۲۶ مرداد برای من، خاطرهای است که با بوی خاک وطن، با چشمهای منتظر خانوادهها و با تصویر چهرههایی گره خورده که سالها پشت سیمهای خاردار، چشم به روزنهای از آزادی دوخته بودند. روزی است که پس از سالها دوری، جادههای وطن دوباره پذیرای مردانی شد که جوانی خود را در غربت اردوگاهها گذاشته بودند، اما ایمان و آزادگیشان را با خود به خانه آوردند.
هر بار که به آن روز بازمیگردم، پیش از آنکه صدای استقبال و شادی بازگشت را به یاد بیاورم، سکوت سنگین سالهای اسارت در ذهنم زنده میشود؛ سالهایی که زمان در آنها گاهی آنقدر کند میگذشت که یک روز، به اندازه یک عمر طولانی میشد. دلتنگی برای خانه، انتظار یک خبر و چشمدوختن به آینده، بخشی از زندگی روزمره ما بود. با این همه، آنچه امروز از آن سالها برای من پررنگتر مانده، رنج نیست، درسی است که اسارت به ما آموخت: «میتوان در بند بود، اما بند را به جان راه نداد.» …












