
جنگ، پیش از آنکه حادثهای در زمان باشد، ضرورتی در ساحت اندیشه است. چون ارادهای از پذیرش حدود خود سر باز میزند، آنگاه مسیر حوادث از مجرای دیپلماسی بیرون میافتد و حقیقت قدرت، خود را در برهنهترین شکل ممکن آشکار میسازد. واشنگتن، از آن رو که در صحنه نظامی نتوانست روایت خود را بر واقعیت تحمیل کند، به ضرورت ساختاری شکست، به میدان دیگری منتقل شده است: جنگ اقتصادی تمامعیار. دونالد ترامپ از «کوبندهترین اقدام اقتصادی» سخن میگوید و تهدید میکند که قاچاق نفت، ترتیبات تهاتری، صرافیها و شرکتهای پوششی باید متوقف شوند. اما پرسش بنیادین در تهران نه این است که آمریکا چه میگوید، بلکه این است که این مسیر، بنا بر منطق درونی خود، به کدام افق خواهد انجامید؟ و چون منطق درونی هر اقدام، نتیجهاش را پیشاپیش در خود نهفته دارد، پاسخ تهران نیز ضرورتی از پیش معلوم است: اگر واشنگتن وارد مرحلهای تازه از تشدید شود، جغرافیای جنگ، تحولی بنیادین خواهد یافت. پس پایگاههای آمریکا در اروپا و دیهگو گارسیا در اقیانوس هند، دیگر در سایه امنیت نخواهند بود؛ چراکه امنیت، خود توهمی است که فقط تا زمانی دوام میآورد که اراده طرف مقابل آن را نخواهد شکست.
برای درک این صیرورت، باید از منطق سطحی «قدرت در برابر قدرت» گذشت و به لایهای عمیقتر از علیت تاریخی رسید. قدرت، در ذات خود، نه انباشت ابزارها، بلکه توان تعیین میدان بازی است. و چون میدان بازی همان عرصهای است که در آن امکانها فعلیت مییابند، هر بازیگری که میدان را تغییر دهد، در واقع ساختار امکانها را نیز تغییر داده است. ایران در نبرد سوم در تنگه هرمز نشان داد که از رویارویی مستقیم با ناوگان آمریکا نهتنها نمیهراسد، بلکه آن رویارویی را به علت فاعلی پیروزی خویش بدل ساخته است. چون نیروهای مسلح ایران ضربهای راهبردی و مهلک بر توان رزمی و لجستیکی دشمن وارد کردند، نتیجه منطقی و ضروری آن، انتقال ابتکار عمل از واشنگتن به تهران بود. امروز حاکمیت بر تنگه هرمز در دست نیروهای مسلح ایران است؛ پس تردد در آن نه بر اساس اراده واشنگتن، بلکه در چارچوب قواعد …





