
اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ از تلخترین و در عین حال آموزندهترین رویدادهای تاریخ معاصر کشور است، رویدادی که نشان داد صرف برخورداری از ارتشی بزرگ و اختصاص بودجههای سنگین نظامی، بدون سازماندهی کارآمد، فرماندهی مؤثر، پشتیبانی بومی لجستیکی و مهمتر از همه، برخورداری از اعتماد و پشتوانه اجتماعی، الزاماً به معنای برخورداری از قدرت دفاعی نیست.
ایران در آغاز جنگ جهانی دوم بیطرفی خود را اعلام کرده بود، اما موقعیت ژئوپلیتیکی کشور و اهمیت راههای ارتباطی آن برای انتقال تجهیزات و تدارکات به اتحاد شوروی، موجب شد بریتانیا و شوروی در سوم شهریور ۱۳۲۰، بهرغم بیطرفی ایران، از چند محور وارد خاک کشورمان شوند. در همان ساعات نخست، در شهرهای مختلف، نیروی دریایی ایران در شمال و جنوب با سرعت از کار افتاد و بسیاری از یگانهای ارتش، پیش از آنکه بتوانند یک خط دفاعی پایدار ایجاد کنند، عقب نشستند یا منحل شدند. علت این شکست را نمیتوان تنها در فقدان شجاعت سربازان جستوجو کرد، مسئله اصلی، ضعف ساختاری و مدیریتی نظام دفاعی کشور بود. ارتش رضاشاه اگرچه از نظر شمار نیرو و بودجه رشد قابلتوجهی کرده بود، اما با کمبود تجهیزات، ضعف پشتیبانی، نبود آمادگی برای جنگ مدرن و مکانیزه، ضعف اطلاعاتی و فرماندهی و فقدان یک طرح دفاعی جامع مواجه بود. از سوی دیگر، تمرکز شدید قدرت نظامی در شخص رضاشاه سبب شده بود ارتش بیش از آنکه یک نهاد دفاعی مستقل و نهادمند باشد، به یکی از پایههای اصلی اقتدار شخصی حکومت وابسته تبدیل شده بود. درواقع، شهریور ۱۳۲۰ تفاوت میان «ارتش بزرگ» و «قدرت دفاعی واقعی» را آشکار کرد.
تصمیمهای فرماندهی عالی در روزهای نخست حمله، از جمله دستور ترک مخاصمه و انحلال برخی یگانها، نیز فرصت شکلگیری مقاومت سازمانیافته را از بین برد. با این حال، تحلیل این مقطع از تاریخ سیاسی ایران، بدون توجه به رابطه حکومت و جامعه ناقص خواهد بود. باید میان «دفاع از ایران» و «دفاع از حکومت وقت» تفاوت گذاشت. مردم در دوره رضاشاه با سرکوب سیاسی، محدودیتهای اجتماعی، مصادره اموال و... مواجه شده بودند و در نتیجه شکاف عمیقی میان حکومت و جامعه شکل گرفته بود. بنابراین، بیمیلی مردم به دفاع از حکومتی که آن را عامل فشار، استبداد و نتیجه کودتای خارجی میدانستند، الزاماً به معنای بیتفاوتی نسبت به ایران …












