده از این منازعات حاشیهای است که تقلیلیافتن مرجعیت دانشگاه در جامعه رخ میدهد. وقتی دانشگاه از میدان عمومی عقب مینشیند، خلأ ایجادشده در اختیار سلبریتیهای مثلا باسوادنما و همچنین جریانهای شبهعلم قرار گیرد؛ که سرخود بدون برخورداری از پشتوانه واقعی پژوهشی، به تفسیر مسائل و شکلدهی به افکار عمومی میپردازند. از این منظر، مدل «پژوهشگر منزوی» دیگر کلاس و پز یا انتخاب فردی یا سبک متفاوت فعالیت دانشگاهی تلقی نمیشود؛ زیرا میتواند به خودکشی نهادی دانشگاه بینجامد. اگر ترویج کنشگری آکادمیک را امروز، وظیفه عینی ندانیم ممکن است دانشگاه ازسوی جامعه، رسانه و حتی ساختارهای مادی و بودجهای کنار گذاشته شود و در چرخه اثرگذاری پذیرفته نشود. مساله، بازتعریف جایگاه دانشگاه در جهانی است که در آن دانش میتواند به سرمایهای اثرگذار تبدیل شود مشروط به اینکه از حصارهای بسته عبور کند، در جامعه به گردش درآید و پژوهشگر را از تولیدکننده منزوی متن به کنشگر حاضر و اثرگذار در میدان عمومی ارتقا دهد.






