
هر نظم سیاسی، در بنیاد خود، تجسم تعادلی شکننده میان دو اصل متافیزیکی است: زور که اگرچه در ظاهر نیرویی فیزیکی است، اما در عمق، تجلی ارادهای معطوف به سلطه است و اقناع، که میکوشد این شکلدادن را در چشم دیگران مشروع جلوه دهد. آنگاه که زور از کار میافتد و اقناع نیز به سخره گرفته میشود، نظم به مرحلهای قدم میگذارد که در آن، ادامه مسیر نه از سر عزم، بلکه از سر انکار حقیقت هستیشناختی خویش است. ایالات متحده امروز در چنین مرحلهای ایستاده است. جنگی که واشنگتن آغاز کرد، بهجای آنکه هژمونی را تثبیت کند، خود به آینهای بدل شده است که در آن، جهانیان فروپاشی تدریجی تصویر قدرت را تماشا میکنند. نشانهها دیگر در پرده نیستند: در خود آمریکا، نمایندگان کنگره از حزب دموکرات علیه ادامه جنگ رأی میدهند و رئیسجمهور، بهجای پاسخگویی، آنان را «کمونیست» مینامد. این برچسب، در عمق خود، نه یک اتهام سیاسی، بلکه فریاد درماندگی در برابر واقعیتی است که دیگر از کنترل خارج شده است. واشنگتن اکنون نه در جستوجوی پیروزی، که در جستوجوی راهی برای خروج است؛ خروجی که از منطق «هست» به منطق «نمود» پناه ببرد.
اما چرا خروج باید آبرومندانه باشد؟ زیرا قدرتهای بزرگ، در ذات خود، نه به منافع مادی، بلکه به بقای «وجهه» وابستهاند؛ وجهه همان سایهای است که سلطه را در چشم دیگری مشروع میسازد. وقتی وجهه فرو میریزد، سلطه پیش از آنکه در میدان شکست بخورد، در ذهنها میمیرد. به همین دلیل است که امپراتوریها هرگز شکست را به زبان نمیآورند؛ آنها شکست را «تغییر اولویت»، «بازآرایی راهبردی» یا «پیروزی تاکتیکی» مینامند. این، بازی زبانی قدرت است؛ قدرتی که میداند فروپاشی روایت، مقدمه فروپاشی عینیت است. اکنون واشنگتن در این بازی گرفتار آمده است: کنگره حاضر به تأیید بیقیدوشرط جنگ نیست، اقتصاد تاب شوکهای تازه را ندارد، متحدان منطقهای به ضمانتهای امنیتی آمریکا بدبین شدهاند. در این فضا، تنها …












