
جوان آنلاین: ساعت، ۷:۱۰ دقیقه صبح را نشان میداد، صدای دو گلوله سکوت خیابان ایرانزمین را شکست. گلوله اول آنقدر ناگهانی بود که نگهبان کوچه یکم ابتدا تصور کرد صدای ترکیدن چیزی از داخل یکی از ساختمانها آمده است. گلوله دوم، اما، تردیدی باقی نگذاشت. مرد سالخوردهای که چند قدم دورتر از در خانهاش روی پیادهرو ایستاده بود، ناگهان دستش را روی سینه گذاشت و زانوهایش خم شد. کیف چرمی از دستش افتاد و چند برگ کاغذ روی زمین پخش شد. مردی با کلاه تیره و صورت پوشیده، چند متر آنطرفتر ایستاد. نگاهی کوتاه به اطراف انداخت. هیچکس فریاد نمیزد. هیچکس هنوز نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. مرد نقابدار چرخید و با قدمهایی سریع وارد کوچه شد. نگهبان فقط توانست سایه او را ببیند. وقتی خودش را به پیادهرو رساند، دکتر آرمان میلانی دیگر تکان نمیخورد. نگهبان با دستهای لرزان تلفن را برداشت.
ـ پلیس؟ یک نفر تیر خورده... فکر کنم کشته شده.
کارآگاه سرگرد نادری وقتی به محل رسید، نخستین چیزی که توجهش را جلب کرد، ساعت بود. ۷:۲۸ دقیقه. دهها بار به صحنههای قتل رفته بود، اما همیشه عقیده داشت صحنه جنایت پیش از آنکه درباره قاتل حرف بزند، درباره مقتول حرف میزند. او کنار جسد ایستاد. مردی حدوداً سالخورده، با لباس مرتب، کفشهای واکسخورده و موهای کاملاً سفید. دو گلوله. فاصله نزدیک. فرار از پشت سر. نادری خم شد و یکی از برگههای روی زمین را برداشت. چند عدد و یادداشت روی آن نوشته شده بود.
ـ کسی کیفش رو دست زده؟
یکی از مأموران گفت: «نه قربان. اولین نفر نگهبان بوده. دورش رو هم حفظ کردیم.» نادری به انتهای خیابان نگاه کرد.
ـ دوربینها؟
_چند تا داریم. یکی روبهروی کوچه، یکی هم سر خیابون.
ـ قاتل؟
ـ صورتش مشخص نیست. کلاه و پوشش صورت داشته.
نادری آهسته گفت: «پس از قبل میدونسته دوربین کجاست.»
افسر جوانی که کنار او ایستاده بود پرسید: «یعنی برنامهریزی شده بوده؟»
نادری نگاهش کرد.
ـ قاتلی که صبح زود، نیم ساعت قبل از رسیدن مقتول، سر جای مشخصی کمین میکنه، دو تیر میزنه و بدون عجله از مسیر کور دوربینها فرار میکنه، معمولاً برای اولین بار نیست که به نقشهاش فکر کرده.
نگاهش دوباره روی ساعت افتاد. ۷:۱۰ دقیقه.
ـ باید بفهمیم چرا …











