
جوان آنلاین: در دلم با حسن آقا حرف زدم و گفتم: «حسن، اگر واقعاً آن پیکر توست، چرا نشانی برایم نفرستادی؟ چرا انگشترت نبود که مطمئن شوم؟!» شب گذشت و صبح روز بعد، گوشیام زنگ خورد. از بهشتزهرای تهران تماس گرفتند و گفتند: «خانم، بیایید انگشتر همسرتان را تحویل بگیرید.» با تعجب گفتم: «انگشتر؟ آن روز که برای شناسایی آمدند، گفتند انگشتری در دست نداشت!» مسئول آنجا با اطمینان گفت: «نه خانم، این انگشتر را ما شخصاً از دست همسرتان درآوردیم و متعلق به ایشان است.» وقتی انگشتر را به دستم دادند، انگار دنیا برایم عوض شد. با آمدن آن انگشتر، بالاخره قلبم آرام گرفت و یقین پیدا کردم که آن پیکر، واقعاً متعلق به حسن آقاست. اینها بخشی از روایتهای همسر شهید جنگ رمضان حسن اسکندری است؛ با هم بخوانیم.
۸ سال زندگی عاشقانه
خدا را شکر، هشت سال با هم زندگی کردیم و زندگی بسیار خوبی داشتیم. مهریهای که حسن آقا برای من تعیین کرد، یک سفر کربلا و یک ختم قرآن به نیت سلامتی امام زمان (عج) بود و من همیشه از این مهریه لذت میبردم، اما حالا که به گذشته نگاه میکنم، میفهمم که آن مهریه در واقع «سند خوشبختی» زندگی من بود. خدا را شکر که ما زندگی بسیار زیبایی داشتیم.
من حتی یکبار هم از او بدی و بیاحترامی ندیدم؛ آنقدر به من، بچهها و خانوادهام احترام میگذاشت که گاهی از این همه احترام، شرمنده میشدم. حسن آقا شخصیت بسیار دوستداشتنی داشت؛ آدم خوشخنده و مهربانی بود و با همه خیلی ساده و صمیمی رفتار میکرد. او واقعاً به قول شهید سلیمانی که میگفت: «باید شهید زندگی کنی تا شهید بشوی»، شهیدانه زیست و خداوند هم لیاقت شهادت را به او داد. بارزترین ویژگی او، احترام بیحد و مرزی بود که به پدر و مادرش میگذاشت. همیشه این موضوع را به بچهها هم یادآوری میکرد و میگفت: «یادتان باشد، عاقبتبخیر شدن همه ما به دعای پدر و مادرمان بستگی دارد.» حسن آقا هر بار که از در وارد میشد، چه یکبار، چه دو بار، دست پدر و مادرش را میبوسید. به نظر من همین احترام و محبت به پدر و مادر بود که باعث عاقبتبخیریاش شد. مطمئنم دعای پدر و مادرش عامل این سعادت بود.
دعای شهادت فراموش نشود
او خیلی به خانوادهاش احترام میگذاشت؛ به پدرش، به مادرش و به خواهر و برادرهایش. جمع خانوادهشان را به خاطر صمیمیتی که با هم …











