
در علم مقاومت مصالح، مفهومی هست به نام «نقطه تسلیم»؛ لحظهای که ماده از تغییر شکل کشسان به تغییر شکل خمیری میگذرد. پیش از این نقطه، هر نیرویی که وارد شود، اگر برداشته شود، ماده به حالت نخست بازمیگردد. اما پس از آن، دیگر بازگشتی در کار نیست؛ آسیب، دائمی میشود. امپراتوریها نیز چنین نقطهای دارند. آنها قرنها در قلمرو کشسان خود انعطاف نشان میدهند، ضربه میخورند و بازمیگردند؛ اما لحظهای فرا میرسد که دیگر بازگشت ممکن نیست. ایالات متحده اکنون از این نقطه گذشته است.
پرسش اما این است: چگونه میتوان عبور از نقطه تسلیم را تشخیص داد؟ در مهندسی، این کار با نمودار تنش-کرنش انجام میشود؛ در سیاست اما نموداری در کار نیست. تنها نشانهها هستند. وقتی رئیسجمهور یک ابرقدرت، بر تریبون عمومی، فروپاشی دشمن را فریاد میزند در حالی که شاخصهای زندگی در کشور خودش شتابانتر رو به نزول است، این یک نشانه است. وقتی وفادارترین کارکنان کاخ سفید، پیش از رسیدن انتخابات، از دولت فاصله میگیرند، این یک نشانه است. وقتی کارشناسان رسمی دستگاه رسانهای، بهجای تهییج، به اعتراف به بیاثری تحریمها روی میآورند، این یک نشانه است. اینها همان ترکهای ریزیاند که در نمودار پنهان افول، سطح مقطع را میشکافند.
در مهندسی، پدیدهای دیگر نیز هست: «خزش». خزش، تغییر شکل آهسته و دائمی ماده تحت بار ثابت است؛ بیآنکه نیرویی تازه وارد شود. ماده، فقط به دلیل تداوم زمان، تغییر میکند. امپراتوریها نیز دچار خزشاند. آنها نیازی به ضربههای بزرگ ندارند؛ کافی است بار تداوم بر آنها بماند. تحریمهایی که سالهاست به سنگی بیجان بدل شدهاند، جنگهایی که دیگر هیچکس باور به پیروزیشان ندارد، ائتلافهایی که هر روز یک عضو از آن جدا میشود اینها نیروهای ثابتیاند که بیوقفه بر ساختار قدرت فشار میآورند. خزش، آرام است و بیصداست؛ اما نتیجهاش همان است که یک ضربه ناگهانی در پی …












